علیمراد داوودی
ابوالقاسم فیضی
رحمت الله مهاجر
شهدای بهائی ایران
ابوالفضائل گلپایگانی
حیدرعلی اصفهانی
مری ماکسول (روحیه خانم)
نویسندگان و کتب امری
| عزیزترین مردی که دیده ام |
| ابوالقاسم فیضی - مقالات |
|
اثر جناب حشمت مؤیّد
نيمروز يكى از گرم ترین روزهاى تابستان طهران در سال 1322/ 1943 بود كه خورشيد جمال فيضى در اوان بهار زندگى من طلوع كرد. ما ميان بيست تا بيست و پنج جوان، شاگردان يک كلاس دو ماهه ی معارف امرى بوديم كه هفته اى پنج روز از 8 تا 12 صبح و از 2 تا 5 بعد از ظهر در خانه ی شخصى آقاى اتّحاديّه در خيابان گیلانشاه (بعدها هلالى) تشكيل مى شد. معلّمان ما حضرات سليمانى و يزدانى و فروتن و نخجوانى و فاضل طهرانى بودند. هفته اى دو بار نيز از 10 تا 12، حضرت عزيزالله خان مصباح براى تدريس مفاوضات تشريف مى آوردند. پنجاه و پنج سال از آن ايّام گذشته است و اكنون نمى دانم كه جوان كم سوادى ماننده بنده از درس مفاوضات آن بزرگوار چه مى فهمید، ولى دقيقاً مى دانم كه مانند ديگر شاگردان سخت شيفته ی چهره ی محبوب روحانى او بودم. او فقراتى از حكمت افلاطون را به عربى از بر مى خواند و ابياتى از مثنوى مولانا را شاهد مى آورد. ولى نه تنها من، حتماً بيشتر يا همه ی شاگردان، نه افلاطون را مى فهميدند و نه مولانا را. ما حضرت مصباح را مى خواستيم و مى فهميديم ومحو لحن نرم روحانى و آهنگ دلنشين سخن او بوديم. ناظم كلاس، جناب سرهنگ جلال خاضع، مقرّر فرموده بود كه به رغم گرماى شديد، خانم ها نبايد بى جوراب بيايند. اين البتّه از مقتضيات محيط آن ايّام بود، و جناب خاضع حكم خود را با اين منطق مزاح آميز موجّه مى ساخت كه ا گر خانم ها بى جوراب بيايند، آقايان هم به حكم تساوى حقوق بايد با شلوار كوتاه و بى جوراب بيايند! يكى از شاگردان كلاس رحمت بود. فقط يک رحمت وجود داشت، همان رحمتى كه بعدها سردار جنود تبليغ در قارّات جهان گشت. حضرت مصباح قبول تدريس را مشروط به اين فرموده بود كه طرف ظهر كسى با اتومبيل (كه آن وقت ها كمياب بود) بيايد و ايشان را به منزل برساند. جناب سرهنگ آوارگان به نمايندگى از طرف لجنه ی ملّى تبليغ مراقبت مى فرمود كه برنامه ی كلاس به دقّت اجرا شود و مخصوصاً مواظب بود كه وسيله ی تشريف فرمایى جناب مصباح، هم براى آمدن به كلاس وهم براى مراجعتشان به منزل، حتماً فراهم باشد. با وجود اين، گاهى پيش آمد كه اتومبيل نيامد و رحمت و من مأمور شديم و حضرتش را آرام آرام به منزلشان كه در يكى از كوچه هاى فرعى اواسط خيابان اميريّه بود، رسانديم. هر جا سنگى يا جوى آبى بود، زير بازوانشان را مى گرفتيم. براى رحمت و من حالات شيفتگى غريبى دست مى داد. چه بسا آرزو مى كرديم كه كاش اتومبيل نيايد و ما نيم ساعتى هم قدم آن پير ملكوتى شويم، دست نازنينش را بگيريم و از انفاس قدسى كه چون نسيم بهار لطيف وملايم بود، بهره ور شويم. اين زمينه ی روحى شاگردان آن كلاس در روز تشريف فرمایى ابوالقاسم خان فيضى بود که گويا با همسر گرامى شان براى چند هفته فرار از هواى آتش بار حاشيه ی عربستان به طهران آمده بودند. بيشتر ما فقط وصفى از فيضى شنيده بوديم. آنها كه چند سالى بيشتر در مدرسه ی تابستانه ی حاجى آباد با وى آشنا