علیمراد داوودی
ابوالقاسم فیضی
رحمت الله مهاجر
شهدای بهائی ایران
ابوالفضائل گلپایگانی
حیدرعلی اصفهانی
مری ماکسول
| شمّه ای از زندگی جناب فیضی |
| ابوالقاسم فیضی - مقالات |
|
خلاصه کردن شرح وقایع زندگی پرحادثه ی فیضی در چند صفحه بسیار مشکل است و باید به ناچار فقط به رؤوس مطالب اکتفا نمود.
ابوالقاسم فیضی از خاندان ملّا محسن فیض کاشانی است و از طرف مادر نیز نسبتش به کریم خان زند می رسد. پدر او عبدالحسین فیضی گویا از جمله ی اشخاصی بود که دولت ایران برای اطّلاع به فنّ تلگراف به اروپا فرستاد. چندی رئیس تلگرافخانه ی همدان بود، سپس به شهرهای دیگر انتقال یافت ولی خانواده اش عموماً ساکن قم بودند و دائی فیضی، آیت الله آقا میرزا محمّد فیض، از مجتهدین سرشناس آن شهر بود.
فیضی در سال ۱۹۰۶ یا ۱۹۰۷ میلادی در قم به دنیا آمد. تاریخ دقیقش را خود او هم نمی دانست زیرا آن ایّام در ایران مردم به روز تولّد اشخاص چندان اهمّیت نمی دادند. تولّد نوزاد را معمولاً در صفحه ی آخر قرآن یا کتاب حافظ یادداشت می کردند و سپس فراموش می شد. فیضی تا سنّ شاید پانزده سالگی در قم بود. از مدرسه اش در آن شهر کمتر صحبت می کرد ولی زورخانه ی قم را همیشه ذکر می نمود. مرشد این زورخانه مرد بزرگواری بود و فیضی او را دوست می داشت. روزها پنهان از دائی مجتهدش که با زورخانه مخالف بود به آنجا می رفت و از تماشای ورزش های باستانی لذّت می برد. از همان وقت علاقه ی زیادی به ورزش پیدا کرد و جوانان را همیشه به ورزش تشویق می نمود.
پدر فیضی پس از بازنشستگی با همسر و فرزندش در طهران اقامت کرد. این خانواده پسر بزرگتری هم داشتند، محمّد علی خان، که در همدان به کار مشغول بود و در آنجا با بهائی ها معاشرت نموده به امر مبارک مؤمن شده بود. به تشویق او برادرش را در طهران به مدرسه ی تربیت فرستادند. فیضی در مدرسه از ابتدا با اطفال بهائی دوست شد و ایشان با محبّت و صفای خود فیضی را چنان جلب نمودند که روزهای جمعه با کمال اشتیاق سر درس ایشان حاضر می شد. در ابتدا متوجّه نبود که کلاس درس اخلاق مخصوص اطفال بهائی است و فکر می کرد این هم جزو دروس مدرسه است. به این ترتیب به تدریج و خیلی طبیعی به جمع بهائیان پیوست.
فیضی از عزیزالله خان مصباح مدیر مدرسه ی تربیت و معلّمین مدرسه از جمله فاضل شیرازی همه وقت با محبّت و احترام یاد می کرد. کارنامه های مدرسه اش نشان می دهد که در کلاس خود همیشه شاگرد اوّل بود. از ورزش ها نیز به فوتبال علاقه داشت و دروازه بان خوبی بود. بعد از مدرسه ی تربیت یکی دو سال در کالج آمریکائی طهران درس خواند. سپس برای ادامه ی تحصیل به بیروت رفت و وارد دانشگاه آمریکائی شد.
در آن سال ها عدّه ی نسبتاً زیادی از جوانان ایرانی برای تحصیلات عالی به بیروت می رفتند و فیضی در بین آنها دوستان زیادی داشت ولی رابطه ی دوستی او با جناب حسن بالیوزی طوری بود که این دو جوان هم ذوق بیشتر اوقات فراغت خود را باهم می گذراندند و سایر شاگردان ایرانی احترام خاصّی برایشان قائل بودند.
