مترجم سایت

English Arabic Bulgarian Chinese (Traditional) French German Hindi Italian Japanese Korean Norwegian Polish Portuguese Russian Spanish Swedish Turkish Persian

شهدای بهائی ایران

ابوالفضائل گلپایگانی

نویسندگان و کتب امری

تعلیم و تربیت الهی
ابوالقاسم فیضی - مقالات

سفر طالب حقیقی

از جمله اصول اساسی حضرت بهاءالله برای حفظ نظم عالم و وحدت امم، این اصل تحرّی حقیقت است که یکی از معدود مواردی است که منحصراًً موجّه است، در حالی که سایر موارد اساساً جمعی است و در وهلۀ اولی متضمّن تحوّل اجتماعی می باشد. فی المثل، افراد مسئول نیستند که لسان بین المللی را تعیین و اتّخاذ نمایند یا نظام بین المللی تعلیم و تربیت را تدوین کنند، امّا قطعاً باید تحرّی حقیقت کنند و تحقیق را مستلّ از دیگران انجام دهند. درک این نکته نیز برای ما حائز اهمّیّت است که این اصل شمشیری دولبه است؛ یک لبه حق را از باطل جدا می سازد، و دیگری فرد مومن را، حین مواجهه با امتحانات الهی، در مقابل نفس امّارهء خود حفظ و صیانت می کند.

این اصل نه تنها در مورد حیات روحانی فرد کاربرد دارد، بلکه پی بردن به این نکته واجد اهمّیّت است که در هر کاری که مایل است انجام دهد، قابل استفاده است. فرد در کلّیّه اقدامّات عمده یا جزئی از این جریان تحقیق عبور می کند. مسلّماً امری اجتناب ناپذیر و بنیادی ترین امتیاز ویژهء هر فردی است.

سوال این است که آیا نگرش والدین بهائی نسبت به کودکان خود باید بار آوردن آنها به عنوان بهائی باشد یا آن که با فرضیهء بسیار اشتباه و امید واهی که کودکان امر مبارک را خود خواهند یافت، باید آنها را به خود واگذاشت.

مورد اخیر سوء تعبیر از بیانات الهیّه و یکی از بزرگ ترین عواملی است که در بسیاری از اقالیم، سبب کاهش تعداد، تخریب روحانی عائله های بهائی، و عدم پیشرفت امور در امر مبارک است.

مسلّماً بسیار اسف انگیز است که بعضی از احبّای جدیدالتّسجیل، به علّت قلّت معرفت نسبت به امر جامع الشّمول ما، و در تمایل خود به پیمودن راهی که کمترین مقاومت را در مقابل آنها دارد و برای اسکات ندای وجدان خود، اصل بسیار اساسی حیات ابدی انسان را اشتباه تعبیر می کنند. به این ترتیب موهبت الهی که به ما سپرده شده باید به عنوان مشعلی مورد استفاده قرار گیرد که انوار آن در طرق تیره و تار زندگی شعله ای فروزان و روشنی بخش راه ما باشد، به آتشی تبدیل می شود که کلّیّه الیاف موجودیت روحانی ما را می سوزاند و اجازه نمی دهد چیزی باقی بماند، مگر استخوان بندی خلقت عنصری ما که مقدّر است به خاک تبدیل شود.

بی نهایت محزون وقتی مشاهده کردم برخی از خانواده های بهائی، اگرچه خود آنها اعضاء فعّال جوامع مختلف بهائی بودند، در اثر سوءتفاهم اسفناک و برداشت نادرست از این اصل بنیادی، حتّی یک کلمه دربارء میراث جاودانی ما، یعنی امر مبارک، با فرزندان خود صحبت نکرده اند. بی توجّه به نتیج این غفلت در کلّیّه قلوب و اذهان، طوری رفتار می کنند که گویی جامعه ای سرّی هستیم. در خانه های کاملاً آراسته مملو از اسباب و اثاثیه فاخر هیچ علامت و نشانی از امر مبارک نیست. حتّی برخی از آنها را دیدم که از ذکر وابستگی دینی خود شرمنده اند به این ترتیب امر مبارک برای فرزندان آنها ناشناخته باقی می ماند؛ فرزندانی که اطمینان دارم، بدون آن که ادنی نگاهی به افق وسیعی که شمس مشرق حقیقت آن را نورانی ساخته از خانه های خود می روند و پراکنده می شوند.

