علیمراد داوودی
ابوالقاسم فیضی
رحمت الله مهاجر
شهدای بهائی ایران
ابوالفضائل گلپایگانی
حیدرعلی اصفهانی
مری ماکسول (روحیه خانم)
نویسندگان و کتب امری
| اين مطرب از كجاست كه برگرفت نام دوست |
| ابوالقاسم فیضی - مقالات |
|
سخنرانی جناب هوشمند فتح اعظم
بسيار ممنون و مفتخرم كه در اين انجمن روحانی حاضرم و به ذكر خير جناب فيضی، يكي از خاصّان حق و از برگزيدگان جمال كبريا، شريک و سهيم دوستداران آن طلعت نورايم. حضرت بهاءالله می فرمايند: « كونوا قدوة حسنة بين النّاس و صحيفة يتذكّر به الاناس »، يعنی بين مردمان نمونه ای نيک و زيبا باشيد. نوع بشر نه تنها همواره به تعاليم و قوانينی كه چراغ راهش باشد نيازمند بوده و هست بلكه بيشتر محتاج است كه آن تعاليم و قوانين را در عالم وجود در قالب كسی متجسّم ببيند و اين مثال های مجسّم را دليل بر حقّانيت و امكان تحقّق آن تعاليم عالی در زندگانی روزمرّه بشناسد. اصطلاح مظهر الهی برای هيكل انسانی كه مشيت اوّليه در او متحقّق گشته باشد از اصطلاحات اين دور اعظم است و مظهر كلّی الهی نفس جمال مبارک حضرت بهاءالله است كه اسما و صفات الهيه در ذات مقدّسش تجلّی فرموده و هركس به اندازه ی استعدادش از آن انوار بهره گرفته و نمودی يافته است. امّا در اين امر اعظم تحقّق انوار جمال قدم را به حدّ كمال در هيكل مقدّس مركز ميثاق حضرت عبدالبهاء مي بينيم كه به فرموده ی حضرت ولی امرالله مثل اعلای امر حضرت بهاءالله اند و همه ی ما را هدايت فرموده اند كه در رفتار و سلوک خويش آن مثل اعلی را مقصد و منتها بشناسيم و با آنكه ما هرگز « بدان مقصد عالی نتوانيم رسيد » باز بايد نهايت كوشش را بنماييم تا قدم هايی چند به سوی آن مقتدای اوليا و اصفيا بگذاريم و از آن راه انحراف نجویيم و تاب و توان خويش را در مسيرهای ديگر به هدر ندهيم. آنچه جامعه ی بهائی را ممتاز ساخته همان تأثيرات نافذه ی تعاليم الهيه است كه در زندگی افراد جامعه جلوه گر گشته و همان مثل اعلی حضرت عبدالبهاء است كه سرحلقه ی پيروان اسم اعظم قرار گرفته و آنان را فيمثل هذا فليعمل العاملون ندا می فرمايد و الگوی زيبایی از تعاليم جانفزای جمال اقدس ابهی برای اهل بهاء به دست مي دهد. حتّی خود حضرت عبدالبهاء می فرمايند: « ای ياران الهی، شما تقيّد به حوادث بقعه ی مباركه نداشته باشيد و ابداً تفكّر مكنيد. آنچه واقع شود خير است زيرا بلا عين عطاست و زحمت حقيقت رحمت و پريشاني جمعيت خاطر است و جانفشانی موهبت باهر. آنچه واقع شود فضل حضرت يزدان است. شما به كار خود مشغول باشيد و به هدايت خلق پردازيد و نفوس را به خلق و خوی عبدالبهاء تربيت نمایید و بشارت ملكوت ابهی به خلق برسانيد. شب و روز آرام نگيريد و دقيقه ای نيارميد. به كمال همّت اين بشارت را به گوش عالميان برسانيد و در محبّت الهی و تعلّق به عبدالبهاء هر بلا و مصيبتی را قبول نمایید. تحمّل شماتت اعدا كنيد و صبر بر ملامت