علیمراد داوودی
ابوالقاسم فیضی
رحمت الله مهاجر
شهدای بهائی ایران
ابوالفضائل گلپایگانی
حیدرعلی اصفهانی
مری ماکسول (روحیه خانم)
نویسندگان و کتب امری
| کس نزند بر درخت بی بر سنگ |
| علیمراد داوودی - مقالات |
|
هیچ چیز برای احبّا، علی الخصوص برای نخبه ی اهل فضل در بین احبّا، تازگی ندارد. این که عرض کردم هیچ چیز تازگی ندارد مقصودم این بود که جمعی که با خطابات قلم اعلی آشنا و بدانچه که باید تا پانصد هزار سال بگذرد به نحو کلّی و اجمالی، تا مدّت بسیار زیادی از این کور را هم به طور تفصیلی، واقفند و به علم الهی که به آنها تعلیم شده است اطّلاع دارند هیچ مطلبی برایشان تازه نیست. فقط بعضی از مطالب است که موقع ابلاغ و موقع استماع آنها فرا می رسد، بعضی از آنها گاه به گاه می رسد و بعضی به کرّات می رسد و بعضی با فواصل مختلف می رسد. بنابراین همیشه احبّا همه چیز را می دانند ولو از لحاظ تطبیق کلّیات بر جزئیات لازم آید که مثلاً روش خاصّی را که باید در موردی اتّخاذ کنند بدانها ابلاغ نمایند، امّا آنچه مسلّم است به طور کلّی و به نحوی اجمالی همیشه همه چیز را می دانند. مثلاً در ضمن لوح مبارک که تلاوت شد و استماع فرمودید مطلبی بود که یکی از مصادیقش همان است که امروز به خدمتتان عرض می شود و همان بوده است که قبلاً در سایر مجالس به خدمتتان عرض شده است و همان خواهد بود که از این پس دیگران به خدمتتان عرضه خواهند داشت، فقط گاهی درباره ی بعضی از این مصادیق تأکید می شود. بنابراین اگر از این مجلس تشریف بردید و توجّه فرمودید که مطلب تازه ای نشنیده اید و بنابراین بهتر بود که مثل دیگران در خانه می نشستید و برنامه ای از تلویزیون تماشا می کردید، از این امر پیشمان و پریشان نشوید و مسّلم است که نمی شوید. از اشعار ابوتمّام یکی از شعرای بزرگ عرب است که می گوید: و اذا اراد الله نشر فضیلة/ طویت اتاح لها لسان حسود لولا اشتعال النّار فی ما جاورت/ ما کان یعرف طیب عرف العود[۱] ترجمه لازم نیست، فقط برای تکرار مضمون عرض می کنم. می گوید: « وقتی خدا بخواهد فضیلتی را که پیچیده و پنهان شده است گسترده کند، زبان حسود را به طرف آن دراز می کند. یعنی زبان حسود را آماده می سازد تا این فضیلت پیچیده و پوشیده و نهان شده را ظاهر سازد. اگر آتش شعله نکشد و به جوار خودش نرسد و در عود نگیرد بوی خوش عود چگونه می تواند منتشر شود.» در بین همه ی رفتارهایی که دیگران با ما می کنند، بدتر از همه خصومت ها و مؤثّرتر از همه ی مخالفت ها (که هرگاه عاقل باشند فقط همان یک رفتار را ادامه می دهند) سکوتی است که اگر بتوانند در برابر ما پیش می گیرند و به این مطلب ما را حضرت عبدالبهاء توجّه داده اند. در مقاله ی شریفه می فرمایند که در ممالک سائره وقتی از این نهضت ها به پا می شود چون مخالفتی در مقابل نباشد، از قوّتش کاسته می شود.[۲] پس اگر مخالفان ما می خواهند از سرعت انتشار امر ممانعت کنند فقط یک کار باید بکنند و آن سکوت است. امّا چون مقدّر است نباید بتوانند در مقابل امر بهائی مقاومت کنند، بزرگترین حربه ی خود را از دست می دهند، سکوت را می شکنند و حمله می کنند. به همین سبب است که ما همیشه هر حمله و هر تعرّضی را به عنوان مساعدت تلقّی می کنیم، مساعدت به انتشار فضیلتی که سکوت آنها که باعث سکوت ما هم می شد، پیچیده و پوشیده و کنار گذاشته بود. از حسن قضا مخالفین ما هیچ وقت در مقابل امر بهائی نتوانسته اند ساکت بنشینند. هر آن به ترتیبی حمله کرده اند و ما از آن حمله بهره ها برده ایم. گرفتند و بستند و زدند و کشتند. از این خون ها که ریختند دیدیم که چه اشجاری سقایه شد و قد برافراشت. با تبعیدی که کردند امر بهائی را به جاهایی که می توانست نرسد فرستادند. بیانی که به حضرت باب نسبت می دهند در نظر مبارکتان هست. در بیابان مکّه دزدی خرجین حامل آثار مبارکه را زد و برد. گفتند نگران نباید بود، می بایست این آثار به جاهایی برسد که اگر این دزد نمی برد نمی رسید.[۳] البتّه اینها همه به زبان ما گفته می شود و الّا هر کاری به اراده ی خدا صورت می گیرد و باید هم همان طور بشود که می شود. حضرت بهاءالله را از خاک ایران به بغداد در خاک عثمانی تبعید کردند. در خاک عثمانی هم با فشار و اجبار و قهر و غلبه از بغداد به اسلامبول و ادرنه و عکّا فرستادند و در قلعه ی عکّا به زندان سپردند و بدین ترتیب به دست خودشان ندای امر او را در سراسر این اقلیم بلند آوازه ساختند. عجب این است که اینک در زمان ما، خودشان داد می زنند که چرا مرکز بهائی در اسرائیل است. شما را به خدا تماشا کنید خودشان صاحب امر را به زور از وطن بیرون می کنند و منزل به منزل به قوّه ی قاهره پیش می برند و سرانجام در محلّی به زندان می افکنند و در همان محل تا دم واپسین نگاه می دارند و اینک می گویند چرا مرکز امر بهائی در آنجاست. بنابراین مقدّر است که ما همیشه در معرض حمله باشیم. اقسام حملات را بپذیریم. گاهی این حملات به صورت تضییقات است، به صورت بلیّات است، همان تضییقات و بلیّاتی که به مفاد لوح مبارک سلطان بارانی برای کشتزار امر بهائی و روغنی برای چرغدان این امر است.[۴] امّا همیشه به صورت بلیّات و مصائب نیست. فرموده اند همه ی قوای علمی و ادبی و مدنی تحریک خواهد شد و برای حمله به امر بهائی به کار خواهد افتاد.[۵] به صورت تألیف کتاب، به صورت بحث و احتجاج در مورد معتقدات و تعالیم، به صورت رد و انکار مطالب و معانی، چه کتبی و چه شفاهی، چه در جراید و نشریات و کتب، چه در مجالس و مدارس و منابر، چه در کوچه و بازار و میدان و خیابان، با استفاده از همه ی اقسام وسائل قدیم و جدید. شاید جای آن باشد که همه ی کتب و رسائل و مقالاتی را که در ردّ امر بهائی نوشته اند فهرست برداری کنند، آن وقت ملاحظه خواهید کرد که چه خبر است، می تواند کتابخانه ای را پر کند. آیا این همه تطویل می تواند بلاطائل باشد؟ این همه حمله، این همه گفتار، این همه ردّیه می تواند غیر لازم بوده باشد؟ یعنی می تواند بیهوده و بیجا از طرف این اشخاص منتشر شده باشد؟ البتّه اینها نشانه ی تأثیر امر بهائی است، نشانه ی عظمت و جلالت و قدرت این امر است. چرا می بایست بنشینند و عمری صرف کنند و انتقاد بنویسند بر مطلبی که تأثیر ندارد. این کار را چه کسی می کند. همین که رد می نویسند، بد می گویند و انتقاد می کنند نشانه ی این است که امر بهائی تأثیر می کند، جلالت و هیمنه دارد. آنچه از شما خانم ها و آقایان تقاضا می شود که به احبّا بفرمایید همین است. وقتی نشان دهید که هر چه بد بگویند نشانه ی عظمت امر است روحیات احبّا در مقابل آنچه به عنوان مذمّت امر می شنوند به طور مثبت تقویت می شود. می فهمند که امر بهائی هدفی است که چشم را می گیرد و ناگزیر به سوی آن تیر می اندازند و الّا بی اعتنا از کنارش می گذشتند. در عالم اسلام عبارتی شهرت دارد که شاید حدیث باشد و آن این که گفته اند: « البدعة تموت بترک ذکرها.» (بدعت با ترک ذکرش می میرد.) ملاحظه می فرمایید که خود مسلمین این قرار را گذاشته اند که وقتی با بدعتی روبرو شوند ذکر آن را ترک کنند تا از میان برود. بنابراین وقتی نمی توانند ذکر ما را ترک کنند پس دین ما را بدعتی نمی دانند که با ترک ذکرش بمیرد. این را فهمیده اند، این را احساس کرده اند. به همین جهت است که پیوسته هدف می گیرند و تیر می اندازند. یکی از عجایب امور اتّحاد اشخاص مختلف المشرب و مختلف المرام با عقاید متفاوت و متضاد و متناقض با یکدیگر بر ضدّ امر بهائی است و این موضوع در تاریخ امر بهائی سوابق زیاد دارد. در کاشان و همدان حاخام های یهودی با علمای اسلام برای مخالفت با بهائیان متّحد شدند، چرا؟ زیرا که یهودیانی هم بودند که بهائی می شدند. بنابراین اشتراک منافع در میان بود. حاخام و ملّا دست به دست هم می دادند تا با امری مخالفت کنند که به عنوان خطر مشترک در مقابلشان جلوه می نمود. در یزد دستورهای زرتشتی با علمای شیعه متّحد شدند و در برابر بهائیان صف جدال آراستند. اینک نوبت به علمای نصاری رسیده است که با فقهای امّت ناجیه همدست و همداستان شوند: جهود و مسلم، گبر و مسلم، ترسا و مسلم، جهود و گبر و ترسا کلماتی است که اشخاص غیر بهائی چون بخواهند کلیمیان و مسیحیان و زرتشتیان را تحقیر کنند به این اسامی از آنها نام می برند. و البتّه اینان همه به زعم این اشخاص دشمنند، دشمن خدا. به قول افصح المتکلّمین: ای کریمی که از خزانه ی غیب/ گبر و ترسا وظیفه خور داری دوستان را کجا کنی محروم/ تو که با دشمن این نظر داری کسانی که با اصل و فرع اسلام مخالفند، دست به دست مسلم می دهند برای اینکه با امر بهائی مخالفت نمایند. مبشّرین پروتستان از آن ابتدا که در این مملکت رخنه کردند و این رخنه گویا از ارومیه شروع شد[۶]، حضرت عبدالبهاء فرمودند که اطفال بهائی را به مدارس اینها نفرستند.[۷] یعنی از همان ابتدا اوّلین مقاومت روحانی و معنوی که در برابرشان احساس شد از طرف احبّا بود و خودشان هم به این معنی توجّه یافتند و بعدها هم میشه در نظرشان باقی ماند. اینها همواره نسبت به امر بهائی با نظر حسادت نگاه می کردند برای اینکه می دیدند که خودشان با اتّکا و استظهار به قوی ترین دولت ها و حکومت ها و ثروتمند ترین و متنفّذترین قوای قاهره ی عالم در این مملکت کار می کنند و موفّق نمی شوند. امّا بهائیان، در نهایت ضعف ظاهری، در کمال مظلومیت کار می کنند و موفّق می شوند و البتّه این امر جلب حسادت و در نتیجه نشر فضیلت می کند، و از همین جا مبشّر پروتستان هم جزو مخالفین امر بهائی قرار می گیرد. اینها وقتی که می فهمیدند کسی بهائی است با او حرف نمی زدند. یکی از این مبشّرین که سوار اتوبوس می شد و در بین مردم جزوه پخش می کرد روزی با دختری بهائی روبرو شد. اتوبوس خلوت بود، دو سه نفر در دو نیمکت که در طبقه ی پایین اتوبوس های دو طبقه روبروی هم قرار می گیرد نشسته بودند. آقای مبشّر شروع به ذکر فضائل عیسی مسیح کرد، البتّه نه آن فضائل که از خصائص روح الله و کلمة الله است و ما همه بدانها اعتراف داریم، بلکه آنچه خود او فضیلت می دانست. از جمله مزایا و مواهب عیسی مسیح آن بود که در وجود مبارک او شهوت نبود و دیدید که زن نگرفت. این دختر انتظار داشت که مسلمانانی که نشسته اند به مقام جواب برآیند زیرا که حضرت محمّد زن گرفته است. چون هیچ کس هیچ نگفت دختر بهائی پرسید که جناب آقا، حضرت مسیح غذا می خورد؟ گفت بلی. پرسید که حضرت مسیح می خوابید؟ گفت بلی. پرسید که حضرت مسیح لباس می پوشید و آب می نوشید و… و… و…؟ در جواب همه ی آنها گفت بلی. پرسید این کارها را چرا می کرد؟ گفت بالاخره همه ی اینها لازم بود. دختر گفت بنابراین کسی که به اقتضای هیکل بشری خود هم می خورد و هم می نوشید و هم می پوشید و هم می خوابید اگر زن می گرفت چه اشکال داشت. این هم یکی از همان کارهاست، اقتضای طبیعت بشر است و مسیح به حسب ظاهر بشر بود. مبشّر در این مقام فوراً فرمود شما بهائی هستید و با من حرف نزنید و عجیب این بود که دیگران نیز به محض اینکه شنیدند آن دختر بهائی است، بنای تعرّض را به وی نهادند و او ناچار از اتوبوس پیاده شد. این نمونه ای از کارهای این حضرات بود، مواجه می شدند با موفّقیت یک جمع مظلوم و معصوم و رنج دیده و بلاکشیده و چون در مقام مقایسه با قدرت و اهمّیت خود که با ناکامی و بی نصیبی همراه بود برمی آمدند، رگ های گردن به حمیّت قوی می شود. ادوارد براون مقاله ای دارد. این مقاله ترجمه شد و در اخبار امری انتشار یافت.[۸] اخبار امری قبل از سال ۱۳۱۳ شمسی هجری قبل از انحلال مدرسه ی تربیت[۹] به چاپ سربی در مطبعه چاپ می شد. در یکی از شماره های آن سال ها من این ترجمه را خواندم. نوشته بود که مبشّرین مسیحی شکایت می کنند که چرا ما موفّق نمی شویم ولی بابی ها موفّق می شوند (البتّه توجّه دارید که مقاله را ادوارد براون نوشته است و می بایست بابی گفته باشد زیرا امر بهائی هر قدر بلند آوازه شد و انتشار عام یافت و در کشور خود او نیز علم برافراشت کماکان عنوان بابی را در زیر قلم او حفظ کرد)[۱۰] به هر صورت نوشته بود که ما چرا در دعوت مردم به دین مسیح موفّق نمی شویم ولی بابی ها در تبلیغ دین خود موفّقند. جوابی که او در این مقاله یافته بود این بود که شما مردم مسلمان را دعوت به مخالف با قرآن می کنید ولی بابی ها مردم را مطابق قرآن دعوت می کنند. این است که در مملکت قرآن آنها موفّقند و شما نیستید. البتّه این جزئی از جوابی بود که می توانست بدهد ولی همه ی جواب این نیست، برای اینکه در ممالک خارج از مملکت قرآن هم باز بهائیان موفّق می شدند و آنها نمی شدند و چون کار در همه جا و هر موقع به همین قرار بود بنابراین طبیعی بود که حسادت تحریک می شد و اقسام مخالفت از این گروه سرمی زد. شما هیچ می دانید (معذرت می خواهم چون شما همه چیز را می دانید ولی ناگزیر حرف است و باید به صورتی گفته شود، شما کسانی نیستید که از حرف ها نکته بگیرید) که این تهمتی که به عناوین سیاسی به بهائی ها می بندند و ما خودمان وقتی که می شنویم می خندیم و به استهزا می گیریم، به مناسبت نفوذ امر بهائی است؟ اجازه بدهید کمی به تفصیل بپردازیم. همه ی مبلّغین با دلیل تقریر آشنایی دارند، از برگترین ادلّه ی اثبات امر بهائی بوده و همیشه از مؤثّرترین آنها به شمار رفته است. حتّی شاید در انظار بعضی از مردم گاهی از لحاظ منطقی بر حسب ظاهر ضعفی داشته باشد امّا بر فرض تصدیق این ایراد، با اینکه صحیح نیست، از لحاظ عملی همیشه مؤثّر بوده است. چون ضعف منطقی همیشه دلیل بر ضعف تأثیر نیست. می دانید که قیاس از همه ی اقسام حجّت قویتر و تمثیل از همه ی آنها ضعیفتر است. همین تمثیل و استقرای ناقص که هیچ اعتباری از حیث منطقی ندارد در عمل تأثیر شدید می بخشد. به عنوان نمونه عرض می کنم: حسین از من پول قرض می خواهد. من به او قرض نمی دهم، چرا؟ برای اینکه تقی از من پول قرض کرده و پس نداده است. علی پول از من گرفته و بالا کشیده است. احمد از من پول قرض کرده و دیگر رو نشان نداده است. پس به حسین هم قرض نمی دهم. این استدلال از لحاظ منطقی بی اعتبار است زیرا بدحساب بودن تقی و علی و احمد دلیل بر این نیست که حسین هم چنین باشد. مع ذلک بسیار اتّفاق می افتد که انسان با همین دلیل ضعیف در تصمیم خود جازم می شود و به اصطلاح پشت دست داغ می کند و حسین را نیز محروم از دم در باز می گرداند. پس ضعف منطقی دلیل بر ضعف تأثیر در عمل نیست. امّا دلیل تقریر چیست؟ این است که می گوییم اگر امر بهائی بر حق نبود نفوذ نمی یافت، پیشرفت نمی کرد، باقی نمی ماند، این همه جان و مال در راه آن نثار نمی شد. همان دلیلی که در کتاب مستطاب ایقان آمده و در فرائد تشریح شده و از آن پس در کتب استدلالیه ی اهل بهاء به دفعات تکرار شده است.[۱۱] بر این دلیل ایراد گرفته اند که از لحاظ منطقی ضعیف است و ضعفی که به غلط در آن تشخیص داده اند این است که عوامل نفوذ و انتشار ممکن است غیر از حقّانیت چیزهای دیگری هم باشد و عقایدی بوده است که با وجود بطلان خود به جای مانده و پیش رفته است. ما هم بارها به این ایراد جواب داده و در این مرود بحث ها کرده ایم که فعلاً جای ذکر آنها نیست. همین قدر گوییم که این دلیل در عمل از مفید ترین دلایل بوده است و وقتی آن را در تبلیغ امر بهائی عرضه می کنیم و به خوبی به طرح و شرح آن می پردازیم تأثیر عمیق و شدید می کند. چون به شخص محقّق معلوم می داریم که امر بهائی در مقابل چه مخالفت هایی پایدار مانده است، لااقل اعجاب او جلب می شود. زیرا که این بیان ما را در عمل مواجه با حقیقت می کند، حقیقتی که از راه یک شهود طبیعی فطری با آن مواجه می شویم. بدون اینکه با استدلال مفصّل توأم با تصنّع و تکلّف شخص مبتدی را با قطع مراحل و طی فواصل اندک اندک به نتیجه نزدیک سازیم، خیلی زود و فقط با یک نظر و به طور دفعی او را با عظمت امر مواجه می کنیم. او خیلی زود درمی یابد و در دلش می گذرد که با این همه مخالفت و این همه خصومت و این همه عداوت، امر بهائی باقی مانده و نفوذ یافته و تأثیر نهاده است. به همین سبب است که تاریخ امر بهائی همواره از عوامل مهمّ تبلیغ بوده است. بیان صحیح تاریخ همیشه سند و مساعد تبلیغ به شمار رفته است. ملاحظه فرموده اید که در اغلب توقیعات عمومی حضرت ولی امرالله تاریخ امر ذکر می شود، نه به صورت استاتیک، بلکه به صورت دینامیک. در ضمن تعقیب جریان حیاتی امر بهائی نشان می دهند که چگونه است و چگونه شد و چگونه خواهد شد. اغلب توقیعات مبارک همچو حالی دارد و می بینید که تلاوت آنها چه شوری در دل به پا می سازد.[۱۲] باری آشنایی با نفوذ و بقا و تقدّم و ارتقای امر بهائی تأثیر شدید می بخشد و همین تأثیر است که مخالفین را به دست و پا انداخته و باعث اقسام تهمت ها شده است که از جمله ی آنها تهمت سیاست است. می بینند که امر بهائی پیشرفت می کند، تبعید می کنند؛ پیشرفت می کند، رد می نویسند؛ پیشرفت می کند، پیروان آن را از کارها اخراج می کنند و گرسنه می گذارند؛ پیشرفت می کند، ناچار به تأمّل فرو می روند. از دل می گذرانند که این پیشرفت باید علّتی داشته باشد. چون نمی خواهند اقرار کنند که آن علّت ناپیدا نفوذ کلمة الله و قوّت حکم خداست، می گویند سیاست است. به جای اینکه این دست ناپیدا را ید غیبی الهی بدانند، ید مخفی سیاسی می پندارند و آشکارا می گویند که این سیاست انگلستان، سیاست روسیه، سیاست عثمانی، سیاست فلان و سیاست بهمان است که امر بهائی را پیش می برد. چرا؟ برای اینکه عوامل دیگری برای پیشرفت نه تنها وجود ندارد بلکه همه ی آنها عوامل مخالف و معارض است و بنابراین قاعده باید امر بهائی از بین رفته باشد. پس چرا هنوز به جای مانده و این همه رونق یافته است؟ چندین بار به اصطلاح خودشان این امر را قلع و قمع کرده اند. گزارش مهدی قلی میرزا از وقایع قلعه ی شیخ طبرسی به حضور ناصرالدّین شاه در همان چهار پنج سال اوّل ظهور، حکایت از قلع و قمع بابیه می کند.[۱۳] چندین بار چندین سردار تا کنون گفته اند فرقه ی بابیه را قلع و قمع نمودند و چندین مورّخ در چندین کتاب چنین لفظی را به زبان آورده اند.[۱۴] حتّی در همین اواخر یکی از استادان داشنمند من مرحوم عبّاس اقبال آشتیانی به حکم عادت کلمه ی قلع و قمع را در مورد بابیه در زمان امیرکبیر از قلم جاری ساخت.[۱۵] ولی با این همه دیدند که امر بدیع همه جا در جلوه و جلا و رونق و رواج است. پس ناگزیر از آن شدند که سری بجنبانند و بگویند: « ای بابا سیاست را چه دیده ای؟ همه اش کار پیر استاد است.» و چون مقدّر بوده است که خود را رسوا کنند، پای همه ی عوامل سیاسی متضاد و متناقض را به میان کشیدند. از سیاست روسیه ی تزاری سخن گفتند و قصّه ی مضحک منسوب به کینیاز دالگوروکی را جعل کردند.[۱۶] داستان مشهور سیاست انگستان را سر دادند و این هر دو سیاست را که دو عامل مخالف و معارض یکدیگر در ایران بوده اند در حمایت امر بهائی همدست و همداستان دانستند. عامل ثالث یعنی سیاست عثمانی هم اخیراً حامی احبّا شده است و شخصی در یکی از مجلّات ادّعا کرد که دولت عثمانی چتر حمایت بر سر تبعیدیان بغداد گسترد [۱۷]، و همین طور حمایت سیاست ادامه یافت تا به سیاست دول دیگر در هر بوم و بر رسید. خلاصه همه ی سیاست ها ولو در نهایت خصومت با یکدیگر بودند، حامی ما به قلم رفتند. حال ما کیستیم و چیستیم که این همه عوامل را پشتیبان خود ساخته و به نفع خود به کار انداخته ایم، جواب این سؤال را از همان آقایان باید پرسید. آقایانی که این همه جلال و جمال و کمال امر بهائی را می بینند و منشأ تشعشع فروغ تابناک آن را چون تشخیص نمی دهند یا اقرار به تشخیص را موافق مصلحت نمی بینند، سیاست این و آن می دانند، و از عجیب ترین عجایب این است که از یک طرف جمع اهل بهاء را عمّال سیاست می خوانند و از طرف دیگر همین جمع را ملامت می کنند که چرا در امور سیاسی مداخله نمی کنند و شما بارها در بیوت تبلیغی با این حملات روبرو شده و در کتب و رسائل و مقالات خوانده اید که بهائی ها چرا در امور سیاسی مداخله ندارند؟ چرا خودشان را از سیاست کنار می گیرند؟ تناقض را تماشا کنید: از یک طرف بهائیان چرا عامل سیاست و مجری سیاست و زنده به نام سیاستند؟ از طرف دیگر بهائیان چرا خود را از مداخله در سیاست کنار می گیرند؟ البتّه رفع تناقض جز با ردّ یکی از نقیضین و اثبات دیگری میسّر نیست و در این مورد شقّ اوّل است که رد می شود، زیرا شقّ دوم یعنی عدم مداخله ی اهل بهاء را در امور سیاسی نه تنها مخالفان ما قبول دارند بلکه خود ما هم قبول می کنیم و به صراحت بدان اعتراف داریم و این حکم محکم را از جمله عواملی می دانیم که به حسب ظاهر حافظ ما بوده است. می گوییم به حسب ظاهر، زیرا که حافظ اصلی و حقیق و باطنی ما اراده ی پروردگار ما است. در این مورد که ما در سیاست مداخله نداریم و اطاعت این حکم محکم را فرونمی گذاریم و این تمسّک را عامل حفظ خود می شماریم، دو سه شاهد از تاریخ امر فقط به یادتان می آورم و حتّی از این یادآوری هم عذر می خواهم زیرا شما همه چیز را همیشه به یاد دارید و احتیاجی به عرض بنده نیست. شاهد اوّل واقعه ایست که حضرت ولی امرالله بدان در توقیعات مبارکه اشاره فرموده اند و این واقعه در ترکیه واقع شد.