این والدین در مقابل سوال مطرح شده بدون استثناء پاسخ می دادند، ” می خواهیم که خودشان، با تحقیق و تحرّی مستقل، امر مبارک را بیابند. “

جواب هایی از این قبیل آنچنان قلبم را قرین حزن و الم می ساخت که کلامی رسا نمی یافتم که آنطور که شایسته است احساسات مرا بیان نماید.

” خودشان امر مبارک را بیابند”؛ چه اظهار نظر غلطی. چگونه آن را بیابند؟ از طریق چه کسی و از کجا؛ اگر در خانه های خود نیابند، اگر با راهنمایی های محبّت آمیز و هوشیارانهء والدین خود نشنوند، از چه کسی راه را بپرسند و بیابند؟ اگر ما دل به حال فرزندان خود نسوزانیم و آنها را در امواج ویرانگر دریای متلاطمی به نام ” اجتماع″ بیندازیم، چطور انظار داریم دیگران دل به حال آنها بسوزانند، دستشان را بگیرند، آنها را نجات دهند و به سواحل امن و امّان برسانند؟

اگر مقصود ما از ” تحرّی بالاستقلال حقیقت” این است، چرا نهایت سعی و تلاش خود را به کار می بریم که بهترین مدارس را برای آنها بیابیم، آنها را قبل از موعد، حتّی سالها قبل از ورود به دانشگاه ثبت نام کنیم؟ چرا مرتّباً آنها را به حضور در کلاس ها در هر دوره توصیه می کنیم، چرا آنها را به کار بهتر و فعالیت بیشتر تشویق می کنیم و به پیشرفت های روزمرّهء آنها در آنچه که علوم و فنون می شود فخر و مباهات می کنیم؟ چرا آنها را آزاد نمی گذاریم که راه خود را در موسّسات آموزشی بیابند و آنها را به حال خود وا نمی گذاریم تا انتخاب خود را داشته باشند و از آنها نپرسیم که آیا وقتشان را در مدرسه می گذرانند، یا در بارهای مشروب و قمارخانه ها؟

در مورد تعلیمات مادّی، بلاتردید ما به فرزندان خود توصیه می کنیم که یه کسب معلومات تخصّصی بپردازند، نظم و انضباط داشته باشند، و مراقبیم که مبادا فرصتی را از دست بدهند. امّا افسوس! در این موضوع که بسیار حیاتی است و مانند نود خورشید در کلیّه وجوه زندگی عزیزان ما است، و سعادت ابدی آنها را تضمین می کند، ما بی اعتنا، بی توجه، بی تفاوت و آسوده خیال باقی می مانیم.

اگر توجّه ما به رهایی خود از مخمصۀ بی اعتقادی، شکّ و ناباوری و ارتقاء به وضعیت معرفت، ایمان و ایقان به حقیقت رسالت حضرت بهاالله معطوف گردد، وقتی که به این مقصد نهایی واصل شویم و حضرتش را به عنوان مربّی الهی بشناسیم، سفر ما به انتهی رسیده است. این بدان معنی است که بعد از آن هر اقدام حضرت بهاالله و هر بیانی که از قلم یا لسان مبارک نازل شده باید به عنوان ظهور نفسِ حقیقت پذیرفته شود؛ و روح تحرّی و تحقیق به مسافری که دست به این سفر زده تا ناخالصی های کذب و ناراستی را از گوهرهای حقیقت بزداید و در این سفر آنقدر پیش برود تا کلیّه اجزاء این هیکل عنصری و حتّی هر شعری از آن، زبانها بیابند تا نور ایمان را در قلب و جانش روشن شده بیان کنند.

امّا سفر به پایان نمی رسد. بعد از وصول به مقام ایمان،‌مسافر در ساحل اقیانوس بی پایان و عمیق بیانات الهیّه قرار می گیرد. او باید خود را در آن غرق سازد، نه آن که حقیقت هر کلمه، اصل یا حکمی را معاینه و بررسی کند. خیر، برعکس، با قلبی مشحون از ایقان و حالتی از خضوع و خشوع تامّ، فرد مومن به مراقبه و تعمّق خواهد پرداخت و دست به دعا برخواهد داشت و بعد به کشف لئالی حکمت خواهد پرداخت و جمال و اسرار و رموز لاتعدّ و لاتحصایی را که در هر کلمه نهفته است مشاهده خواهد کرد.