شده بودند، چه داستان ها مى گفتند و دل فقير فقرایى مانند اين بنده را از حسرت آب مى كردند. آن روز ايشان به خواهش لجنه ی تبليغ براى نطقى درباره ی تاريخ امر آمده بودند. گرما بيداد مى كرد، خاصّه در آن اتاق محصور كه همه عرق مى ريختيم. صندلى ها را به حياط برديم و مشتاقانه گوش به بيانات حضرت فيضى سپرديم. در سال هاى بعد بارها از خودم پرسيدم كه در آن كلاس چرا تاريخ امر درس داده نمى شد. حكمت حذف اين ركن معارف بهائى حتماً اين بود كه در آن ايّام تلخيص تاريخ نبيل زرندى به زبان فارسى وجود نداشت، و ما جز محتويات مقاله ی شخص سيّاح- كه البتّه فقط مقاله اى كوتاه است نه كتاب تاريخ- و روايات كواكب الدّريّه چيزى از تاريخ امر نمي دانستيم. حكايات خارق العاده ی نخستين سال هاى ظهور به كيفيّتى شورانگيز و پراسرار كه نبيل نوشته است، براى ما مجهول بود. آن روز حضرت فيضى شمّه اى از سوابق اجتماع حروف حى در شيراز و كيفيّت ايمانشان به حضرت ربّ اعلى بيان فرمود و مفهوم تاريخ امر را براى ما عوض كرد. وى با سبک دلكش خود در حوادث تاريخ جان مى دميد و ما را بر بال عشق به عالمى برد كه تا آن روز درک نكرده بوديم. در درس فيضى تكيه بر بيان خشک حوادث و برشمردن اسامى و سنه ها نبود. اين معلومات را از همان كواكب الدّريّه مى شد به دست آورد (و امروز هم از چندين كتاب مى شود به دست آورد). فرق است ميان لحن گزارش هاى نبيل زرندى و منقولات عبدالحسين آيتى. گزارش هاى نبيل علاوه بر مستند بودنش به دليل حضور شخص او در بخشى از حوادث تاريخ امر از دوره ی بغداد به بعد و نيز تفحّصى كه وى شخصاً در ميان بازماندگان و بقيّة السّيف اصحاب دوره ی حضرت ربّ اعلى كرده است، داراى لحنى عاشقانه و توأم با عواطف ايمان است و حال آنكه سخن آيتى با تعمّدى به سبک «بى طرفانه» نوشته شده و از درون حوادث اسرار غيبى را نجسته و نديده است. حضرت فيضى حال و هواى صدر ظهور را در دل هاى اثرپذير مشتى جوان عاشق زنده مى كرد و با سبک روح نواز خود دريچه اى به صحنه هاى حيرت انگيز تاريخ صدر امر مى گشود كه تا آن روز بر ما بسته مانده بود. حكايات و رواياتى را كه آن روز از زبان فيضى شنيدم، بعدها ده ها بار ديگر از ديگران شنيدم و در كتاب ها خواندم، ولى تأثير جادویى آواى مهرآميز فيضى را ديگر هرگز نه ديدم و نه شنيدم. همه گويند ولى گفته ی «فيضى» دگر است، براى من ديگر بود و هرگز تالى نيافت، و احساسى كه آهنگ جذّاب او آن روز در من برانگيخت هرگز نقصان نپذیرفت. بيست و پنج سال گذشت و در 1968، حضور فيضى و گفتارش، دو شب پياپى، حاضران در مشرق الاذكار شيكاگو را در رؤيايى بهشتى فرو برد، و همان عوالم روزهاى جوانى و ياد آن نخستين برخورد با آن سيماى آسمانى در دل غم زده ام زنده گشت. اينک نيز كه بار ديگر سى سال تمام از آن شب هاى روشن گذشته است، جانم عميقاً در گرو محبّت اوست و اعتراف مى كنم كه گوهر مخزن اسرار همان است كه بود/ حقّه ی مهر بدان مهر و نشان است که بود عاشقان زمره ی ارباب امانت باشند/ لاجرم چشم گهربار همان است كه بود از صبا پرس كه ما را همه شب تا دم صبح/ بوى زلف تو همان مونس جان است كه بود