اهل جفا. پيروی عبدالبهاء نمایید و در هر دمي آرزوی جانفشانی در سبيل جمال ابهی كنيد. چون شمس بدرخشيد و چون دريا به جوش و خروش آیيد و مانند سحاب حيات به كوه و صحرا بخشيد و به مثابه نسيم بهاری اشجار هياكل انسانی را شكفتگی و تازگی و طراوت و لطافت بخشيد. جميع ياران را به جان و دل مشتاقم. و عليكم التّحية و الثّناء. ع ع » در حقيقت حضرت عبدالبهاء قبله نمای اهل بهاء به سوی كعبه ی مقصودند. ما همه در ظلّ عنايت او هستيم و به هدايتش اميدواريم. امّا در جامعه ی بهائی نفوس مباركه ای چون جناب فيضی وجود دارند كه سرحلقه ی پويندگان كوی عبدالبهايند و در عالم آب و گِل، گُل خندان و معطّر گلستان ايمانند و در انجمن دوستان چون شمع روشن و فروزان و قدوه ی حسنه هستند. امثال اين نفوس مباركه چه بسيار نفوس را به عمل راهنما گشتند و آنان را در مسير كمالات انسانی انداختند بی آنكه نصيحت كنند و خود را برتر شمارند و تفاخر جويند. قصد بنده شرح احوال حيات جناب فيضی نيست، لابد در اين برنامه بدان پرداخته اند. آنچه كه بنده را وادار كرد كه در اين انجمن نورانی شركت نمايم و سخنی بگويم ابراز وفاداری به آن مقتدای روحانی و معلّم ملكوتی بود كه از ايشان درس های بسيار گرفته ام و از اوّل جوانی والدين و بستگان كه از شيفتگان خلق و خوی جناب فيضي بودند بنده را به تأسّی از ايشان تشويق می نمودند و به اقتفا از آن قدوه ی حسنه نصيحت مي كردند. بنده وقتی فكر مي كنم كه جناب فيضی از صفات حميده ی عاليه كه در الواح مباركه تصريح گشته بيشتر به كدام صفت موصوف بودند متحيّر مي شوم زيرا مجموعه ای از اين صفات عاليه بی كم و زياد در خلق و خوی ايشان وجود داشت و نمی توان گفت كه مثلاً جناب فيضی انقطاعشان بيشتر بود يا خضوع و خشوعشان، محبّتشان بيشتر بود يا استقامت و فداكاريشان. می بينم كه يكی مثلاً در قوّه ی نطق و بيانش مشاربالبنان است و يكی به سخا و عطايش شهرت دارد و او را به اين صفت مي شناسد، ولی جناب فيضی صاحب بسياری از اين كمالات بودند و مظاهر اين كمالات در كارنامه ی زندگی ايشان مشهود بود، مثلاً انقطاع. جمال مبارک مي فرمايند: « مقصود از انقطاع، انقطاع نفس از ما سوی الله است.» و نیز می فرمایند: « مقصود از انقطاع، اسراف و اتلاف اموال نبوده و نخواهد بود بلكه توجّه الی الله و توسّل به او بوده و اين رتبه به هر قسم حاصل شود و از هر شيئی ظاهر و مشهود گردد اوست انقطاع.» يا حضرت عبدالبهاء می فرمايند: « انقطاع به عدم اسباب نيست بلكه به عدم تعلّق قلب است.» « [در نيويورک] شخصي پرسيد كه با وجودی كه امر به انقطاع از دنيا در الواح الهيه نازل، چگونه است كه بر هر نفسی كسب و صنعتی فرض شده، آيا اين دو ضد نيست؟ فرمودند در امر بهاءالله بر هر نفسی اشتغال به صنعت و كسبی فرض است... اين عين عبادت است اگر با نهايت صداقت و امانت باشد و اين سبب ترقّيست. امّا با وجود مشغوليت اگر قلب تقيّد و تعلّقی به اين دنيا نداشته باشد و از حوادث متألّم نگردد، نه با ثروت عالم از خدمت نوع انسان ممنوع ماند و نه از فقر محزون شود. اين كمال انسان است.» حالت انقطاع به اين نحو كه در بيانات مباركه زيارت كرديم در جناب فيضی تمكّن داشت. ايشان تازه از بيروت آمده بودند؛ جواني مهذّب، جميل، تحصيل كرده و انگليسی دان كه در آن ايّام بسيار در ايران كم بودند. ايشان به شغلی عالی با درآمدی بالنّسبه زياد در شركت نفت دعوت شدند و اگر چندی می گذشت چه بسا از رؤسای عالی رتبه ی شركت می شدند، ولی به مجرّدی كه اشاره ای از طرف هيكل مبارک شد كه جوانان به تبليغ و تدريس بپردازند در عوالم انقطاع از اين استخدام مرغوب و مطلوب همه ی جوانان چشم پوشيدند و قيام بر خدمت امرالله نمودند. خودشان از كسانی بودند كه به قول حافظ در لباس فقر كار اهل دولت مي كنند، امّا هرگز اهل ثروت و مكنت را نيز خوار نمی شمردند زيرا فی الحقيقه منقطع بودند. آنچه مورد نظرشان بود قربيت درگاه الهی بود، از هر طريقی حاصل شود. نه حسرت به مال این می بردند و نه از عدم آن محزون بودند. با شلوار كرباس آبی با جناب هائی به طهران آمدند. بنده كه ايشان را ديده بودم كه با آن قدّ رعنا و لباس های زيبا در كوچه ها می خرامند تعجّب كردم. در يک آن وقتش كه رسيد به همه پشت پا زدند. امّا در محويت و فنای جناب فيضی، بنده صدای گرم و رنّان ايشان را هنوز در گوش دارم كه با چه انجذابی زيارتنامه ی حضرت عبدالبهاء را تلاوت مي نمودند، « ربّ اسقنی كأس الفناء و البسنی ثوب الفناء و اغرقنی فی بحر الفناء و اجعلنی غباراً في ممرّ الاحبّاء ». اين محويت و فنا در جميع شؤون زندگانی ايشان مشهود بود. براي خود هيچ نمی خواستند و از خود هيچ نمی گفتند. از زندگانی محقّرشان در نجف آباد نمی گفتند. همه اش از داستان های شيرين و پاكدلی احبّای ساده دل روستایی آن سامان می فرمودند، از ترقّيات فرزندانشان كه همه را می شناسيم كه در اطراف و اكناف دنيا به مقامات علمی و ملكی عالی رسيده اند، امّا نمی گفتند كه اين همه آوازها از شه بود. از زندگی مشكل عربستان كه می فرمودند فداكاری جوانان مهاجر بود و زحماتی را كه تحمّل می كردند نه اينكه به فرموده ی حضرت ولی امرالله ايشان بودند كه فاتح عربستان لقب يافته اند. اگر كسی از ايشان تمجيد و توصيف می كرد رنجيده خاطر مي شدند. بارها ديده ام وقتی يكی از دوستان ايشان تمجيد می كرد و ستايش شايسته می نمود، ايشان می گفتند تو را به خدا ما را به امتحان نيندازيد. در خدمت امر نيز به كرّات شنيدم كه وقتی در محافل و مجالس به عنوان ايادی امرالله معرّفی می شدند و مقام شامخ ايادی امرالله را می ستودند ايشان فوراً يكی از بيانات حضرت عبدالبهاء را كه از حفظ داشتند بيان می كردند كه فرموده اند هركس لله بر خدمت و تبليغ امرالله قيام كند ايادی امرالله است و اين نصّی نيست كه به كسی بدهند و از ده ها شاهد كه در الواح