هدف از کلّ علم

قبل از آن که به موضوع اصلی این مقاله برگردیم، به دو گزیده از تاریخ فنا ناپذیر نبیل توجّه می کنیم تا حافظهء ما را نسبت به اعمال ابطال و قدّیسین امر مبارک تازگی بخشد. اینها دو جنبه مسألهء فعلی را روشن خواهد کرد که اطمینان دارم تحقیق ما را سهولت بیشتری خواهد بخشید.

به محض اینکه حجّت زنجانی ندای امر جدید را شنید، در مقام تحقیق برآمد و شخصی از ئقات معتمد خویش را که ملّا اسکندر نام داشت برای تحقیق مطلب به شیراز فرستاد. ملّا اسکندر پس از ورود به شیراز چهل روز توقّف نمود و به حضور مبارک مشرّف شد. عظمت امر را دریافت و نسبت به امر جدید مومن گشت. به اجازهء حضرت باب به زنجان مراجعت نمود و در هنگامی که علما در محضر حجّت مجتمع بودند، نزد وی رفت. حجّت از او پرسید آیا به امر جدید مومن شدی یا نه. ملّا اسکندر ورقی چند از آیات مبارکه ای که از قلم حضرت اعلی نازی شده بود، به حجّت داد و گفت اینها را مطالعه کنید، من مطیع امر شما هستم. حجّت خشمناک گردید و به ملّا اسکندر گفت این چه حرفی است که می زنی؟ اگر علما در این محضر نبودند، تو را مجازات می کردم. مگر نمی دانی که اصول دین تحقیقی است؟ ردّ و قبول من برای تو چه فایده ای دارد؟ وقتی که اوراق را مورد مطالعه قرار داد و یک صفحهء آن را خواند، بی اختیار به سجده افتاد و گفت شهادت می دهم که این کلمات از مصدری نازل شده که قرآن از آن مصدر نزول یافته است. هر که حقانیّت قرآن را معتقد است باید یقین داشته باشد که این کلمات هم بر حقّ است؛ کلمات الهی است؛ هرچه صاحب این کلمات بگوید چون من عندالله است، اطاعتش واجب است. ای نفو که در این مجلس حاضرید، همه شاهد باش من به صاحب این کلمات مومن هستم؛ اگر روز را شب بخواند و آفتاب را سایه بداند، بدون هیچ گونه شکّ و ریبی فرمان او را اطاعت می کنم؛ زیرا حکم او حکم خداست. هرکه به انکار او بپردازد، خدا را منکر شده است. (مطالع الانوار ص ۱۶۸)

جناب حجّت مدّتی بود که یکی از خواص و معتمدین خود را که مشهدی احمد نام داشت برای تقدیم عریضه و هدایای چندی به حضور حضرت باب به شیراز فرستاده بود. یک روز جناب حجّت با شاگردان خود مشغول صحبت بودند. در این بین مشهدی احمد از شیراز مراجعت کرد و نامهء سر به مهری از حضرت اعلی به حجّت داد. لوحی از حضرت اعلی بود که در ضمن آن ایشان را ملقّب به حجّت فرموده بودند و تأکید فرموده بودند که حجّت از بالای منبر خلق را مورد مخاطب ساخته تعالیم اساسیهء امر مبارک را برای مردم شرح بدهد. جناب حجّت به محض اینکه لوح مبارک را قرائت کرد، تصمیم گرفت مطابق دستوری که به او رسیده رفتار کند. فوراً درس را تعطیل کرد و شاگردان خود را مرخّص نمود و به آنها فرمود از این به بعد درس نخواهم گفت و به آنها گفت” طلب العلم بعد حصول المعلوم مذموم. ” (ص ۵۶۵)

حضرت بهاالله هر هیکل بشری را، صرف نظر از نژاد، رنگ، کشور یا اقلیم به مثابهء معدنی می دانند که خداوند، بر اساس حکمت متعالیه و محبّت لانهایه اش، جواهراتی در آن به ودیعه نهاده که باید با جریانی از تربیت صحیح، الهی و جامع، کشف گردد، صیقل یابد و پرورش داده شود. این جواهرات عبارت از قوای مکنونه و استعدادهای پنهان در وجود انسان است که هر فردی موهوب بدان است. وقتی که این قوا و استعدادها مکشوف گردد و به طریق صحیح تحت پرورش واقع شود، عالم انسانی آینهء ملکوت شود و کلیّه کمالات الهی در نهایت جلال و جمال در آن منطبع گردد.