از بیروت تا حیفا با اتومبیل فقط چهار ساعت راه بود و جوانان بهائی که در بیروت تحصیل می کردند اجازه داشتند در ایّام تعطیل وسط سال برای تشرّف به ارض اقدس بروند. فیضی تا حدّی که ممکن بود از این فرصت استفاده می کرد و چندین بار حضور حضرت ولی امرالله مشرّف شد. یک بار نیز با عدّه ای از سایر محصّلین بیروت به زیارت حضرت ورقه ی علیا نائل گردید. دیدار هیکل مبارک چنان تأثیری در او کرد و محبّت آن مولای مهربان چنان قلب او را تسخیر نمود که از آن به بعد در تمام زندگی محبوب دیگری اختیار نکرد و آرزویی جز کسب رضای آن مولای عزیز نداشت.
فیضی و بالیوزی غالباً باهم به ارض اقدس می رفتند و حضرت ولی امرالله نسبت به آنها خیلی اظهار عنایت می فرمودند. پس از آنکه قصر جمال قدم در بهجی تعمیر و مفروش گردید، فیضی و بالیوزی اوّلین اشخاصی بودند که به دستور هیکل مبارک شب را در آن مکان مقدّس گذراندند.
فیضی در سال ۱۹۳۲ از دانشگاه بیروت فارغ التّحصیل شد و به ایران بازگشت. قبل از مراجعت به وطن برای آخرین بار به زیارت مولای محبوبش شتافت و دیگر معلوم است که با چه حالت حزنی از هیکل مبارک جدا شد. حضرت ولی امرالله دسته گلی به او مرحمت فرموده او را مأمور کردند به اصفهان برود و گل ها را از طرف ایشان بر روی مزار کیث رانسوم کهلر، اوّلین شهید آمریکایی، بگذارد.
در دوران تحصیل خود فیضی تصمیم گرفته بود بعد از مراجعت به ایران در مدرسه ی تربیت مشغول خدمت شود و حضرت ولی امرالله این نیّت او را تحسین فرموده بودند، ولی متأسّفانه موقعی که در طهران مشغول خدمت نظام وظیفه بود مدرسه ی تربیت و دیگر مدارس بهائی از طرف دولت بسته شد و فیضی به آرزوی چندین ساله ی خود نرسید. به امید اینکه شاید مدارس مجدّداً باز شود مدّتی صبر کرد و بعد به ناچار در شرکت نفت کار گرفت. امکان ترقّی در این شرکت برای او زیاد بود ولی هدف او در زندگی مال و منصب نبود، این است که وقتی شنید اطفال احبّای قصبه ی نجف آباد پس از بسته شدن مدارس بهائی وسیله ی تحصیل ندارند، داوطلب شد به آنجا برود و به تدریس اطفال بپردازد. دوستان مسلمان او می گفتند دیوانه شده و دوستان بهائی فکر می کردند فیضی بهتر می تواند در طهران به امر خدمت کند و حیف است که چنین جوان پرمعلومات و استعدادی وقت خود را صرف بچّه های نجف آباد کند.
پدر فیضی موقعی که او در بیروت تحصیل می کرد صعود نموده بود و مادرش با مبلغ مختصری که از حقوق بازنشستگی شوهر به او می رسید در کمال قناعت زندگی می کرد. وقتی که فیضی تصمیم گرفت از کار در شرکت نفت استعفا دهد و به نجف آباد برود، این خانم فرشته خصال که هنوز بهائی نبود ولی همیشه مشوّق و پشتیبان فیضی بود، با کمال میل و رغبت او را همراهی نمود و هر دو در نجف آباد با همان بودجه ای که مادر داشت زندگی کردند زیرا فیضی حاضر نشد از محفل روحانی نجف آباد بیش از ماهی نوزده تومان قبول کند و آن هم صرف خرید دفتر و مداد می شد که به عنوان جایزه به بچّه ها می داد. در همین دوران بود که فیضی سفری به طهران نموده، ازدواج کرد و به همسر خود به نجف آباد بازگشت.
در مدّت اقامت فیضی در نجف آباد نه فقط اطفال بلکه همه احبّا که بالغ بر دوهزار نفر بودند کمال استفاده را از وجود او کردند. برنامه ی کارش این بود که از صبح زود مشغول تدریس بچّه ها می شد و از منزلی به منزل دیگر می رفت. در هر خانه برای گروهی از اطفال که جمعاً در حدود چهارصد نفر بودند، مطابق سنّشان کلاسی تشکیل داده بود که در آن، گذشته از دروس مدرسه ای، مناجات و مطالب امری می آموختند. عدّه ای از خانم های باسواد در تدریس اطفال به او کمک می کردند و برای این عدّه نیز کلاس مخصوصی جهت تزیید معلومات امری ترتیب داده بود. فیضی تقریباً در تمام ساعات روز مشغول تدریس اطفال و جوانان بود و اکثر شب ها با سایر احبّا جلسات پرروحی داشتند که به خواندن الواح و آثار امری و ذکر داستان فداکاری و جانبازی قدمای امر می گذشت. برای تزیید معلومات امری جوانان اصفهان نیز کلاسی تشکیل داده بود و هر هفته یک بار به آنجا می رفت. با تمام کارهایی که داشت به ترجمه ی بعضی از توقیعات انگلیسی حضرت ولی امرالله و نوشتن مقالات امری و آثار ادبی نیز می رسید.