مباركه راجع به مقام شامخ ايادی امرالله است صرف نظر می فرمودند. در ويديو نيز اين برداشت ايشان نيز ضبط است. در اين راه نيز آن قدوه ی حسنه تأسّی به مثل اعلای امر پروردگار فرمودند كه راجع به خود كه در الواح جمال مبارک به القاب شامخه ی غصن اعظم، سرالله الاكرم، من طاف حوله الاسماء و غيره ملقّب شده بودند، چنين مي فرمايد: « يک خواهش از جميع ياران الهی دارم و آن آروزی جان من است كه مرا به صرف عبوديت آستان مقدّس من دون تأويل بستايند و به جز به كلمات و تعبيراتی كه از نفس خامه ی اين عبد صادر عبدالبهاء را نستايند، ابداً تجاوز از آن نكنند، به همان قدر كفايت كنند. انّ نعتی و صفتی و سمتی و لقبی و كينونتی و ذاتی و حقيقتی و علانيتی عبدالبهاء و ليس لی شأن غير هذا. البتّه ياران الهی استدعای اين عبد را كه به كمال عجز و نياز نموده قبول خواهند فرمود و اين قلب حزين را شادمان خواهند كرد.» ديگر آنكه حضرت فيضی چون محبّت به جميع خلق شعارشان بود و چون از رنگ و تعلّق آزاد بودند با هركس از هر دين و مذهب و از هر طبقه معاشرت مي كردند و قلوبشان را به محبّت امرالله جذب می کردند. بعضی از همكلاسی هايشان در بيروت در ايران به مقامات عاليه رسيده بودند. هروقت طهران تشريف می بردند آنها را ملاقات و تجديد عهد می كردند. در بحرين كه بودند هنوز نفوس مهمّه از مردم آن كشور جناب « الاستاذ » فيضی را به خير ياد می كنند. « عاشروا مع الاديان كلّها بالرّوح و الرّيحان.» جمال مبارک مي فرمايند: « با جميع اهل عالم به روح و ريحان معاشرت نمايند چه كه معاشرت سبب اتّحاد و اتّفاق بوده و هست واتّحاد و اتّفاق سبب نظام عالم و حيات امم است.» جناب فيضی چقدر به اين نصيحت الهی عامل بودند و چقدر اين بيان حضرت عبدالبهاء در حقّ ايشان صادق است كه مي فرمايد: « مبلّغ بايد مدارا داشته باشد، جوهر تقديس باشد، خودش از تعاليم الهی متأثّر شده باشد...، فصيح و بليغ باشد، در هر شهری كه می رود با اعيان و فقرا معاشرت جويد...، مثلاً من در آمريكا با جميع طوایف و مذاهب محشور شدم...» جناب فيضی نه تنها در معاشرت اهالی از اعالی و ادانی پيرو شيوه ی مثل اعلای امرالله بودند بلكه بدون معاشرت نيز با مكاتبه و مراسله جذّاب قلوب بودند. ايشان از بحرين برای بعضی از مجلّات وزين آن روز ايران مقالات می فرستادند و از اين راه با مديران دانشمند آن مجلّات ارتباطاتی نزديک می يافتند. بعضی از آنها را حتّی يک بار ملاقات نكرده بودند ولی اينها غائبانه به جناب فيضی ارادت می ورزيدند. يكی ديگر از نكاتی كه جناب فيضی از حضرت عبدالبهاء آموخته و به كار برده اند ارسال نامه های تشويق آميز به دوستان در سراسر دنياست. تشويق جوانان و خادمان و مهاجران سبيل الهي يكی از خصائص بی نظير جناب فيضی بود. به نظر بنده از عوامل عينی تمكّن امرالله در ايران همانا صدور الواح پی در پی و متنوّع بود كه از قلم خلّاق حضرت عبدالبهاء به