[۱۸[ در ترکیه موقعی احبّا را در زمان حیات حضرت ولی امرالله توقیف کردند، به محاکمه خواندند و بالاخره تبرئه کردند و آزاد نمودند و علّت این تعقیب که در زمان آتاترک پیش آمد آن بود که گویا خیال می کردند که امر بهائی از جمله ی طریقت ها و فرقه های تصوّف است که در آن کشور فعّالیتشان ممنوع بود. حضرت ولی امرالله در یکی از توقیعات اشاره می فرمایند که در این جریانی که در آن کشور پیش آمد و همه ی دفاتر و اوراق محافل ضبط شد اگر نشانه ای از ارتباط با عوامل سیاسی به دست می آمد و انعکاسی از سیاست در آثار این امر دیده می شد چه نتیجه ای می توانست حاصل کند. شاهد دیگر را در خود ایران در همین اواخر در سال ۱۳۳۴ ه. ش. دیدند. چه حمله ی عنیف و شدیدی از طرف علمای اعلام به امر بهائی شد.[۱۹] دفاتر ما را ضبط کردند، اوراقمان را بردند، حظیرة القدس ها را اشغال نمودند و باز دیدید که سرانجام هیچ نشانه ای از آنچه بتوانند تهمتی بر ما ببندند به دست نیاوردند و در این غوغای عام این رفع اتّهام چگونه باعث حفظ ما شد، چگونه ما را در انظار اغیار تبرئه کرد. معلوم شد که سرّ مگو نداریم. هر چه هست در هر موقع و در هر مورد بر طبق اخلاص، برای دیدنشان، برای شنیدنشان، برای خواندنشان، برای فهمیدنشان، می نهیم و پیش می آوریم. همین بود که جلب اعتماد و اطمینان کردیم و این با اطاعت از آثار قلم اعلی و تعلیمات مبیّن آیات بود. هر کسی در هر مقامی مطمئن شد که بویی از ارتباط سیاسی با هیچ عاملی، با هیچ مبدئی، با هیچ حکومتی، با هیچ قدرتی نداریم و اگر کسانی به زبان اعتراف نکنند در دل انصاف می دهند که چنین است و آنان که همیشه مراقبند تا عوامل حفظ جامعه ی بهائی را بیابند و اگر بتوانند لطمه بدانها بزنند از همین طریق تهمت سیاست وارد می شوند. حال دیگر برای ایشان فرقی نمی کند که به دیگران بگویند بهائیان با فلان سیاست در ارتباطند و به بهائیان طعنه زنند که چرا خود را از سیاست برکنار می دارند و در مقابل آنان شما که هادیان و معلّمان و مشوّقان جامعه ی بهائی هستید باید درباره ی این عامل حفظ و حراست تأکید کنید و به همه ی افراد در همه ی اوقات تفهیم و تعلیم و تلقین نمایید که از آنچه بوی سیاست می دهد کناره گیرند. البتّه این همه پیشرفت و کامکاری باعث تحریک مخالفت و عصبیت و حسادت می شود و بسیاری از مردم را به عداوت وامی دارد. الآن عوامل مختلف از لحاظ های مختلف با ما جهاد فکری دارند. شما از یک طرف با گروه انبوه کسانی که خود را روشنفکر می خوانند روبرو هستید، گروهی که از تز فلسفی ماتریالیسم دفاع می کنند. شما عامل اصلی جهاد روحانی و معنوی در مقابل چنین کسانی به شمار می روید. بسیار اندکند کسانی که غیر از شما باشند و احساس مسئولیت برای دفاع دیانت در مقابل سیل خروشان عقاید ماتریالیستی نمایند، عقایدی که مجهّز به همه ی قوای مادّی و ملکی و ادبی و علمی و احیاناً عوامل دیگر است. از طرف دیگر درست در مقابل این متجدّدین (به اصطلاح) با مرتجعین روبرو هستید، کسانی که می گویند که اگر دینی باید باشد همان است که بوده است و بدون هر گونه تغییر و تحوّل و تجدّدی باید محفوظ بماند. با هر دو جبهه شمایید که روبرو می شوید. این دو تا با یکدیگر روبرو نمی شوند زیرا یکی از آن دو در برابر دیگری حرفی ندارد که بزند. شمایید که در برابر هر دو جماعت به پا می ایستید و زبان می گشایید. این است که هدف تیر هر دو صف واقع می شوید و علاوه بر آنها هدف تیر یک موجود مضحک دیگر و یک معجون عجیب الخلقه ی غریب الهیئه که از ترکیب این دو حاصل می شود و اسلام را با الحاد جمع می کند و من نمی خواهم اسم ببرم. چون همه جا سینه ی شماست که سپر شمشیر و هدف تیر است با حمله و هجوم و اعتراض و عناد روبرو می شوید. از طرف دیگر عدّه ای از منافقین در داخل امر بدیع از ابتدا به وجود آمدند که فوراً تیرشان به سنگ خورد و در هم شکست. در مقابل قدرت و عظمت بهاءالله سپر انداختند و خودشان را به دست خودشان نابود کردند. اینان هرگز نتوانستند کینه ی امر بهائی را از دل خود بیرون کنند. حالا دیگر وجود ندارند، یا لااقل خودشان همان عنوان را بر خودشان نمی نهند، امّا وقتی که پای مخالفت با دیانت بهائی به میان آید باز به همان جا بر می گردند که پدرانشان بودند. صریح عرض کنم الآن شما به عنوان نمونه، چند نفر معدود را پیدا نمی کنید که واقعاً خود را بابی یا ازلی بدانند و به همین عنوان در همه جا خود را معرّفی کنند و معتقد به عقایدی از این قبیل باشند، امّا اعقاب کسانی که در اوایل خود را چنین می دانستند هنوز هم شما را بزگترین دشمنان خودشان می شمارند. هر کدام از آنها هر تیری که به دستش بیفتد به سوی شما نشانه می گیرد. در هر جایی از هر گوشه ای از هر کناری با هر شیوه ای به هر اسم و رسم و عنوانی که باشد فرق نمی کند، اصل این است که لطمه ای به بهائیان بخورد. شنیده ایم که بعضی از گروه های افراطی راست در ممالک متّحده ی آمریکا همواره به اطفال خود تلقین می کنند که اگر سیاه پوستان نبودند حال همه ی املاک وسیع و اراضی بزرگ آمریکا مال ما بود و از ما به شما می رسید. اگر این برده ها قیام نمی کردند شما همواره در عین رفاه معیشت و خصب نعمت می زیستید و بدین ترتیب همیشه کینه ها را در سینه ها حفظ می کنند که مبادا با گذشت زمان رو به خاموشی رود. این جماعت نیز در برابر ما چنین وضعی دارند، نه برای حبّ میرزا یحیی که دیگر مفهومی ندارد بلکه برای بغض جمال ابهی همواره خود را در صف مخالف ما نگاه می دارند و از هر فرصتی بهره می گیرند تا به شرایط این بغض عمل کنند. شما در مطالبی که اخیراً منتشر می شود و خوشبختانه افزایش یافته است اسم و رسم دیانت بهائی را نسبتاً زیاد می بینید. بسیاری از این مطالب به این صورت است که ابتدا امر حضرت باب را به علامت تقدیر و تمجید وصف می کنند و گاهی نشان انقلابی بر آن می زنند و تصریحاً یا تلویحاً به ستایش آن می پردازند یا اقلّاً خود را بی طرف نشان می دهند تا رشته ی کلام را به دوره ی حضرت بهاءالله می رسانند و از آنجا به بعد لحن کلام را تغییر می دهند و با تخفیف و توهین و طعنه و ملامت همراه می کنند. کتابی اخیراً به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر شده که از همین قبیل است و نام آن « امر بهائی، تاریخ و تعالیم آن » است. در تألیف این کتاب جلال ازل نبیره ی میرزا یحیی با مبشّر پروتستان که نام او میلر است همکاری کرده است.[۲۰] ملاحظه می فرمایید که این هم یکی از جلوه های همان اتّحاد طوایف مختلف با عقاید متنوّع برای مقاومت در مقابل سیل خروشان و جوشان امر بهائی در سراسر جهان است. این کتاب را در همین جا نگه دارید تا اندکی به عقب برگردیم و نظایر آن را در گذشته به یاد آوریم. می دانید که یکی از ادبای قزوین کتابی بنام نقطة الکاف را که ازلیان با تلفیق مطالب بعضی از کتب فراهم آورده بودند عنوان تاریخ حاجی میرزا جانی داد و در جزو سلسله ی انتشارات اوقاف گیب منتشر ساخت و مقدّمه ای به قلم خود و به نام ادوارد براون انگلیسی بر این کتاب افزود و بعداً هم خود او و هم دوستانش به این حقیقت که تصحیح این کتاب و تحریر مقدّمه ی آن از شخص اوست و ربطی به ادوارد براون ندارد اعتراف کردند.