علیمراد داوودی
ابوالقاسم فیضی
رحمت الله مهاجر
شهدای بهائی ایران
ابوالفضائل گلپایگانی
حیدرعلی اصفهانی
مری ماکسول
| علیمراد داوودی |
|
علی مراد داودی در سال ۱۹۲۲ در قریه کوچک شمس آباد واقع در شمال غربی ایران متولّد شد. این قریه در بخش ترک زبان کشور واقع شده و علی مراد نیز شخصاً از اعقاب ترکان ایرانی محسوب می گردد. مادر وی نوه فتحعلی شاه قاجار، پادشاه ایران، و پدر او نوه فرماندار کلّ گرجستان بود که به علّت گرویدن به دیانت مسیحی روابطش با آغا محمّد خان قاجار تیره شده بود؛ ولی به علّت انضمام قسمت هایی از گرجستان به روسیه در زمان کاترین (امپراطوریس روسیه) و ناآرامی های مرزی و پس از فتح مجدّد گرجستان به وسیله آغا محمّد خان اجباراً به روسیه تبعید شد.
فرزند ارشد وی بعداً مسیحی شد و به اتّفاق پدر در روسیه ساکن گردید. ولی فرزند دیگر او، داود خان، مسلمان باقی ماند و به فرمانداری منطقه منصوب شد. بعداً در اثر جنگ روس و ایران، این منطقه کلاً به روس ها واگذار گردید و در نتیجه داود خان به آذربایجان ایران تبعید گردید و به علّت خدماتی که به فتحعلی شاه کرده بود اراضی وسیعی به او و خانواده اش بخشیده شد.
خانواده داود خان، نام وی را به عنوان نام خانوادگی خود انتخاب کردند و علی مراد داودی در این ملک شخصی ” شمس آباد ” متولّد شد که بعداً به ارث به وی منتقل گردید. سال های اولیه عمر علی مراد در شمس آباد سپری شد. این قریه از قریب ششصد خانواده تشکیل شده بود که خانواده داودی سرشناس ترین آنها بود. به عنوان مالک قریه، بیست درصد محصول که اکثراً گندم بود در اختیار خانواده داودی قرار می گرفت و در عوض وسائل کشاورزی، بذر و آب را مالک فراهم می کرد. از بین اهالی فقط عدّه بسیار کمی باسواد بودند. اهالی قریه، مسلمان سنّی مذهب بودند ولی قریه مزبور به وسیله قرآنی که اکثریت آن ها شیعه مذهب بودند محاصره شده بود.
علی مراد داودی در سنّ ده سالگی قریه شمس آباد را ترک گفت و برای تحصیل به تبریز عزیمت کرد و مدّت هشت سال در آن شهر اقامت نمود. در دوران تحصیل، علی مراد علاقه شدیدی به مطالعه و کتاب داشت. خواندن و نوشتن زبان فارسی را فرا گرفت و در طفولیت، شاهنامه فردوسی را خواند و سپس به یادگیری قرآن پرداخت. در همین اوان بود که ایمان پدر علی مراد به دیانت بهائی علنی شد. او به وسیله برادرش به امر بهائی مؤمن گردیده بود. ایمان این دو برادر امتحان سختی برای خانواده داودی پیش آورد چه با قبول امر بهائی، روگردانی رعایای ده و از دست دادن احترام و علاقه ایشان، امری حتمی بود.
علی مراد در سنّ پانزده سالگی پدرش را از دست داد. صعود پدر ضربه سنگینی از لحاظ مادّی و معنوی برای خانواده داودی محسوب می گردید. علی مراد در هجده سالگی به طهران عزیمت کرد و در دانشگاه طهران ثبت نام نمود. چهار سال بعد، از دانشکده ادبیات فارغ التّحصیل شد و به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و به تدریس در مدارس شهرستان های ایران مشغول گردید. در همین دوران با “ملکه آفاق”، که قبلاً جزو شاگردان وی بود، ازدواج کرد. نتیجه این اقتران سه دختر و دو پسر است.