به تشویق فیضی احبّای نجف آباد کتابخانه ای به نام زین المقرّبین تأسیس کردند و یک حمّام عمومی ساختند که برایشان بسیار لازم بود زیرا حمّام مسلمانان محلّ حمّام عمومی خزینه بود و سوای آن، ایشان احبّا را به حمّام خود راه نمی دادند و در آن هوای سرد و نبودن وسائل، حمّام کردن در منازل خیلی مشکل بود.
فیضی دارای قوّه ی جاذبه ای بود که همه کس را جلب می کرد و هرجا می رفت یار و اغیار را مفتون اخلاق و رفتار خود می نمود. احبّای نجف آباد نیز از کوچک و بزرگ علاقه ی فوق العاده ای به او داشتند. روح پرنشاط او و محبّت شدیدی که به بچّه ها داشت به قدری در قلوب پاک اطفال آنجا تأثیر نمود که او را سرمشق زندگی خود قرار دادند و در سال های بعد اغلب آنها در نقاط مختلف دنیا منتشر شده به خدمت آستان الهی پرداختند.
حضرت ولی امرالله از خدمات فیضی بسیار مسرور بودند و به محفل روحانی ملّی ایران مرقوم داشتند که این جوان ممتاز را تشویق کنند تا به رویه ی خود ادامه دهد و تمام اوقات را صرف خدمت به امر مبارک نماید.
فیضی پس از چهارسال و نیم در نجف آباد، به دستور محفل ملّی به قزوین رفت و یک سال در آنجا اقامت گزید. در قزوین گذشته از رسیدگی به دروس اخلاقی اطفال و تولید شور و نشاطی جدید در جمع احبّا، کار بسیار مهمّی که انجام داد تأسیس کلاس های روزانه برای جوانان بود. در حدود سی جوان بهائی روزی چند ساعت در این کلاس ها شرکت می کردند و به مطالعه ی آثار مهمّ امری و کتب سایر ادیان می پرداختند. گاهی نیز برای دیدار احبّای دهات با فیضی پیاده به اطراف شهر می رفتند و درس محبّت و تشویق را از استاد خود می آموختند. شوق و اشتعال عجیبی برای خدمت به امر در بین جوانان قزوین ایجاد شد به طوری که بعد از رفتن فیضی از آن شهر عدّه ای از آنها نیز به قصد مهاجرت قزوین را ترک کردند. شهاب زهرائی، مهری و خسرو خسروی، فرخنده هزاری، احسان زهرائی، روح الله مهرابخانی، بدیع الله و ولی الله صمدانی، روح الله سمندری و بسیاری دیگر از اشخاصی که هریک در گوشه ای از دنیا به خدمات مهمّه موفّق شده اند از جمله ی جوانانی بودند که در آن یک سال با فیضی معاشر بوده تحت تأثیر روح پاک او قرار گرفتند.
حضرت ولی امرالله در آن ایّام تأکید می فرمودند که احبّا از ایران به ممالک عربی هجرت کنند. به این جهت فیضی و همسرش از قزوین به بغداد رفته، امیدوار بودند بتوانند از آنجا به یکی از نقاط مهاجرتی در شبه جزیره ی عربستان راه یابند ولی به دست آوردن ویزا برای ورود به ممالک عربی بی نهایت دشوار بود و به ناچار یک سال تمام را در بغداد گذراندند. وجود فیضی در بغداد روحانیت بی اندازه ای در جمع احبّا و به خصوص در جوانان ایجاد نمود. اینجا نیز عدّه ای از جوانان با علاقه ی تمام در کلاس های او حاضر شده به کسب معلومات امری پرداختند و برای خدمت به آستان الهی آماده شدند.