[۲۱] در این مقدّمه در جایی شکوه می کند که آن شور و نشور و قیام و جهاد و غیرت و حمیّت که مبارزان متقدّم بابی داشتند به مواعظ ملال آور و دلایل کسالت بخش متأخّرین تبدیل شد و مقصود او این است که بهائیان خوی جنگ آوری و ستیزه جویی بابیان را کنار نهادند و تبلیغ به اعمال و اخلاق و اقوال را جانشین سیف و سنان و تیر و تفنگ کردند. البتّه ما نیز اعتراف می کنیم که حضرت بهاءالله چنین اعجازی را به ظهور رسانیدند و خود در لوح دنیا و سایر آثار مبارکه به این امر تصریح فرمودند و حتّی شکر خدای را گفتند که توانستند به یاری باری شمشیرهای برنده ی حزب بابی را به غلاف برگردانند.[۲۲] همین شمشیرهای برنده چون به غلاف راجع شد و دست کردار و پای رفتار و زبان گفتار به جای آنها به کار افتاد موجب تحریک بغض و غیظ و غضب منافقین شد، زیرا حضرت بهاءالله اجازه نداد که از این تیرها و شمشیرها و کاردها و خنجرها برای قتل و غارت و اخلال و افساد استفاده شود. اجازه نداد که ساحت قدس نقطه ی اولی و امر عظیم او بهانه ای برای تروریسم و آنارشیسم شود. به قدرت قلم خود تغییر مسیر داد. امر الهی را به جریان روحانی و معنوی در مجرای نظم بدیع انداخت. همان قیام اوّل و حرکات دفاعیه ی اوّلیه ی اصحاب را کافی دانست. مسیر صلح و سلام اهل بهاء را جانشین جهاد و قتال اهل بیان فرمود و این امری بود که نه منافقین و مغرضین داخله می خواستند و نه مستشرقین و محقّقین خارجه می پسندیدند. امّا به حضورتان عرض کنم که مستشرق مآبی از امراض و اغراض بزرگ قرن است. برای اینکه سوء تفاهم نشود و ما را به سوء نیّت در مورد اهل علم و تحقیق متّهم نکنند فوراً منظورم را توضیح می دهم. منظورم مرض کسانی است که غایت قصوای علم در نظرشان این است که نسخه ی وحیده ای از کتاب کهنه ای پیدا کنند، چندین بار از سر تا ته آن را ورق بزنند و زیر و رو کنند و بسایند و بفرسایند، عمری صرف کنند تا اسم مؤلّف و زمان تألیف و علّت تألیف و غرض از تألیف آن را بیابند و این سعی را نه به عنوان وسیله برای تحصیل مقاصد دیگر بلکه به عنوان هدف اصلی و غایت مطلوب بدانند. آن وقت مقاله ای یا رساله ای در آن باره بنویسند و به بازار سوداگران ادب عرضه دارند. کار خود را به صورت کشف مهم و تحقیق بدیع جلوه دهند. بر سر هر کوی و برزن ندا در دهند و در هر جریده ای بنگارند و از هر منبری ندا برآرند که این منم که فلان کتاب را یافتم و مؤلّف آن را شناختم و بر آن حاشیه و هامش و تعلیق و ذیل و مقدّمه نوشتم. پس افتخار این ابتکار را به من ارزانی دارید و فلان کرسی را در فلان دانشگاه به من واگذارید. البتّه ما منکر لزوم نسبی و اهمّیت محدود این تحقیقات نیستیم منتهی آنها را مثل هر تحقیق دیگری در حدّ خود آن قبول داریم. مثلاً چنان که در علوم طبیعی فسیل شناسی می تواند قسمتی از تحقیقات لازم و مفید و مؤثّر باشد و مقدّماتی برای مباحث اصلی زیست شناسی و فواید عملی آن حاصل کند این کتاب ها و آثار بالیه ی قدیمه نیز باید به صورت فسیل هایی در علوم انسانی تلقّی شود که در آوردن و نشان دادن و باز شناختن آنها از لحاظ سیر تاریخی علوم انسانی و امور اقتصادی و اجتماعی و اخلاقی فوایدی حاصل کند و کسانی نیز در همین حد و به همین نسبت بدانها سرگرم و دلخوش باشند. امّا اگر عدّه ای بخواهند این فسیل های معنوی و روحانی را که اهمّیت آنها به گذشته مربوط می شود و نسبت به زمان ما در تاریخ قرار دارد چندان اهمّیت بدهند که جای عناصر زنده و جنبنده ی کنونی را در حیات فعلی عالم انسانی بگیرد و معرفت آنها شغل شاغل و هدف اصلی علوم ادبی و معنوی باشد فقط باید گفت که خود را و دیگران را به آلت معطّله تبدیل می سازند و شاید کسانی که بیش از حد بدبین باشند در این موارد بگویند که قصدشان هم از روی علم و اطّلاع و شعور و وقوف همین است که عدّه ای را آلت معطّله نمایند، ولی ما البتّه چنین نمی گوییم و فقط این امر را حمل بر خروج از حدّ اعتدال و تغییر مسیر کوششی می دانیم که فی حدّ ذاته لازم و مفید بوده است. باری مستشرق مآبان از این سرگرمی ها بسیار فراهم آوردند، تا بخواهید نبش قبر و تشریح جنازه کردند، راجع به مانوی ها و زروانی ها و فرقه های مختلف گنوستیک و میستیک و حروفیه و دروزیه و شعوبیه و نظایر و امثال آنها بساط تکمله و تحقیق و تحشیه و تعلیق گستردند و اخیراً تحقیقات در مورد بابیه را هم به همین صورت درآوردند. یعنی امر بابی را در منزلت یکی از این فرقه ها مثلاً فرقه ی حروفیه گذاشتند و در معرض بحث تاریخی نهادند و به صورت مطلبی که می توان از طریق تحقیق درباره ی آن به درجه ی اجتهاد رسید بدون هیچ گونه توجّه دیگری تلقّی کردند. البتّه هرگز با این کوشش مخالف نیستیم بلکه خوش داریم که این تحقیقات با مراعات انصاف و دقّت و امانت و حقیقت هر چه بیشتر ادامه یابد و حقایق تاریخی مقدّمات ظهور امر بهائی از هر لحاظ روشن شود. امّا چیزی که شما دوستان عزیز را به آن توجّه می دهیم این است که این طبقه هرگز خوش ندارند با امر بهائی روبرو شوند، زیرا که امر بهائی خود را به صورت فسیل در نمی آورد، به دامن تاریخ رها نمی کند، منفعل محض نمی شمارد بلکه نهضت زنده و جنبده و متحرّک و فعّال می داند، به حالت نعشی رها نمی شود تا محقّق مستشرق آن را زیر و رو کند، شرحه شرحه کند، فرسوده و کنفت و بی حالت کند، به میل خود جابجا کند و پس از همه ی این کارها گردن برافرازد و ادّعا سردهد، بلکه امر بهائی همه ی مردم را و حتّی این مستشرق محقّق را نیز به قبول خود دعوت می کند، تعالیم خود را ابلاغ می دارد و این تعالیم را ندای حیات و صلای نجات می داند. از او می خواهد که در این باره تدبّر کند و نسبت به قبول این امر تصمیم بگیرد، اگر قبول کرد در تبلیغ آن همّت کند و اگر قبول نکرد راه خود جدا سازد و پی کار دیگر بگیرد. امر بهائی را مستشرقین نمی توانند به صورت فسیل تلقّی کنند و در معرفت آن به عنوان دیرین شناس و باستان شناس به کوشش پردازند بلکه باید آن را دین زنده و نهضت فعّال، صلای عام الهی در زمان حال بشمارند و از این نظر به این آئین نگاه کنند و همین است که اینان دوست ندارند. یکی از شکوه های دیگر مستشرق مآبان این بوده است که تاریخ حیات حضرت باب و احوال مشاهیر بابیه در کتاب نقطة الکاف حاج میرزا جانی (البتّه به این اسم و رسم می گوییم چون به همین اسم و رسم ترتیب داده و منتشر کرده اند و الّا حاج میرزا جانی کتابی به این صورت و هیأت نداشته است) توأم با اقسام معجزات و خوارق عادات آورده اند و این جمله را در تلو تاریخ و درج وقایع گنجانیده اند و همچنین با اقسام فحش ها و ناسزاها آرایش داده اند. مثلاً وقتی که اسم ناصر الدّین شاه را آورده اند (زن فلان) و (پدر بهمان) هم در آغاز آن یا به دنبال آن نثار کرده اند. حال بهائی ها چرا در تواریخ خود عیناً بر همین نسق عمل نکرده و این دو خصیصه یعنی درج معجزات برای اولیا و نثار فحش و ناسزا به اعدای دین را از تاریخ حذف کرده یا تعدیل و تقلیل نموده اند، تاریخ می بایست با همان خصوصیات نوشته شود که اینان نگاشته بودند تا در حین مطالعه ی آن علاوه بر آشنایی با وقایع