علی مراد با حقوق اداری و درآمد مختصری که از ده برای او می رسید، عائله خود را اداره می کرد. تابستان ها همه فامیل به ده می رفتیم و علی مراد معمولاً در این ایّام به وضع بهداشت اهالی و تحصیل اطفال رسیدگی می نمود. با سرمایه شخصی برای زارعین، حمّام و مدرسه می ساخت و حتّی لوازم اهالی را از طهران خریداری و به آنها هدیه می نمود. البتّه زندگی در ده برای فرزندان و همسر دکتر داودی چندان خوش آیند نبود.
علی مراد به اعتقادات مذهبی همه افراد قویّاً احترام می گذاشت و به همین جهت هرگز مستقیم یا غیر مستقیم در مورد تبلیغ همسرش اقدامی نکرد تا اینکه وی پس از بیست سال که با علی مراد ازدواج کرده بود به اراده خود به امر بهائی مؤمن گردید.
علی مراد در سنّ سی و سه سالگی در سال ۱۹۵۵ در رشته فلسفه در دانشگاه طهران ثبت نام نمود و مدّت نه سال تمام در حالی که به شغل معلّمی مشغول بود، به تحصیل نیز اشتغال داشت و بالاخره به اخذ درجه دکتری نائل آمد و رساله پایان تحصیل خود را در موضوع ” فلسفه ارسطو و دکارت” تدوین کرد. وی اولین نفری بود که در رشته فلسفه از دانشگاه طهران عنوان دکتری گرفت.
در سال های ۱۹۶۱- ۱۹۶۴ که با انقلاب سفید دوره پهلوی اراضی کشاورزی بین زارعین تقسیم گردید، درآمد خانواده دکتر داودی به شدّت تقلیل یافت و موجب آن شد که خانواده داودی به طور کلّی شمس آباد را ترک گفته و به طهران عزیمت نمایند. دوران استادی دانشگاه برای علی مراد داودی که در سال ۱۹۶۴ به آن نائل شد، یکی از پرثمرترین ادوار زندگی او بود زیرا توانست در این دوره بیشتر اوقات خود را صرف مطالعه و تحقیق در مسائل فلسفی نماید. علاقه دکتر داودی بیشتر به فلسفه شرق، ادبیات فرانسه و البتّه مطالعه آثار بهائی بود.
آثار دکتر داودی در مواضیع امری و غیر امری بسیار است. آثار غیر بهائی دکتر داوودی، به خصوص آنچه مربوط به ترجمه آثار فلسفی از زبان فرانسه است، در بین طبقه تحصیل کرده ایران مورد توجّه قرار گرفت و شهرت فراوانی برای وی بدست آورد. “درباره نفس” و “عقل در حکمت مشّاء” دو فقره از ترجمه های جالب وی است. ترجمه “شناسایی و هستی” اثر می نارد، “تاریخ فلسفه در دوران یونانی” و “تاریخ فلسفه در دوره انتشار فرهنگ یونانی و دوره رومی” اثر امیل بریه بیش از سایر ترجمه های وی مورد توجّه قرار گرفت. ولی می توان ترجمه کتاب مشهور “روح فلسفه قرون وسطی” را بهترین اثر دکتر داودی دانست.