تربیت الهیّه – اصل العلم

موضوع وسیع و پر دامنهء تعلیم و تربیت بهائی دارای تبعات و انشعابات بسیاری است که کلیّه وجوه حیات انسان را در بر می گیرد و ادبیات امر مبارک مشحون از توضیحات و تشریحاتی است که مبهم ترین زوایای روح انسانی را در مقابل چشم ما مکشوف می سازد. چقدر مایهء تأسّف و حسرت است که نوع بشر در کمال خود رأیی و عصیان این فیوضات غنی و پربار الهی را رها می کند و طریق ننگ و رسوایی را در پیش می گیرد و در سبیل عذاب ابدی و فنا و نابودی قدم بر می دارد.

آنچه که بیش از آن مایه تأسّف است این است که مومنین به مظهر ظهور کلّی الهی خود را از پیروی از این نصایح محبّت آمیز محروم سازند. مادام که ما دارای طبقه بندی ها و ترجمه های موثّق از آثار مبارکه نیستیم، من در این مقاله خود را به منابعی خصوص وظایف والدین نسبت به فرزندانشان محدود می کنم.

ابتدا باید بدانیم که بین تربیت، به معنای تهذیب شخصیّت انسانی، و تعلیم تفاوتی عظیم وجود دارد. مولای محبوب ما، حضرت مولی الوری تأکید فرموده اند که تربیت باید همیشه بر انباشت علم و دانش مرجّح باشد. برای اطّلاع از نکات و حقایق، حفظ کردن فرمول های متعدّد و تکرار طوطی وار نظریه های علمی مایهء فخر و مباهات انسان نیست. فخر حقیقی در تربیت انسان و سلوک اخلاقی او است که او را قادر می سازد آینهء کمالات الهی باشد و مانند نجم درّی بدرخشد، موت را بر استفاده از دانش برای انهدام نوع بشر ترجیح دهد.

در جهت وصول به این هدف است که ما تشویق به پیشرفت و ترقی می شویم. تربیت الهیه را حضرت بهاالله در میان اوامر خود در اعلی مدارج توضیح می فرمایند و آن را صیانت اعظم برای امر الهی بر می شمارند. موسسِات تربیتی ابتدا باید احکام و حدود الهیه را در قلوب و اذهان اطفال جای دهند. به این ترتیب اطفال با عبادت الهی رشد می کنند و یکدیگر را به عنوان فرزندان خداوند دوست خواهند داشت. بلافاصله بعد از این حکم الهی، حضرت بهاالله در مورد افراط در هر نظامی که فردی و جمعی به تعصّب و حمیّه جاهلیه منجر شود و قلوب فرزندان ما را نسبت به یکدیگر نابردبار سازد، هشدار می دهند.

مسئولیت والدین

درسی را از طبیعت فرا گیریم. وقتی مادری باردار می شود، طبیعت شرایط معینی را در هیکل عنصری او ایجاد می کند که جنین در حال رشد را شکل می دهد. در این جوّ صحیح رشد عنصری کودک آغاز می شود. والدین که با شوق وافر مایلند که سیمای این اطفال نازنین کوچک را مشاهده کنند، هرگز تولّد او را به جبر و زور تسریع نمی بخشند. برعکس آنها صبورانه صبر می کنند تا میقات معیّن که ذات الهی تعیین فرموده فرا رسد و همه چیز را با هماهنگی کامل با جریان طبیعی حفظ می کنند. وقتی که لحظه مبارک و پرمیمنت در اثر فعالیّت قوای طبیعی فرا می رسد، کودکان در این جهان وسیع متولّد می شوند.

حال همین قاعده را در مورد خانه دوم طفل که در اثر عنصری به آن وارد شده به کار ببریم.