بعد از یک سال بالاخره از بحرین برای فیضی و همسرش ویزا رسید. با کشتی از بصره حرکت کردند و روز ۲۵ دسامبر ۱۹۴۲ وارد جزیره ی منامه در بحرین شدند. فیضی آنجا در مدرسه ی متوسّطه ای که شیخ تأسیس نموده بود به عنوان معلّم زبان انگلیسی مشغول کار شد، امّا در حدود دو سال بعد که فهمیدند بهائی است او را از مدرسه اخراج کردند. شیخ دستور داده بود که فیضی باید از بحرین برود ولی به فضل جمال قدم به طور معجزه آسائی موفّق به ماندن شد.
زندگی در بحرین آن زمان از هر لحاظ مشکل بود. گرما و رطوبت هوا در نه ماه از سال طاقت فرسا بود. با این حال آب و یخچال و سایر لوازم اوّلیّه در منازل وجود نداشت. آب را سقّا در پیت های حلبی از خارج شهر می آورد و به منازل می فروخت. فیضی و خانواده اش برای تمام احتیاجات خود در روز دو سطل آب داشتند. در بحرین به جز درخت خرما زراعتی نبود و چون در سال های جنگ دوّم جهانی ارتباط زیادی بین این جزایر و ممالک اطراف نبود، موّاد غذایی نیز به آسانی به دست نمی آمد. با وجود این مسائل، مادام که فیضی در مدرسه ی شیخ کار می کرد و حقوق می گرفت، امورش به هر نحوی بود می گذشت ولی بعد از آنکه درآمد او قطع شد زندگی دشوار گشت. با این حال همیشه مسرور و شاکر بود که توانست در محلّ مهاجرتی خود استقامت کند و سبب سرور مولای محبوبش گردد. تنها مطلبی که او را قدری رنج می داد این بود که اهالی بحرین وقتی فهمیدند بهائی است از معاشرت با او اجتناب کردند و فقط چند نفری بودند که گاه به گاه در کمال حکمت به دیدن او می آمدند. امّا این وضع پایدار نماند. فیضی با رفتار محبّت آمیزی که نسبت به همه داشت کم کم قلوب را به دست آورد و طولی نکشید که حتّی اولیای امور ارادتمند او شدند. ذکر محاسن اخلاقی فیضی تا به امروز در بحرین از یار و اغیار شنیده می شود.
چندی پس از دوران بیکاری، از طرف شرکت نفت که تازه در بحرین توسعه می یافت، از او خواسته شد به کارمندان آمریکایی و اروپایی شرکت، درس عربی بدهد تا بتوانند با کارگران عرب صحبت کنند. این شغل تازه فواید زیادی داشت از جمله اینکه فیضی وقت بیشتری برای مطالعه و ادامه دادن به نوشته های خود پیدا کرد و موقعی که مهاجرین ایرانی به تدریج وارد مناطق عربی شدند، توانست مرتّب با آنها در تماس باشد، به حالشان رسیدگی کند و با نامه های گرم و پرروح خود آنها را به استقامت و فداکاری در اماکنی که زندگی در آن از هر لحاظ واقعاً مشکل بود تشویق کند.
زمانی که فیضی به بحرین مهاجرت نمود به غیر از دو خانواده در سراسر شبه جزیره ی عربستان، بهائی وجود نداشت. در هفت سال اوّل، فیضی و همسرش با دو فرزندشان، می و نیسان که در بحرین متولّد شدند، تنها مهاجرین آنجا بودند. پس از آن جوانان از خود گذشته ای با نهایت مشقّت خود را از ایران به سواحل عربستان رساندند و در نقاط مختلفه ساکن شدند. به تدریج جمعیّت های بهائی، سپس محافل روحانی تشکیل شد و به عنایات الهی و تأییدات غیبی در مدّت حیات خود فیضی، پنج محفل ملّی در ممالک عربی تأسیس گردید.
حضرت ولی امرالله فیضی را فاتح عربستان دانسته اند. شاید یکی از دلایلش این باشد که او نه فقط خود به عربستان مهاجرت کرد بلکه تا حدّ زیادی سبب استقرار سایر مهاجرین در آن شبه جزیره گردید. محبّت احبّای عربستان نسبت به او به اندازه ای است که به وصف نمی آید. فیضی را پدر روحانی و سرمشق زندگی خود می دانند. اسمش همیشه بر سر زبان هاست به خصوص در بحرین که یاد محبّت های او نسبت به فرد فرد احبّا و خاطرات جلسات انسی که برپا می نمود، کلاس های درسی که تشکیل می داد، وسایل تفریحی که برای جوانان مهیّا می ساخت و علاقه ی شدیدی که به تربیت اطفال داشت هرگز فراموش نمی شود.