نوشته های امری دکتر داودی اغلب شامل خطابه ها و سخنرانی ها و مقالاتی است که در مجامع بهائی ایراد شده و یا در مجلّات بهائی درج گردیده است. جناب هوشنگ محمودی حکایت می کرد که وقتی از دکتر داودی خواسته شد برای ضبط مطلبی با عنوان “محبّت” در استودیو حاضر شود، ولی در وقت ورود به استودیو از ایشان درخواست شد که به جای “محبّت” در مورد “ماتریالیسم” مطالبی ایراد نماید، دکتر داودی قبول کرد. در وقت ضبط و صدابرداری، مجدداً تقاضا شد مطالبی درباره “بقای روح انسانی” بیان دارد. این درخواست نیز مورد قبول قرار گرفت و با نهایت استادی به انجام رسید. جناب محمودی می گفت: “به راستی قدرت دکتر داودی در طرح و بیان مطالب فلسفی و علمی فوق العاده بوده است.” دکتر داودی به ریاضیات نیز علاقه وافری داشت و این علاقه به ارث به دخترش، مرجان، منتقل شد به طوری که وی در مسابقه ورودی دانشگاه جزو پنجاه نفر اوّل شد.
استعداد دکتر داودی هنوز نیز زبانزد محصّلین سابق وی می باشد. وی از محصّلین انتظار داشت که در همه امور دقّت کنند. در مدرسه معمولاً مدّتی در بیرون کلاس می ایستاد تا به همه فرصت فعّالیت بدهد، ولی وقتی وارد کلاس می شد خواستار سکوت مطلق و دقّت محصّلین بود. در دانشگاه قبل از شروع به درس از یکی از محصّلین می خواست که خلاصه دروس قبل را بیان دارد و سپس خود به تدریس می پرداخت.
علاوه بر امور مربوط به تدریس در دانشگاه با انتخاب شدن به عضویت محفل روحانی ملّی ایران در سال ۱۹۷۳ مسؤولیت عظیمی در قبال جامعه بهائی به عهده وی گذاشته شد. کار و فعّالیت در “انجمن تحقیق” بهائی نیز مزید بر سایر اشتغالات وی گردید. دکتر داودی در سال اوّل عضویت محفل ملّی، مسؤول نوشتن خلاصه مذاکرات محفل بود و در سال های بعد در سمت منشی محفل روحانی، مسؤولیت اداره دارالانشای محفل ملّی به عهده وی قرار گرفت که به راستی کاری طاقت فرسا بود.
اداره جامعه بهائی که در سال ۱۹۷۸ در ایران بالغ بر حدود نیم میلیون نفر می شد و در حقیقت پس از هندوستان بزرگترین جامعه بهائی دنیا محسوب می گردید، برای محفل ملّی و منشی آن که مسؤول تنظیم و رسیدگی به امور مختلفه و تماس با مرکز جهانی بهائی در ارض اقدس و ایفای وظایف و قبول مسؤولیت های عدیده در سراسر ایران بود، به حقیقت وظیفه ای عظیم محسوب می گردید. رسیدگی به دعاوی مدنی و مسائل حقوقی اعضای جامعه بهائی، امور مؤسّسات امری، مساعدت به محتاجان و حلّ و فصل سایر مسائل مربوط به مشاکل و تضییقات جامعه مظلوم بهائی ایران مستلزم صرف وقت بسیار و مشاورات طولانی و نیز مسافرت منشی محفل به شهرستان های کشور بود که در بعضی از این مسافرت ها من نیز وی را همراهی می کردم.
با ازدیاد فعّالیت های امری، دکتر داودی اوقات تدریس در دانشگاه و امور مربوط به ترجمه کتب فلسفی را بسیار تقلیل داد و ضمناً برای اوقاتی که صرف خدمات امری می کرد، حقوقی قبول ننمود و حتّی از دریافت هزینه مسافرت که برای امور امری انجام می داد، صرف نظر می کرد.
مسافرت به همراه پدرم برای من براستی ذی قیمت بود. مواقعی که با او تنها بودم، سؤالاتی درباره تاریخ امر و اماکن تاریخی و غیره می کردم و او بنهایت دقّت جواب می داد و بوضوح علامات خوشحالی از اینکه به تاریخ علاقه دارم، در صورت او دیده می شد. بعضی اوقات مرا وادار می کرد که تاریخ امر را مرور کنم و نتیجه را به او گزارش دهم. همواره مرا به مطالعه تاریخ، بخصوص تاریخ امر بهائی، تشویق می نمود و درباره آن مرا وادار به سؤال می کرد.