مقصود ما از تربیّت الهی در خانه خلق محیط و فضایی است که کودک در آن بتواند قوای روحانی این عصر را استنشاق کند، تنفّس کند و در زمان معیّن مانند گل سرخ شکفته شود، از حالت غنچه به حالت گل شکوفا در آید، و وجودش در باغ الهی را تحت مراقبت و صیانت باغبان الهی اعلام کند. این را به جبر و زور یا به هر شکلی از اجبار نمی توان حاصل کرد، درست همانطور که ولادت روحانی را نمی توان با قوای خارجی تحقّق بخشید. ما هرگز سعی نمی کنیم در زمستان گل را از ساقه اش بیرون بکشیم. گل ها در زمان معیّن ، طبق قواعد و مقرّراتی که خالق اخّص بر گیاهان حاکم ساخته را مزیّن می کنند.

در توضیح آن مثالی می زنیم. اطفالی که در منازلی بزرگ می شوند که موسیقی موتزارت یا بتهوون غلباً پخش می شود، مطمئناً از این نوع موسیقی لذّت می برند. این بدان علّت حاصل می شود که جوّ منزل مشحون از چنین نغماتی است. این کودک در این جوّ دم می زند و آنها را تنفّس می کند. در واقع این هدف واحد محلّ تمرکز و توجّهی می شود که والدین را به هم بسیار نزدیک می سازد.

اگر والدین هر صبح و شام، آنطور که حضرت بهاالله امر فرموده اند به زیارت آثار الهی بپردازند در منازل خود بیوت تبلیغی را تشکیل دهند و در آن به کلیّه نفوس با هر رنگ، از هر طبقه و آیینی که باشند محبّت و احترام نمایند به ادای نماز قیام کنند، در ضیافات نوزده روزه شرکت کنند، ایّام محرمّه را رعایت نمایند، و در جمیع این مراسم اطفال را نسبت به اهمیّت هر عملی آگاه سازند، دیگر والدین لزومی ندارد چیزی خوف و هراس داشته باشند. آنها در کمال مباهات گلهای در حال رشد را در منازل خود مشاهده می کنند. به این ترتیب روح امر میارک هر لایه ای از جوّ خانه را مملو می سازد. گرما و روشنی این محبّت الهی که از چنین خانه ای ساطع می گردد، قطعاً به این خردسالان کمک می کند در حدیقهء الهی به درختانی بارور تبدیل شوند و در زمان معیّن نه تنها با کلام خود بلکه با تنزیه اعمال و تقدیس رفتار اعلام کنند که تحت رایت سمحای اسم اعظم مجتمعند؛ مانند جیوش جند حیات عمل کنند، در جبهه های نبرد تبلیغ، تحکیم و میادین خدمتِ مهاجرت موجب انتصارات و فتوحات شوند.

آثار ما به این نکته نیز اشارت دارند که مادران باردار توصیه می شود که برای رشد و پرورش روحانی کودک که در بطن مادر است به تلاوت کلمات الهیّه بپردازند. به مادر توصیه می شود، بعد از تولّد فرزند وقتی که او را در بستر می خواباند، برای او مناجات بخواند. تأثیر این کلمات در قلوب نوزادان به عنوان نور و گرمای خورشید برای گاهای در حال رشد توصیف شده است. موقعی که کودکان رشد می کنند، از والدین خواسته می شود که بیانات الهی را به آنها بیاموزند. در سنّ پنج سالگی، آنها را باید مجتمع ساخت تا از تربیّت الهیّه برخوردار شوند. ما به وضوح مشاهده می کنیم که تربیت مورد تأکید قرار گرفته و از لحاظ اهمّیّت در مرتبهء اولی واقع شده است. صریحاً توصیه شده که ابتدا ادب و احترام را به کودکان بیاموزیم و بعد از آن آنها را کسب علم و دانش ترغیب نماییم.