آحاد و افراد ياران در سراسر ايران نازل می شد و خود مركز ميثاق آنها را « مكاتيب عبدالبهاء » خوانده اند. ملاحظه بفرمایید بعد از صعود جمال مبارک احبّای غمزده و ستمديده ی ايران كه در پنجه ی دشمنان اسير و محاط به مشكلات گوناگون بودند چقدر احتياج به تشويق داشتند. در آن اوقات لجنه ی تزئيد معلومات نبود، مؤسّسه ی مطبوعات بهائی نبود، محافل روحانيه نبود. فقط يک شبان داشتيم كه آهوان برّ هدايت را رعايت می فرمود و آن حضرت عبدالبهاء بودند كه به شهادت خودشان روز و شب مشغول نگارش و نزول الواح بودند به حدّی كه گاه قلم ناله می كرد كه انگشتان مبارک درد گرفته و ليكن محبّت دوستان آن را به جولان آورده است. اينها احبّا را زنده می كرد و آنان را به مركز و مرجع امرالله مستقيماً مربوط می ساخت. جناب فيضی خوب از اهمّيت اين مثال حضرت عبدالبهاء آگاه بودند. امروز در بسياری از ممالک عالم در اقيانوسيه، آسيا، آفريقا، آمريكا و اروپا هرجا برويد صدها نفر را می بينيد كه نامه ای و قطعه ی خطّ خوشی از ايشان دارند و گاه زينت ديوار اتاق كرده اند. حتّی ايشان در نامه هایی كه به ديگران می نوشتند گاه اسم و آدرس مهاجر غريب و دور افتاده ای را می دادند كه با او مكاتبه كنند. به گمان بنده از بزرگ ترين وسائل تقويت هر جامعه ی بهائی تشويق افراد است چه به وسيله ی تشكيلات بهائی و چه به وسيله ی افراد. چه مقدار قلوب مأيوس را جناب فيضی با اين نامه ها مسرور و اميدوار ساخته و بر ادامه ی خدمت برانگيخته اند خدا می داند. جمال مبارک می فرمايند: « اگر نفسی لله خاضع شود از برای دوستان الهی، اين خضوع فی الحقيقه به حق راجع است چه كه ناظر به ايمان اوست بالله. البتّه در اين صورت اگر نفس مقابل به مثل او حركت ننمايد و يا استكبار از او ظاهر شود، شخص بصير به علوّ عمل خود و جزای آن رسيده و مي رسد و ضرّ عمل نفس مقابل به خود او راجع است.» حضرت عبدالبهاء می فرمايند: « آنچه سبب بزرگواری عالم انسانی است خضوع و خشوع و محويت و فنا، زيرا تذلّل و انكسار تاج وهّاج عبدالبهاء است و محويت و فنا و نيستي بی منتهی اكليل جليل اين بنده ی آستان حضرت كبريا.» همه ی ما كه جناب فيضی را زيارت كرده ايم به اين صفت ملكوتی كه در ايشان تمكّن تام داشت واقف بوديم. هر بيننده ای و هر واردی نزد خضوع و خشوع ايشان خاشع مي شد. پيران سالخورده و جوانان خردسال همه از شدّت فروتنی و محبّت آن بزرگوار خجل و شرمسار مي شدند. يک روز در حيفا به كوه كرمل كه 300 متر بيشتر ارتفاع ندارد نگاه می كردند. گفتند اين همه كوه های بلند در عالم هست؛ هيماليا، آلپ ، آند و غيره در عالم هست. فكر مي كنم كه چرا خداوند اين كوه تپّه مانند كوچک و حقير را برای خود اختيار كرده و آن را كوه خدا ناميده. فرمودند به نظرم رسيد كه اين كوه خاضع و محقّر است كه آن را مستحقّ عنايت حق ساخته است. چقدر اين تعبير لطيف موافق با اين بيانات حضرت عبدالبهاء