ضمناً معلوم شود که بابیه سرگرم خرافات بوده یا با فحّاشی و هتّاکی ملازمت داشته اند و از این طریق به علم ملل و نحل مدد رسانند و اگر مورّخی جز این کند به علم تاریخ لطمه زده است. درست توجّه فرمایید می گویند که نبیل قائنی وقتی که بر اساس وقایع منقوله در تاریخ حاج میرزا جانی کتاب می نویسد یا ابوالفضائل گلپایگانی وقتی که یادداشت هایی از تاریخ امر بر می دارد حتماً باید معجزه پردازی و ناسزاگویی هم بکند تا با خواندن آنها معلوم شود که بابیه فحش می دادند و معجزه می گفتند و این حقیقتی است که به عنوان مستشرق و محقّق بدان پی برده ایم و پیروان آئین بهائی با اطاعت از تعالیم حضرت بهاءالله نمی بایست این صفات را ترک نمایند تا اصالت و بدعیت دعوت بابیه از میان نرود و چون کتابی در تاریخ امر به صورت مطالع الانوار نوشته شود فریاد برمی آورند که کتاب را « بهائی وار » نوشته اند و این همان نیست که می بایست باشد. باری بعد از این جمله ی معترضه که بسیار به طول انجامید و بر اصل مطالب پیشی گرفت، به ماجرای کتاب میلر برگردیم. بنده وقتی که مقدّمه ی این کتاب را می خواندم نکته ای به نظرم رسید که خیلی عجیب بود و آن اینکه این شخص با کمال بی انصافی، البتّه با تأسّی صریح به همان ادیب اریب ارض قاف که به نام ادوارد براون مطلب می نوشت، می نویسد که بهاءالله و عبدالبهاء سعی کردند مقام باب را از مقام نقطه پائین تر بیاورند و در مرحله ی مبشّر صرف بهاءالله نگاه دارند. این حرف را یعنی نسبت تقلیل شأن حضرت باب را قبلاً ادیب قزوینی، براون انگلیسی و نیکلای فرانسوی هم داده بودند.[۲۳] واقعاً تماشا دارد که بهائی ها سعی کرده باشند حضرت اعلی را از مقام نقطه پائین بیاورند. این نسبت را با آن حقیقت که در کتاب بدیع آمده است مقایسه نمایید. این کتاب به اراده ی حضرت بهاءالله و از لسان آن حضرت به زبان یکی از خدّام در جواب یکی از ازلیه نازل شده است. آن شخص ازلی ایراد می کند که شما بهائی ها به حضرت باب ربّ اعلی می گویید و مقصود او این است که در شأن آن حضرت غلو می کنید و حضرت بهاءالله می فرماید که چنین می دانیم و چنین می گوییم و افتخار می کنیم تا معلوم شود که بهائی ها کسانی هستند که حضرت باب را از مقام نقطه ی اولی به مقام ربّ اعلی فرا می برند[۲۴] و از این لحاظ مورد ایراد ازلی ها قرار می گیرند و این مبشّر پروتستان اعتراض می کند که بهائی ها حضرت باب را از مقام نقطه پائین تر می آورند. نیکلای فرانسوی هم در آثار خود چنین مطلبی نوشته بود به این مضمون که باب با آن همه عظمت ظهور کرد، شعشعه ی جمال و جلال او همه جا را تابناک ساخت امّا بهائی ها او را آنقدر پائین می آورند که علاوه بر مبشّر بهاءالله، می خواهند مبشّر عبدالبهاء هم باشد. شما می توانید این تهمت ها را با آن همه تجلیل و تقدیس که از قلم عزّ جمال قدم و کلک اطهر عبدالبهاء در شأن نقطه ی اولی صادر شده است مقایسه نمایید و از این همه ظلم و ستم در نزد ارباب قلم تعجّب کنید. حضرت ولی امرالله حقّ مطلب را در مجموعه ی « دور بهاءالله » در مورد مقام نقطه ی اولی در نزد اهل بهاء ادا نمودند و بالاخره سخن را به جایی رسانیدند که فرمودند بر طبق نصوص آیات بهاءالله اگر دو مقام در عالم وجود بتوان یافت که آن دو را بتوان در حکم یک مقام دانست، مقام نقطه ی اولی و مقام جمال ابهی است[۲۵] و به صریح بیان فرمودند که مقام حضرت عبدالبهاء پائین تر از مقام نقطه ی اولی است و خود حضرت عبدالبهاء نیز به صورت جلی خود را بنده ی نقطه ی اولی و مرید آن حضرت دانسته اند.[۲۶] حضرت ولی امرالله چون کتاب تاریخ نبیل زرندی را به انگلیسی ترجمه فرمودند، یا بهتر آنکه بگوییم کتاب مستطابی به زبان انگلیسی بر اساس تاریخ نبیل زرندی منتشر فرمودند، احبّای اروپا و آمریکا را متوجّه به مطالع انوار در دوره ی بابیت نمودند و اسامی قدّوس و وحید و انیس و باب الباب را به عرض اعلی رسانیدند و چون نیکلای فرانسوی شخص منصفی بود در مقام امتنان جای گرفت و به صریح بیان گفت زنده باد نام بلند شوقی افندی که چنین فرمود و نگرانی مرا از میان برد و حال دیگر می دانم که شأن باب در نزد بهائیان فرود آمدنی نیست.[۲۷] امّا دیگران هنوز هم این اعتراف را نکرده و این انصاف را نداده اند، چون این اعتراف از قِبل اینان بدین معنی خواهد بود که این حقیقت را قبول کنند که باب و بهاء در یک مقام و بابی و بهائی به یک معنی است. شما در همه ی آثار حضرت نقطه ی اولی دقّت فرمایید، همه ی بیانات و معانی و مطالب و احکام را موقوف و موکول به قبول من یظهره الله فرموده اند و اجرای احکام خود را محوّل به ارتفاع ندای او نموده اند تا معلوم شود که اگر کسی واقعاً بخواهد بابی ماند و عامل به امر باب باشد، باید بهائی بشود و ازلی هایی که نخواستند بهائی بشوند بابی هم نتوانستند بمانند. این طول و تفصیل از آن جهت داده شد که همه بدانیم که همه ی ملل و نحل و فرق با همه ی عقائد و آرا و اهوا از کاتولیک و پروتستان و شیعه و سنّی و ازلی و فلسفی و سیاسی و محقّق و مستشرق و ماتریالیست و آنارشیست و … همگی دست به دست هم داده اند و جبهه ی متّحده برای مقاومت در برابر نفوذ کلمه ی حضرت بهاءالله آراسته اند و البتّه این همه کوشش، چنان که در بدو مقال گفته شد، نشانه ی قدرت این کلمه و عظمت این امر است. از این کارها تا کنون کرده اند و از این پس هم می کنند. آثار آن را در نشریات داخله می بینید و در خارجه هم به تدریج ظاهر شده و خواهد شد. محفل روحانی ملّی به هدایت بیت العدل اعظم و تأیید دارالتّبلیغ بین المللی و معاضدت هیأت مشاورین قارّه ای مکلّف به تقویت روحیات احبّا در قبال این حملات از طریق خطابه و مقاله و درس و بحث و امثال آنهاست. اوّلاً که بعضی از این مطالب را جواب خواهند داد و این جوابها را فقط در بین احبّا منتشر خواهند ساخت. البتّه « رد » کلمه ی خوبی نیست. ما هیچ وقت رد نمی کنیم و رد نمی نویسیم بلکه همیشه سعی در اثبات مطلبی می کنیم که دیگران از آن لحاظ به ردّ ما می پردازند، حتّی باید اصرار کنیم که رد ننویسیم یعنی خود را با جدال لفظی و قلمی سرگرم نسازیم که این خود به نفع مخالفین است. هرگز نباید اجازه دهیم که ما را به صورت ارباب ادیان در قرون وسطی و اصحاب اسکولاستیک درآورند، نباید فرصت دهیم که مناقشات بی ثمر را که از خودشات سلب حیات کرده است، به جمع ما منتقل کنند. جرّ مَن جَر، فَعلَلَ و تَفَعلَلَ، تا هر جا که خود بتوان رفت و دیگران را بتوان برد. ما اگر چنین کنیم آثاآث آثار حیات روحانی خود را به صورتی درمی آوریم که حضرت نقطه ی اولی برای محو آن ظاهر شدند. کتب و رسائل و مقالات ما پر از تفاصیل بی جهت و جزئیات غیر لازم می شود، همیشه مطلبی را به اقسام و شقوق و فروع آنها تقسیم می کنیم و از هر قسمی اقسام دیگر و از هر فرعی فروع دیگر منشعب می سازیم و تا آنجا مستغرغ فروع می شویم که اصل امر را از یاد می بریم. اخیراً ملاحظه فرمودید که روزنامه ی اطّلاعات سند ۱۳۲ ساله منتشر کرد و دیدید که در این سند علمای زمان در ردّ حجّت زنجانی چه ها گفته و نوشته اند.