فیضی پس از چهارده سال و نیم اقامت در بحرین برای دیدن برادرزاده اش به آلمان رفت و در آنجا بود که خبر شد به سمت ایادی امرالله منصوب شده است. چند هفته بعد از آن، صعود حضرت ولی امرالله عالم بهائی را غرق در احزان نمود. ایادی امر از اطراف دنیا به لندن رفتند و سپس عازم ارض اقدس شدند. در آنجا تصمیم گرفتند که باید نه نفر از ایشان در مرکز جهانی بهائی ساکن شوند. فیضی یکی از آن نه نفر بود و به این جهت دیگر نتوانست به مناطق عربی مهاجرت کند.
خدا می داند که در سال های اوّل بعد از صعود حضرت ولی امرالله به فیضی چه گذشت. در ارض اقدس همه چیز برایش از هیکل مبارک حکایت می کرد به هر جا می رفت خاطره ای از ایّام گذشته تجدید می شد. در مقامات متبرّکه، در بیت حضرت عبدالبهاء، در مسافرخانه و باغ های باصفای اطراف مقام اعلی همه وقت به یاد ایّامی بود که به محضر مولایش مشرّف شده، از فیض دیدار آن محبوب برخوردار بود. در آن سال ها صحّتش را از دست داد و اگر زنده ماند به خاطر این بود که بتواند مسؤولیتی را که هیکل مبارک به او داده بودند انجام دهد و از میدان خدمت نگریزد.
دیدار زائرین ارض اقدس مایه ی تسلّی قلب او بود و غروب ها بعد از فراغت از کار برای ملاقات آنها به مسافرخانه می رفت. زائرین نیز چنان مجذوب سخنان او می شدند که پروانه وار گردش جمع شده تا پاسی از شب گذشته دل از او نمی کندند. پس از مراجعت به محل های خود بسیاری از آنها با فیضی مکاتبه می کردند و او همیشه به تمام نامه ها جواب می داد. با مکاتیب دلنشین خود به اطفال درس محبّت می آموخت، جوانان را به فراگرفتن علم و هنر تشویق می کرد، به درد دل سالمندان می رسید و عشق حضرت ولی امرالله را در قلوب همه تقویت می نمود. فیضی در ایّام اقامت در ارض اقدس با وجود سنگینی کار، به نوشتن مقالات و کتب بسیاری به فارسی و انگلیسی موفّق شد که اکثر آنها در زمان حیاتش به چاپ رسید.
پس از تشکیل بیت العدل اعظم نیز فیضی از ایادیان مقیم ارض اقدس بود ولی خیلی از اوقات او به مسافرت می گذشت. داستان خدمات بین المللی او در سراسر جهان به مدّت بیست سال، مفصّل است و در این مختصر نمی گنجد. شرح اکثر سفرها در اخبار امری ممالک مختلف تا اندازه ای درج شده و به اطّلاع احبّا رسیده است. هرجا می رفت بر تعداد دوستانش اضافه می گشت ونامه هایی که به اطراف دنیا می فرستاد بیشتر می شد. شاید کمتر کسی باشد که تا این حد با همه سنّ و سالی و با همه گونه افرادی در کشورهای مختلف مکاتبه کرده باشد. فیضی همیشه و در همه جا با خود کاغذ و قلم داشت و به محض اینکه فرصتی پیدا می کرد به نوشتن نامه می پرداخت. همراه با نامه ها معمولاً به فراخور حال اشخاص داستان شیرینی، قطعه شعری یا چند سطری از آیات الهی را که خود با مرکّب و قلم نی با خطّ خوش نوشته بود، می فرستاد.
در دو سه سال آخر در ارض اقدس که کمتر می توانست از خانه بیرون برود، نامه نویسی را ترک نکرد و به نوشتن آیات ادامه داد. حتّی روزی که از این عالم رفت، روی میز تحریرش چند قطعه از آیات الهی دیده می شد که در حاشیه ی آنها نوشته بود « برای زائرین عزیز».
خداوند لیاقت و استعداد زیادی در فیضی خلق کرده بود و او در طول عمر از یک یک آنها استفاده ی کامل نمود و به فرموده ی حضرت ولی امرالله آنچه را که خداوند به او عطا کرده بود، تماماً وقف نصرت امرالله و کسب رضای الهی نمود.
منبع: خوشه هائی از خرمن ادب و هنر جلد ۱۰ صفحۀ ۲۱
|