است: « بايد به كلّی از وصف وجود فانی گرديم بلكه نيست و مفقود شويم تا سزاوار الطاف و عنايت خداوند بی چون گرديم. هر يک غبار رهگذر جميع احبّا شويم... لحظات عين رحمانيت منعطف به نفوسی است كه در عالم هستی جز محويت و نيستی در سبيل الهی ندارند.» جناب فيضی فقط ناظر به خوبی های مردم بودند. هميشه می گشتند تا صفتی يا چيزی را در شخصی پيدا كنند و آن را بستايند. اگر در كسی چيزی نمی ديدند يا از كسی رنجيده خاطر می گشتند به سكوت برگزار می كردند زيرا می دانستند كه: « فی الحقيقه در مذاق عبدالبهاء شيرين تر از ستايش احبّا حلاوتی نه، زيرا روح در نهايت روح و ريحان آيد و قلب در منتهای سرور و حبور. در عالم امكان چه بهتر از اين كه احبّای الهی حسنات يكديگر را مشاهده نمايند و بر فرض مستحيل سيّئاتی صادر گردد به دامن خطا پوشی ستر نمايند. اين صفت از اجلّ مناقب عالم انسانيست كه نظر انسان پاک و مطهّر باشد. طهّر النّظر عن حدودات البشر و لا ترتدّ البصر عن هذا المنظر الاكبر.» جناب فيضی از دو صفت بيزار بودند و در هركس كه می ديدند ناراحت می شدند. ناراحتی ايشان هم به اين طرز بود كه روی قلبشان را می فشردند، گويا درد مي گرفت و يا ناراحت می شد. يک روز فرمودند فلانی، من در بين آخوندهای قم بوده ام و می دانم كه اين تملّق و تظاهر چه عواقبي دارد. با آنكه ايشان همه را ستايش می كردند وقتی فاضلی يا شخصی از وجوه احبّا در ميان بود ايشان را ستايش نمی كردند، فقط احترام قلبی می فرمودند. از امر به معروف كه متأسّفانه در بعضی از نفوس هست و اسباب كدورت و اختلاف و سردی و برودت در بين جامعه است بسيار متنفّر بودند. جنبه ی اعتدال كه از امتيازات اين امر اعظم است، از خصوصیات جناب فيضی بود كه در اين داستان كه به عرضتان رسيد پيداست. چقدر اين بيان مبارک حضرت عبدالبهاء كه بعد از سفر آمريكا بيان فرموده اند مناسب حال و مصداق احوال ايشان است. مي فرمايند: « مبلّغ بايد مدارا داشته باشد، جوهر تقديس باشد، اطّلاعات داشته باشد، خودش از تعاليم الهی متأثّر شده باشد...، فصيح و بليغ باشد، در هر شهری كه می رود با اعيان و فقرا معاشرت جويد. نه خشک مقدّس باشد نه تر بد دين.» جناب فيضي جنبه ی اعتدال داشتند. احبّای ایرانی بعضاً خود را معيار امرالله می دانند؛ بايد از اين وسوسه احتراز كنيم. تعلّق و عشق جناب فيضی به اطفال نيز بسيار زياد بود. در اين صفت نيز در مكتب عبدالبهاء درس خوانده بودند. بچّه ها ايشان را كه مي ديدند به جلو می دويدند و مورد عطوفت ايشان واقع می شدند. هميشه در جيب خود جايزه ای يا شيرينی و بازيچه داشتند. براي بچّه هایی كه ممتاز بودند و به ايشان نزديک بودند آلبوم های امری درست می كردند و با حوصله عکس را شرح می دادند، تشویقشان به کاری می کردند، در قهقهه ی كودكانه ی آنان شركت مي جستند. دو پسر كوچک من، يكی شش و ديگری هفت ساله بود. يكی از اين آلبوم ها كه عكس های قدمای امر در آن بود نصيب آنها شد. روزی اين دو بچّه آلبوم ها را ورق مي زدند. به عكس يكی از قدما رسيدند كه ريش انبوه و عمّامه ی بزرگ داشت و با قيافه ای نسبتاً عبوس در عكس افتاده بود. يكي از اين بچّه ها با اضطراب پرسيد اين عكس كيه؟ آن يكی كه كوچكتر بود گفت نترس، اين عكس آقای فيضی آن وقت هاست، مقصودش ايادی امرالله آن روزهاست. جناب فيضی هميشه می فرمودند كه امر بهائی امری است كه سرور و شادمانی در آن موّاج است و شايد باز عكس العمل روح عزاداری و خشكی محيط اسلامی ايشان در كودكی بوده است كه اين قدر به اين تعاليم مبارک اهمّيت می دادند. هميشه بياناتی از حفظ داشتند كه احبّا را به سرور و شادمانی دعوت فرموده اند. از حضرت عبدالبهاء بياناتی مكرّر نقل می كردند كه خوشا به حال كسی كه سبب سرور و شادمانی احبّا گردد. آيه ی « افرح بسرور قلبک » را كه در كلمات مكنونه است در بسياری از نطق های خود نقل می كردند. هر وقت به ياد احبّای عربستان سخن می گفتند از نفوسی بيشتر ذكر می كردند كه بذله گو و مزّاح بودند و سبب سرور احبّای به ظاهر محروم آن زمان می شدند. حال كه ذكر خير ياران عربستان شد روی سخنم با ايشان است. بيش از هر چيز بايد به مقتضای وفا اذعان كرد كه سهم قرينه ی محترمه ی جناب فيضی، گلوريا خانم، در موفّقيت ايشان در عربستان بسيار عظيم است. قدمای مهاجرين در بلاد عربيه از وضع آن زمان كه جز خاک و كثافت و گرما و پشه و نفوس غير مهذّب در آن منطقه چيزی نبود خوب مطّلعند. در اين شرايط خانمی جوان با اطفالی كوچک با آن زندگی درويشی و رفت و آمد مستمرّ مهاجرين جوان سرگردان و بی سر و سامان كه هر يک توقّعی از ايشان داشتند كار آسانی نيست. بنابراين ما همه در اين انجمن اين خانم عزيز را تمجيد و تقدير مي كنيم و می دانيم كه در ملكوت الهی اجرشان بسيار جزيل است. امّا احبّای عربستان بايد بدانند كه در نزد جناب فيضی بسيار عزيز بودند و اين نعمت را هميشه برای خود و اولادشان محفوظ دارند. ديگر آنكه بايد بدانند كه آنچه امروز دارند و اين عزّت و قربيت كه در بساط الهی يافته اند مرهون وجود جناب فيضی است كه با مساعدت خانمشان بنيان امرالله را در جميع بلاد عربيه بر اساس متينی نهادند. مهاجرين اوّليه در هر مملكتی در تأسيس امرالله در آن كشورهایی كه ساكنند مدخليتی عظيم دارند. همه ی ما آرزومنديم كه شما مهاجران عزيز در بلاد عربيه و جوانان عزيزتان اين ميراث مرغوب را حفظ نمایيد. حضرت ولی عزيز امرالله در توقيع آوريل 1946 خطاب به ايشان در بحرين مي فرمايد: « خدمات مستمرّه ی جليله ی آن جوان نورانی در اين سنوات اخيره زينت بخش تاريخ امرالله و سرمشقی از برای عموم ياران علی الخصوص دوستان ايران است.» حالا ما به ذكر اين نفس مقدّس قدوه ی حسنه ی اهل بهاء پرداختيم. ايشان بايد سرمشقی برای همه ی ما باشند، تا استعداد و همّت ما چه باشد.
منبع: خوشه هائی از خرمن ادب وهنر صفحۀ 29 |