لزوم تربیت روحانی در ابتدای زندگی

تعلیم علم باید شانه به شانهء تربیت الهی پیش برود، والآ آنچه که انسان را فرا می گیرد تحت سلطهء آز و شهوات قرار می گیرد. این صفات سبب می شوند علم به ننگ و رسوایی بدل شود و فنای ابدی را نصیب جمیع دستاورد های انسان سازد. حضرت عبدالبهاء با محبّت عظیم و عمیقی که نسبت به اطفال داشتند، از احبّا می خواهند که نهایت سعی خود را بکنند که این نونهالان عزیز از تربیت بهائی برخوردار شوند به طوری که بتوانند به اهمّیّت عمل به موجب احکام الهی در زندگی خود پی ببرند. ایشان وعده می دهند اطفالی که در حدایق الهی محبّت و در منازل مشحون از روح بهائی تربیت شوند آنچه را که دیگران در دوازده ماه فرا می گیرند، آنها در یک ماه یاد خواهند گرفت. هیکل مبارک والدین را تشویق می فرمایند که در هدایت قدم های ضعیف اولیّه نونهالان خود در سبیل جلال ابدی ساعی و کوشا باشند. کلّ این عمل باید در نهایت شفقت، مراقبت محبّت آمیز و لطف و مرحمت صورت گیرد. ایشان علیه تنبیه ضرب و شتم اطفال هشدار می دهند. تجربه نشان می دهد که چنین رفتاری برای رشد قوای ذهنی، روحانی و حتّی نیروهای جسمانی طفل سخت مضرّ و مخرّب است؛ طریق خروج قوا و جریان استعدادهای کنون را مسدود می سازد. بعلاوه روز به روز نفرت بیشتری نسبت به خانه و هر آنچه که به آن مربوط است پیدا می کند.

همیشه باید این اصل اساسی را به خاطر داشته باشیم حضرت مولی الوری تأکید می فرمایند که تربیت اطفال بالاتر از پانزده سال فوق العاده مشکل و در بعضی موارد غیر ممکن است. آیا ما می توانیم شاخه را وقتی که سخت و محکم شده راست کنیم؟ حضرت عبدالبهاء انذار می فرمایند که چنین اطفالی در ورطهء مشقّت و نکبت رها می شوند، و قربانی نابرابری ها، بی انصافی ها، تکبّر، غرور و اغلب نارسایی های ذهنی و روانی می گردند. آنها مورد تحقیر و اهانت واقع می شوند، بیمار و بی اعتبار و برای همیشه شرمسار از خویشتن می گردند. از امتحانات الهی به ندرت سربلند بیرون می آیند.

آنها دربارهء والدین خود که مشعل هدایت را در دست داشتند و سعی نکردند راه را به عزیزان خود نشان دهند، چگونه فکر خواهند کرد؟

والدینی که با غفلت خود، فرزندان خود را در ورطهء نکبتی چنین عمیق به انحطاط و هبوط محکوم می سازند، یقیناً در ساخت الهی مسئول و مأخوذند. جمال قدم ما را موکّداً انذار فرموده اند که والدین را به علّت این غفلت مأخوذ خواهند داشت و آن را از معاصی کبیره محسوب خواهند داشت – معصیتی که ابداً قابل بخشش نخواهد بود.

توصیه حضرت بهااله در مورد تربیت الهی فرزندانشان چنان موکّد است که همانطور که آن حضرت خاطر نشان فرموده اند، نفوسی که از چنین مسئولیّتی غفلت نمایند، نزد خداوند از حقوق پدری و مادری محرومند.

من به قلوب والدین متوسّل می گردم که در مورد فرزندانشان، در مورد نور دیدگانشان، یا آنطور که اعراب می گویند،” پارهء جگرشان که روی زمین راه می رود،” جز رفاه و آسایش هیچ نمی خواهند. از آنها تقاضا دارم در مورد شرایط حاکم بر جهان بیندیشند و خود دریابند که آیا فرزندانشان به حفظ و صیانت نیاز دارند یا این که باید آنها را به حال خود رها ساخت و در مقابل تأثیر و نفوذ ظالمانهء زندگی تنها گذاشت.

هیچ عقل سلیمی ابدأ انکار نمی کند که عالم قوی تر از توان ما است و اجتماع تحت سیطرهء بیماری های اجتماعی بسیاری است. آلودگی در کلیّه منافذ و جوانب موجودیت انسان رخنه کرده و باطلاق های فساد اخلاق به اقصی نقاط جهان و خشک ترین بیابان های عالم و دورترین زوایای هر صحرای لم یزرعی سرایت نموده است. امیال انسانی و شهوات حیوانی زمام گسیخته گشته و جمیع آنها می خواهند که ارضاء گردند. ارضاء این جانور شهوانی به هر قیمتی، یا قبول خطر قبول نقض کلّیّه موازین مقدّس در حیات بشر، باید صورت پذیرد. تسلیم شدن در مقابل این امیال نفسانی به حکمی عمومی بدل شده است.