[۲۸] فهمیدید که فتوایی که علمای اعلام داده اند حاکی از چه مضمونی است. ایراد گرفته اند که حجّت می گوید که مجتهد و مقلّد معنی ندارد و حال که بر خلاف تقلید قیام کرده است باید کشته شود تا سواد اعظم امّت بیضا بتواند همیشه مقلّد بماند. ایراد می گیرند که حجّت می گوید که اگر با دست تر با شخص یهودی تماس پیدا کنی نجس نمی شوی پس خارج از دین است و باید کشته شود و چند ایراد دیگر از این قبیل. نباید بگذاریم که ما را به این عالم بکشانند و در ورطه ی این مباحث بیندازند تا بدان جا برسیم که در فروع احکام برای استیفای بحث درباره ی ازاله ی نجاست کتاب ها بنویسیم یا در اصول عقاید در شرح مراتب فرشتگان و تعداد بال های آنان و تعیین حدود عملشان در طبقات آسمان داد سخن دهیم و علم فرشته شناسی در ردیف علم امام شناسی که مورد تأیید و تقدیر مستشرقین اخیر قرار گرفته است یک رشته از معارف بهائی شود. ما وارد این محاجّه ها نمی شویم چرا که لطمه می خوریم. ما سرگرم این قصّه ها نمی شویم تا فاصله ی خود را از اسکولاستیک محفوظ داریم. در مقابل فحش، فحش نمی دهیم زیرا که زبان را از برای ذکر خیر می دانیم. در مقابل رد، رد نمی نویسیم چون به کلمه ی اثبات توسّل داریم. فقط بیان حقایق معانی می کنیم و از قوّتی که در خور حقیقت هست، برای تنفیذ آن مدد می گیریم. باری لجنه ی انتشارات ما تا کنون چند نمونه از این قبیل عرضه کرده است.[۲۹] در تحریر این مطالب و تکمیل و تنقیح آنها از شما مدد می جوییم و با منّت پذیری و گشاده رویی این اعانت را استقبال می کنیم. ثانیاً منابع و مآخذ و مدارک و اسناد برای دفاع از امر بهائی تا آنجا که باید در ایران به دست آید تهیّه می شود و به ارض اقدس تقدیم می گردد تا شاید در جواب ایرادات بین المللی مخالفین که نفوذ جهانی جامعه ی بهائی، انتشار آنها را برای مقابله با این نفوذ عظیم ایجاب کرده است به کار آید. ثالثاً و بالاتر از همه ی این وظایف وظیفه ایست که محفل روحانی ملّی برای تقویت روحیات احبّا دارد و همین وظیفه است که معهد اعلی درباره ی آن تأکید فرموده است و همین وظیفه است که انجام آن از شما تقاضا می شود، بر عهده ی کفایت شماست، از شما برمی آید و به قول دیگران کاریست که دست شما را می بوسد و این است آنچه در ضمن دستخطّ مورّخ ۸ شهر القدرة ۱۳۲ در این مورد فرموده اند: « امّا نکته ای که در این زمینه بسیار اهمّیت دارد حاضر ساختن احبّا است جهت مقابله با هجمات شدیده ی اعدای امرالله در آینده ی ایّام. این هیأت چندی پیش مجموعه ای در این موضوع به عالم بهائی به لسان انگلیسی ارسال داشته که نسخه ای نیز در اختیار آن محفل است.[۳۰] اگر در آن زمینه با استشهاد از بیانات مبارکه ی مذکوره و یا بیانات اخری که در اختیار آن محفل است هر چه زودتر نشریه ای بین یاران منتشر نمایند و روح استقامت آنان را تقویت نمایند، بسیار مفید به نظر می رسد.» شمایید که باید احبّا را همیشه آماده نگاه دارید تا هر حمله ای از این قبیل را با جبهه ی گشاده و قلب قوی و در نهایت اطمینان و استقامت تلقّی کنند. از صمیم دل بپذیرند که این حملات باید صورت گیرد زیرا که نشانه ی اهمّیت و جلالت و ابهّت ماست. دلیل عظم و قدر و وقع ما در انظار اغیار است. بیانات مبارکه ای که در این دستخط به آنها اشاره شده است به زبان انگلیسی است و ترجمه ی آنها در صورت تأیید هیأت مشاورین، انتشار خواهد یافت و علی العجاله در این مجلس تقاضا می کنم که خلاصه ی مفاد چند فقره از این بیانات را که از آثار مبارکه است اگر ناظم محترم جلسه موافقت فرمودند، در حضورتان بیان فرمایند تا بعد همّت شما و غیرت شما در خطاباتتان، در تعلیماتتان، در بیاناتتان، در مقالاتتان، برای تقویت روحیات احبّا علی الخصوص در تفهیم این مطلب که هر حمله ای از هر قبیل بالمآل به نفع امر مبارک است چگونه به کار افتد و چه نتایجی حاصل نماید. این شما و این گوی و این میدان. عذر طول کلام می خواهم. یادداشت ها: [۱]- دیوان ابی تمّام، صفحه ی ۷۷. [۲]- نگاه کنید به مقاله ی شخصی سیّاح، صفحه ی ۵۳. [۳]- اشاره است به بیان ذیل از حضرت ربّ اعلی که به غلام خود که در صدد تعقیب دزد برآمده بود چنین فرمودند: « اگر او را تعقیب می کردی البتّه به او می رسیدی و جزای او را می دادی ولی آن آیات و الواح به واسطه ی این عرب به نقاطی خواهد رسید که وسیله ی دیگری برای ایصال آن به آن نقاط موجود نیست. از این واقعه محزون مباش زیرا این کار به خواست خدا بود.» (مطالع الانوار، صفحه ی ۱۱۱) [۴]- نگاه کنید به کتاب آثار قلم اعلی، جلد ۱، صفحه ی ۹۰. [۵]- اشاره است به بیان حضرت ولی امرالله در توقیع مورّخ نوروز ۱۱۳ بدیع که می فرمایند: « … یاران راستان در این ایّام انقلاب و افتتان باید نظر را به این بیان صریح که از قلم ملهم معجز شیم مولای خبیر و علیم نازل متوجّه سازند و در آنچه اخبار فرموده ی تمعّن و تفرّس نمایند. قوله الاسنی ” الیوم قوای رؤسای ادیان بأجمعهم متوجّه تشتیت انجمن رحمان و تفریق و تخریب بنیان حضرت یزدان است و جنود مادّی و ادبی و سیاسی جهان از هر جهت مهاجم، چه که امر عظیم است عظیم و عظمت امر در انظار واضح و لائح.” » (صفحه ی ۳۴) [۶]- نگاه کنید به مقاله ی زیر: Moojan Momen, “Early Relations between Christian Missionaries and the New Babi and Baha’i Communities.” Studies in Babi and Baha’i History, pp. 49-82. [7]- حضرت عبدالبهاء می فرمایند: « اطفال احبّا ابداً جایز نیست که به مکتب های دیگران بروند چه که ذلّت امرالله است و به کلّی از الطاف جمال مبارک محروم مانند.» (مکاتب عبدالبهاء، جلد ۵، صفحه ی ۱۷۰) [۸]- اشاره است به مقدّمه ای که ادوارد براون بر کتاب عبّاس افندی اثر مایرون فلپس (Myron Phelps) نوشته است. قسمتی از این مقدّمه در اخبار امری (سال دهم، بهمن و اسفند ۸۸ بدیع، ۱۲۱۰ هجری شمسی، شماره ی ۱۱ و ۱۲، صفحات ۲۲- ۲۴) به فارسی ترجمه و نشر گردیده است. [۹]- مدرسه ی تربیت در آذر ۱۳۱۳ هجری شمسی مطابق دسامبر ۱۹۳۴ میلادی تعطیل شد. [۱۰]- چنان که دکتر داودی اظهار داشته براون در شرح این مبحث، در مقاله ی خود به انگلیسی همه جا کلمه ی « بابی » به کار برده است، به استثنای صفحه ی xx، سطر ۱۲ و ۱۳، که می گوید: “The Babi (or Baha’i) propagandist…” نگاه کنید به مقدّمه ی براون بر کتاب عبّاس افندی، اثر فلپس. در ترجمه ی قسمتی از این مقاله که در اخبار امری درج گشته (نگاه کنید به یادداشت شماره ی ۸ در فوق) همه جا کلمه ی « بهائی » به کار برده شده است. [۱۱]- نگاه کنید به کتاب ایقان، صفحات ۱۸۲- ۱۸۴ و کتاب فرائد، فصل ثالث، صفحات ۶۱-۷۸. [۱۲]- نمونه ی بارز این نوع تواقیع، توقیع مورّخ نوروز ۱۰۱ و رضوان ۱۰۵ بدیع است. برای شرح و بسط این نکته نگاه کنید به « اهمّیت مطالعه ی تاریخ » در همین سایت (یا در کتاب دکتر علی مراد داودی، جلد سوم، صفحه ی۲۷۳) . [۱۳]- مطالعه ی فرمان ناصرالدّین شاه به مهدی قلی میرزا حاکم مازندران نیز خود در این زمینه بسیار جالب و آموزنده است. در قسمتی از این فرمان که به تاریخ ۳ صفر ۱۲۶۵ هجری قمری مورّخ است چنین آمده است: « … در باب