به یاد دارم وقتی در مورد بیان جمال قدم در کتاب مستطاب ایقان که می فرمایند: “علم، حجاب اکبر است.”، از وی سؤال کردم که آیا مقصود این است که دین با علم مخالف است؟ جواب داد: “علومی که حجاب را از میان برمی دارد علومی است که انسان را به خدا نزدیک می سازد.”
قبل از وقوع انقلاب اسلامی در تظاهراتی که اوّل بار در تبریز اتّفاق افتاد، بهائیان نیز مورد حمله و ایذاء و اذیّت قرار گرفتند… و پس از انقلاب اسلامی و سقوط شاه در ۱۹۷۹ پدرم و سایر بهائیان سرشناسی که در کشور مانده بودند احبّا را برای مواجهه با صدمات جدید آماده می کردند. البتّه محفل ملّی به همه احبّا اخطار کرده بود که به هیچ وجه در جریانات سیاسی و انقلابی دخالت و شرکت ننمایند.
هنوز یک ماه بیشتر از وقوع انقلاب نگذشته بود که جناب موحّد، یکی از علمای اسلام که به امر بهائی مؤمن شده بود، توسّط عاملین رژیم ربوده شد. پدرم جناب موحّد را بسیار دوست داشت و از فقدان وی سخت متألّم گردید. مخالفت، ایذاء و اذیّت، تهمت و افترا نسبت به امر بهائی و افراد احبّا روز به روز شدّت می یافت. در اواخر سال ۱۹۷۹ اموال بسیاری از احبّا و کلّیّه املاک و اموال جامعه بهائی توقیف و مصادره شد. البتّه محفل ملّی سعی داشت به عوامل دولت جدید بفهماند که بهائیان مطیع دولت بوده و مخالفتی با حکومت اسلامی ایران ندارند ولی این امر در ایذاء و اذیّت احبّا و مخالفت با مؤسّسات امری هیچ گونه تأثیری ننمود.
در دانشگاه، اعضای انجمن دانشجویان اسلامی دکتر داودی را ضدّ انقلاب و ضدّ اسلام قلمداد کردند و او چون ادامه کار را در آن محیط غیر ممکن یافت از استادی دانشگاه استعفا داد. در این ایّام اعضای جامعه تبلیغات اسلامی اطراف منزل ما را احاطه می کردند و دکتر داودی نیز خود را برای بازداشت و زندانی شدن آماده می کرد. با این همه در این موقع او از همیشه خوشحال تر می نمود و ما تصوّر می کردیم که این آرامش در اثر ترک کار و آزادی بیشتر او برای انجام خدمات امری است. بخصوص در این اوقات او بیشتر به افراد خانواده می رسید و غالباً ما را به پارک و سینما می برد و بوضع مدرسه و تحصیل ما رسیدگی می نمود و واضحاً از داشتن فرزندانش به خود می بالید.
در نوامبر ۱۹۷۹ دکتر داودی را در حالی که در پارک نزدیک منزل گردش می کرد، ربودند. در بازگشت به خانه، مادرم را از غیبت بدون دلیل پدرم بی نهایت مضطرب و پریشان یافتم. گرچه برای او دلیل می آوردم که این کار چندان هم غیر معمول نیست ولی چیزی از تشویش مادرم کاسته نمی شد. چند ساعت بعد تعدادی از بهائیان سرشناس به دیدن مادرم آمده و وی را دلداری می دادند. اجتماع آن شب نشانه پایان کار و یا شروع وقایع بعدی بود. نگرانی واقعی همه ما از عدم اعتماد به اوضاع سرچشمه می گرفت. شایعه امکان توقیف دکتر داودی به وسیله سه نفر پاسدار انقلاب قوّت گرفت و درخواست های مکرّر و تقاضاهای بیشتر از مقامات دولتی، گرچه با انکار مسجونیت او پاسخ داده شد، ولی برای ما محرز گردید که پدر در زندان است. همه راه ها به بن بست رسید.