فرزندان ما، فرزندان بیچارهء ما، مستغرق در این عالم آشکارا فاسد و بی بندو بار، که جانور خروشان شهوت بلامنازع است، گرفتار مخمصهء حیل و نیرنگهای شیطانی آن، عاجز از تشخیص صفات اهریمنی از سجایای ربّانی، و غالباً بی خبر از محبّت همراه با گشاده رویی، محروم از دلسوزی و احترام، خود را محاط به تمایلات درونی شخصی از یک طرف و تحت تأثیر جاذبه های خیره کننده و اغوا کنندهء آنها می یابند. آیا آنها به نوری فرا راه خویش نیاز ندارند؟ آیا به قوّه ای ذاتی و نیرو مند محتاج نیستند که آنها را قادر سازد چون انسان واقعی زندگی کنند، با فخر و غروری آسمانی گام بردارند و از زندگی پاک، منزّه و مقدّسی به عنوان مقدّمه ای برحیات ابدی برخوردار شوند؟

صیانت منبعث از تعالیم حضرت بهاالله

هر توضحی که جهان بدهد و هر قدر که دنیا مصیبت فعلی را توجیه نماید، برای متمسّکین به امر الهی کاملاً واضح است راهی که حضرت بهاالهه در این جهان محاط به ظلمت و تیرگی طرّاحی فرموده اند با موازین صیانتی تعالیم مبارک روشن و نورانی است.

غفلت و فراموشی نابخشودنی والدین در رفتارشان نسبت به فرزندانشان نتیجهء استنتاج های نادرست است و نهایتاً فرزندان را به ورطهء رسوایی و شرمساری می رساند و در حیات آتی آنها را در معرض عدالت الهی قرار خواهد داد.

اگر ما در خانه ای بدون چراق زندگی کنیم، پیامد مشکلات نا پیدا و حتّی مصیبت ها و بلاها بلاتردید در انتظار ما است. اگر ما شعله ایمان را در قلوب قلوب عزیزان نونهالمان روشن نکنیم، انحطاط زندگی جسمانی، روانی و روحانی آنها بلافاصله آغاز می گردد. هرجایی که نوری باشد همه چیز به نهایت نظم و دقّت قرار داده و به وضوح مشاهده می شود؛ و ساکنین خانه می توانند از همه چیز به نحوی صحیح استفاده کنند. همین مورد در خصوص نور ایمان وقتی که در دل و جان کودکان روشن شود، صادق است. در این صورت مواهب خداداده آنها، استعدادها و قابلیت های موهوبهء الهی در کمال نظم و هماهنگی و به نحوی موثّر عمل خواهند کرد.

موقعی که افق لایتناهی زندگی در مقابل دیدگان فرزندان ما گسترده می شود، مشاهده می کنیم که تحت فشار دو نیرو قرار می گیرند. یکی از این نیروها آنها را پایین می کشد و به جایی می رساند که کلّیّه لذّات آنها به ملال و غم بدل می گردد، و نیروی دیگر، که به صورت ندای درونی آنها متجلّی می شود، طالب آن است که آنها را به اعلی قلل و مدارج جلال و شکوه برساند، جایی که حتّی مرگ به جلال و ابدیت تبدیل می شود. با دیدگان منتظر، بی گناه معصوم و مبهوت آنها به ایشان نگاه کنید، که در بحبوحهء قوای مناقشه برانگیز و ویرانگر زندگی بلاتکلیف مانده اند. آیا با خیال راحت مانند تماشاچیان رومی بر صندلی خود می نشینیم و زندگی انسان هایی را به نظاره می نشینیم که به دهان درّندگان پاره پاره می شوند؟ یا، چون والدینی صدّیق و امین، به آنها کمک می کنیم، هدایتشان می نماییم، مساعدت می کنیم تا دیدگان خود را به بالا بدوزند و شمس در حال اشراق جلال و جمال را مشاهده کنند؟

غیبت روح را خمود می سازد

یک مصیبت به تجربه برای من ثابت شده که به نحوی بی رحمانه مرگی تدریجی را برای روح در حال رشد فرزندانمان به ارمغان می آورد. این مصیبت غالباً به صورت مهمانی ناخواسته وارد می شود، امّا افسوس که گاهی اوقات نیز دعوت می شود، بهترین مسندها، یعنی قلوب ما، به او اختصاص می یابد و شیرین ترین زندگی گرانقدر ما به او تقدیم می شود. مانند زمهریر منجمد کننده زمستان است که به بیشه های بادام بگذرد، شکوفه ها را بخشکاند و زارعین بیچاره ای را که در کمال آرامش و آسایش در اطاق های گرم خود نشسته اند، محزون، مغموم و فقر زده رها می سازد.