رفع غایله و دفع فساد و فتنه و آشوب و اغتشاش بابی ها که در نفس الامر بدعت تازه در دین مبین و شریعت غرّای جناب سیّد المرسلین گذاشته اند و فی الواقع برداشتن آنها از صفحه ی روزگار و روی زمین بر همه کس واجب و از لوازم دین است… ان شاءالله تعالی فتنه و فساد و آشوب و انقلاب این طبقه ی حاویه هلاکت بالمرّه از صفحات مازندران برخواسته شود و بالکلّیه این معدود را قلع و قمع نمایند…» (عالم بهائی، جلد ۵، صفحه ی ۵۸) [۱۴]- از جمله جهانگیر میرزا پسر عبّاس میرزا نایب السّلطنه در تاریخ خود بخشی از وقایع قلعه ی شیخ طبرسی را تحت عنوان « ذکر حکایات متفرّقه که در دارالخلافه واقع شد و تعیین لشکر به مازندران و قلع و قمع ملّا حسین و مَرَده ی باب » مذکور داشته و کلمات « قلع و قمع » را زینت عنوان این فصل قرار داده است. (تاریخ نو، صفحه ی ۳۳۱) [۱۵]- شاید مطلب مورد نظر دکتر داودی عبارت ذیل در مقاله ی « اعتضاد السّلطنه و ظهور بابیه » باشد که عبّاس اقبال در قسمتی از آن چنین می نویسد: « … هم توطئه ی بابیه بر ضدّ مرد مدبّر وطن دوستی مثل امیرکبیر که در قلع و قمع ریشه ی بابیه جز حفظ وحدت ملّی و قدرت حکومت مرکزی و جلوگیری از فتنه نظری نداشته و هم بی رحمی و کشتار وحشیانه ای که اعیان وزرای آن عهد در زمان صدارت میرزا آقاخان از بابیه در طهران کرده اند مورد تنفّر کلّی ماست…» (یادگار، سال دوم، شهریور ۱۳۲۴- سپتامبر ۱۹۴۵، شماره ی ۱، صفحه ی ۵۸) [۱۶]- کتاب اعترافات کینیاز دالگورورکی یک بار در طهران به قطع جیبی به وسیله ی انتشارات محمّدی در ۸۵ صفحه با مقدّمه ی شیخ محمّد خالصی نشر گشته و یک بار نیز با عنوان رساله ی باب و بهاء در ایران (۵۲ صفحه) منتشر شده است. به مجعولیت و سخافت مطالب مطروحه در این اثر که کل مولود اوهام نویسنده ی آن می باشد چند تن از فضلای بنام شهادت داده اند. نگاه کنید به مقاله ی « تصحیح یکی از مقالات » در همین سایت (یا در کتاب دکتر علی مراد داودی، جلد سوم، صفحه ی ۲۲۵)، و نیز نگاه کنید به کتاب اقداح الفلاح، جلد ۲، صفحه ی ۴۸ و صفحات ۲۲۵- ۲۲۶. [۱۷]- شاید اشاره ی دکتر داودی به نوشته ی سیّد محمّد باقر نجفی باشد که در صفحه ی ۶۳۹ کتاب بهائیان خود چنین نوشته است: «… چتر حمایتی که والی بغداد بعد از قصد اقامت به نام تابعیت عثمانی بر سر ایشان گشوده بود مجال وسیعی را برای مباحثه و مناظره…» [۱۸]- اشاره است به وقایعی که حضرت ولی امرالله در توقیع مورّخ ژانویه ی ۱۹۲۹ به تفصیل درباره ی ترکیه مرقوم فرموده اند. نگاه کنید به کتاب توقیعات مبارکه ی ۱۹۲۷- ۱۹۳۹، صفحات ۱۱۱-۱۱۳. [۱۹]- برای توضیح مطلب نگاه کنید به یادداشت شماره ی ۱ در انتهای مقاله ی « اصل مرام و فصل کلام » در همین سایت (یا در کتاب دکتر علی مراد داودی، جلد سوم، صفحه ی ۱۳۶). [۲۰]- اشاره است به کتاب زیر: Miller, William McElwee, the Baha’i Faith: Its History and Teachings (South Pasadena: William Carey Library, 1974), p.443. [21]- اشاره است به محمّد قزوینی مشهور به علّامه ی قزوینی (فوت ۶ خرداد ۱۳۲۷ هجری شمسی – ۲۷ می ۱۹۴۹ میلادی) که کتاب مشهور به نقطة الکاف را به دستیاری ادوارد براون منتشر نمود. در اوّلین صفحه ی کتاب چنین آمده است: « کتاب نقطة الکاف در تاریخ ظهور باب و وقایع هشت سال اوّل از تاریخ بابیه تألیف حاجی میرزا جانی کاشانی مقتول در سنه ی ۱۲۶۸ هجری به سعی و اهتمام اقلّ العباد ادوارد براون معلّم زبان فارسی در دارالفنون کمبریج از بلاد انگلستان تصحیح و طبع گردید در مطبعه ی بریل در لیدن از بلاد هلاند به طبع رسید سنه ی ۱۳۲۸ هجری مطابق ۱۹۱۰ میلادی.» برای مطالعه ی بعضی از آثار حضرت عبدالبهاء در خصوص این کتاب نگاه کنید به کتاب مائده ی آسمانی، جلد ۲، صفحه ی ۵۸ و جلد ۵، صفحات ۲۰۷ – ۲۱۰. در خصوص انتشار کتاب نقطة الکاف و تحریر مقدّمه ی آن به وسیله ی محمّد قزوینی، محمّد محیط طباطبائی چنین می نویسد: « عبارت مقدّمه ی نقطة الکاف چاپی چنان که از خود مرحوم شیخ محمّد خان قزوینی شنیدم کار آن مرحوم ولی جمع آوری اسناد و مدارک مربوط کار پروفسور براون و در حقیقت عملی مشترک بوده است.» (مجلّه ی گوهر، سال دوم، بهمن و اسفند ۱۳۵۳ هجری شمسی، شماره ی ۱۱ و ۱۲، صفحه ی ۹۶۱) نیز در این خصوص نگاه کنید به مقاله ی « تصحیح یکی از مقالات » در همین سایت (یا در کتاب دکتر علی مراد داودی، جلد سوم، صفحه ی ۲۲۵). [۲۲]- عبارت مأخوذ است از لوح دنیا مندرج در کتاب مجموعه ی الواح مبارکه، صفحه ی ۲۷۸. [۲۳]- اشاره ی دکتر داودی به مطالبی نظیر مندرجات مقدّمه ی نقطة الکاف (مخصوصاً مطالب مندرج در صفحه ی ۹) و مقدّمه ی نیکلا بر جلد سوم ترجمه ی فرانسوی بیان فارسی می باشد. [۲۴]- حضرت بهاءالله در کتاب بدیع (صفحات ۴۳- ۴۴) می فرمایند: « … شما و کلّ من فی السّموات و الارض جمیعاً بدانید بانّا کنّا موقناً معترفاً مذعناً ناطقاً ذاکراً قائلاً منادیاً مضجّا مصرخاً مصحّاً متکلّماً مبلّغاً معجاً با علی الصّوت بانّه هو ربّ الاعلی و سدرة المنتهی و شجرة القصوی و ملکوت العلی و جبروت العماء و لاهوت البقاء و روح البهاء و سرّ الاعظم و کلمة الاتم و مظهر القدم و هیکل الاکرم و رمز المنمنم و ربّ الامم و البحر الملتطم و کلمة العلیا و درّة الاولی و صحیفة المکنون و کتاب المخزون جمال الاحدیّه و مظهر الهویّه و مطلع الصّمدیة لولاه ما ظهر الوجود و ما عرف المقصود و ما برز جمال المعبود تالله باسمه قد خلقت السّماء و ما فیها و الارض و من علیها و به موّجت البحار و جرت الانهار و اثمرت الاشجار و به حقّقت الادیان و ظهر جمال الرّحمن فوالله لو نصفه الی آخر الّذی لا آخر له لن یسکن فؤادی من عطش حبّ ذکر اسمائه و صفاته فکیف نفسه المقدّس العزیز و الجمیل…» [۲۵]- نگاه کنید به فصل « حضرت باب » در کتاب دور بهائی، صفحات ۴۱- ۵۰ و نیز صفحات ۶۴- ۶۵. [۲۶]- نگاه کنید به مأخذ فوق، مخصوصاً صفحات ۵۵- ۵۶. [۲۷]- نگاه کنید به کتاب عالم بهائی، جلد ۹، صفحات ۵۸۴- ۵۸۵. [۲۸]- نگاه کنید به روزنامه ی اطّلاعات، مورّخ پنجشنبه ۲۰ آذر ماه ۱۳۵۴ هجری شمسی، صفحات ۱۰-۱۱. [۲۹]- اشاره است به جزوات منتشره در سلسله ی « مطالعه ی معارف بهائی » که شماره های اوّل تا ششم آن به وسیله ی لجنه ی ملّی مطالعه و تحقیق و شماره ی هفتم تا هجدهم آن به وسیله ی لجنه ی ملّی انتشارات و مطالعات در سال های ۱۳۰ تا ۱۳۴ بدیع در طهران نشر گردیده است. لازم به تذکّر است که جزوات شماره ی ۳ و ۴ که مقرّر بود در ادامه ی مبحث الوهیت و توحید (جزوات شماره ی ۱ و ۲) نوشته و نشر شود هیچ گاه نشر نگردید. پس از حدوث انقلاب اسلامی در ایران (۱۹۷۹ میلادی) و تعطیل تشکیلات بهائی در آن سامان دوره ی دوم سلسله ی انتشارات موسوم به « مطالعه ی معارف بهائی » از سال ۱۹۸۸ به وسیله ی مؤسّسه ی معارف بهائی در کانادا منتشر گردیده است. [۳۰]- اشاره است به مجموعه ی نصوصی که تحت عنوان The Onward March of the Faith در سنه ی ۱۹۷۵ میلادی به وسیله ی مؤسّسه ی مطبوعات بهائی انگلستان در ۱۵ صفحه به طبع رسیده است.
منبع: دکتر علی مراد داوودی تهیه و تنظیم وحید رأفتی، صفحه ۲۳۵ |