توصیف روحیات پدرم بطور کامل برای من امکان پذیر نیست. فقط شاید بتوانم مختصری از حقایق زندگی او را بازگو کنم. حیات دکتر داودی وقف ایفای وظیفه اش نسبت به خانواده و جامعه بهائی بود و نتیجه آن جلب محبّت افراد خانواده و افراد جامعه بهائی شد. برای دکتر داودی امور اجتماعی مقدّم بر هر گونه امر فردی بود و زندگی خود را وسیله خدمت به خانواده خود می دانست. برای او افراد جامعه بهائی جزو خانواده وی محسوب می شدند. بخاطر می آورم وقتی جامعه بهائی گرگان از او دعوت بعمل آوردند تا برای رسیدگی به مسائل مربوط به شهادت جناب تیموری به گرگان سفر نماید چقدر مفتخر بود و می گفت چه سعادتی است که چنین خانواده بزرگی دارد که او را به خود می خوانند.
زندگی پرثمر دکتر داودی خیلی زود به انتها رسید. او نه فقط تحصیلات، تحقیقات و مطالعاتش را برای بالا بردن سطح معلومات خویش دنبال می نمود بلکه مقصد اصلی او انجام وظیفه ای مقدّس در قبال جامعه بود. احبّای مهد امرالله به دانش عمیق و فصاحت گفتار وی معترف بودند. دکتر داودی یکی از دانشمندان برجسته بهائی در سنین اخیر است که چون ستاره ای درخشان احبّای الهی را از وسعت معلومات خود بهره مند می ساخت. دکتر داودی چه در مقالات و چه در تقریرات خود قادر بود تعالیم و اصول امر بهائی را باحسن وجه شرح و توضیح دهد. دکتر داودی در آثارش از مبادی و تعالیم مبارکه امر بهائی برای تبیین و توضیح هر چه دقیق تر مکاتب فکری بهره می گرفت و به همین جهت روش او در تحلیل مسائل علمی و فلسفی کم نظیر و بسیار قوی و نیرومند جلوه می کند.
دکتر داودی معتقد بود که از طریق فلسفه مثبت و دانش واقعی می توان به حقیقت پی برد. امّا در مقام اوّل عمیقاً اعتقاد داشت که امر بهائی حقیقت نهائی است. از نظر دکتر داودی دیانت بهائی وسیله نجات است نه فلسفه و دانش. به نظر او عقاید ابو علی سینا، بیرونی، فارابی و ملّاصدرا مباحثی است که لامحاله در خدمت توضیح پدیده های عالم وجود درمی آید و به همین جهت دکتر داودی به فلسفه شرق بیش از مکتب ایده آلیسم غرب تمایل دارد. حقیقت بینی او در اصول دیانت بهائی تأثیری عمیق در شناخت روح انسانی که در آثار متفکّرین شرق به آن توجّه شده، نموده است. او همواره از تعصّب و واپس گرائی مذهبی بخصوص در پاره ای از نظریات علمای شیعه انتقاد می کرد و در عین حال اساس فلسفه علمی شرق را در مورد مذهب عملاً تصدیق می نمود و آن را زیربنای حقایق امر بهائی می دانست. بنظر دکتر داودی ایمان به امر بهائی و به موازات آن اجرای دستورات و اوامر الهی عالی ترین وسیله نجات بشر می باشد.
دکتر داودی در وهله اوّل یک بهائی مؤمن و در مرحله بعدی فیلسوفی متفکّر بود. ایمان عمیق دکتر داودی به دیانت، وی را وادار به مطالعه فلسفه کرد. برای او تاریخ فلسفه وسیله شناخت حدود علم و راه گشای افکار جدید است.
|