این مزاحم متجاوز موذی غیبت است. هر قدر ما سعی می کنیم اطفال خود را با روح امر مبا پرورش دهیم، احکام، اصول و اوامر الهیه را به آنها بیاموزیم، اگر ادنی زمزمهء غیبت در خانهء ما وجود داشته باشد، اطمینان داشته باشیم که این نونهالان عزیز ما برای همیشه از دست خواهند رفت و به نحوی جبران ناپذیر در طریق خطا گام بر خواهند داشت.

اثرات پر مخاطره اش چنان تدریجی و نامحسوس است که نفس خود انسان احساس خطر نمی کند و والدین نسبت به علائم این بیماری روحانی در حال انتشار آگاه نمی شوند. یکی از مبلّغین قدیم امرااله می گفت ما سعی می کنیم بار سنگینی را به طبقه بالای شاختمان برسانیم، و وقتی بار به مقصد خود رسید، انسانی غافل لبهء تیز چاقو را روی طناب حامل بار می گذارد.سقوط حتمی است. جمیع مساعی کارگران بسیاری که بار را بالا می کشیدند برای یک لحظه از بین می رود. همین موضوع در مورد جوّ زهرآگینی که این مهمان موذی در مسکن و مأوای ما ایجاد می کند مصداق دارد.

تصوّر می کنیم بچه ها مشغول بازی با اسباب بازی های خود هستند و به آنچه که ما می گوییم توجّه ندارند. ممکن است صحیح باشد که آنها آگاهانه به مکالمات بزرگترها عکس العمل نشان ندهند، امّا چشمان آنها می بیند و گوشهای آنها می شنود و همه چیز را در درون خود ثبت می کنند.

دل و جان کودکان مانند آیینه های صاف با ظروف آب پاک، شفّاف و زلال است. هر کلمه ای که ما علیه دوستان دیگربگوییم، مانند قطره ای جوهر است که در اعماق قلوب پاک و زلالشان فرو می رود. در آغاز ممکن است تغییر رنگ محسوس نباشد، امّا ما می دانیم که با تمام اثرات زهرآگینش جذب می شود. اگر قطرات سم تکرار شوند، کلّ وجود قربانی مرضی روحانی می شود که اوّلین علائم آن اکراه از حضور در کلاس درس اخلاق، حسادت و حتّی گاهی اوقات نفرت نسیت به سایر بهائیان است.

وقتی که ما بزرگترها در خانه های خود نشسته ایم و علیه سایر بهائیان، اعضاء لجنات و محافل روحانی محلّی، و شاید منشی یا عضو محفل ملّی، صحبت می کنیم، از فرزندان خود انتظار داریم چکار کنند؟ اطفال با احترام به این موسسات الهی نگاه می کنند و ما آنها را در اذهان خود در حال رشدشان و در قلوب مهربارشان به حدّاقل درجات تنزّل می دهیم. بعد، وقتی که آنها به بلوغ می رسند، هیچ احساس امنیت و ایمنی در خانه های یاران نمی کنند و به لجنه ها، محافل روحانی محلّی و محفل روحانی ملّی هیچ اعتماد و اطمینانی ندارند. به این علّت است که وقتی از آنها می خواهیم در کلاس های درس اخلاق یا مدارس تابستانه شرکت کنند، عکس العمل آنها آشکارا خصمانه است. دقیقاً مانند آن است که گویی ما کودک را فلج می کنیم و بعد، از او می خواهیم که بدود؛ یا او را گرسنگی می دهیم و بعد می خواهیم که معجزه آسا مانند قهرمانان ورزشی عمل کنند.

———–

منبع: فاتح دلها نوشتۀ ابوالقاسم فیضی صفحۀ ۲۹۵

دانلود مقاله با فرمت PDF