عنوان عرايض اين بنده، «عزيزترين مردى كه ديده ام»، نيازمند توضيحى است تا سوء تفاهمى پيش نيايد، يا اگر در ضمير بعضى از دوستان حاضر پرسشى ناگفته هست از همين آغاز پاسخ آن داده شود. نكته ی اوّل اين است كه آنچه به عرض مى رسد، خواه حكايتى باشد يا قضاوتى يا حتّى سنجشى ميان جناب فيضى با ميزان تعاليم، يا با ديگر بزرگان امر (البتّه بدون ذكر نام)، در همه حال حديث عشق است و منبع آن قلب گوينده و عوالم احساس وارادت اوست. بحثى علمى نيست كه نيازى به ارائه ی سند و مرجع داشته باشد. عواطف و احساسات افراد البتّه متفاوت است و در تكوين آن انفعالات روحى، تجربه هاى تلخ و شيرين خصوصى، شرايط زمان و مكان و چندين عامل ديگر مؤثّر و دخيل است. نكته ی دوم اين كه در صفت مبالغه ی «عزيزترين»، معيار باز همان عشق و ارادت شخصى است و غرض به هيچ وجه تقليل در مراتب عزّت و بزرگوارى و كاستن از مناقب والاى صدها چهره ی درخشان ديگر تاريخ امر نيست. بسيار مردان و زنان دلاور را مى شناسيم كه جان و مال نثار كرده و ده ها سال در خدمت حق، تير هر بلایى را به جان خريده اند. دانشمندان بزرگى سر بر اين آستان نهاده اند كه نامشان بر پيشانى تاريخ مى درخشد و آثارشان خزينه ی معارف بهائى را غنى كرده است. كيست كه نام امثال طاهره و سليمان خان و بديع و سلطان و محبوب شهدا و ابوالفضائل و ورقا و ميرزا حيدرعلى و نعيم و صدها تن ديگر پيشتازان سرفراز يكصد و پنجاه سال تاريخ امر را بشنود واحساس غرور نكند و نداند كه كاخ باعظمت امروزى ما به همّت ايشان و با ايثار خون ايشان و بر دوش ايشان بر پا شده است؟ امّا فرق است ميان «عزيزترين» با مثلاً «فاضل ترين»، «مخلص ترين»، «موفّق ترين» و بسيار صفات مبالغه ی ديگر. عزيز بودن، ملازم عشق است و عشق با دليل و برهان بيگانه است. بدين معنى است كه فيضى عزيزترين مردى است كه من ديده ام. با وجود اين مقدّمه، يعنى به رغم ذهنى بودن اين حكم، از آنجا كه سخن از يكى از چهره هاى ممتاز امر و ايادى برگزيده ی حضرت ولى عليم حكيم امرالله مى رود، نبايد و نمى توان معيارهاى عينى روحانى و عقلانى را ناديده گرفت. صرف عشق و ارادت من يا ما، عظمت شخصيّت و هويّت والاى كسى را كه متعلّق به سراسر عالم بهائى و تاريخ امر است، توجيه نمى كند. در توصيف كمال سيرت او بايد نظر به معيار تعاليم روحانى امر مبارک داشت. پس چه بهتر كه تعريف حضرت مولى الورى را محک تشخيص بشمريم كه فرموده اند: « بهائى يعنى جامع جميع كمالات انسانى»، و ببينيم فيضى عزيز در اين معراج بى انتها تا چه پايه اوج گرفته وحيات خود را به اين تعريف غائی مبارک نزديک كرده است. حضرت فيضى، تا آنجا كه خيل عظيم دوستدارانش در سراسر جهان او را مى شناخته اند، مصداق برازنده ی اين تعريف حضرت عبدالبهاء بود، البتّه در حدّ امكان يک انسان يا زاده ی جهان خاک با تمام كمبودها و مرزهایى كه در سرشت آدمى تعبيه شده و او را بالذّات موجودى محدود و اسير چهار بند طبيعت و توابع بى پايان آن نموده است. فيضى حقيقت صداقت و پاكى و جوهر مهر و وفا و نمونه ی كم نظير انقطاع و توکّل و مشعل فروزان ايمان واقعى بود. تكبّر و دروغ و ريا در ساحت قلبش راه نداشت. رحيم و مهربان و مشفق و مشوّق و دلسوز بود. مروّج پاكى و نيكى و سدّ راه غيبت و بدگويى و بدخواهى بود. جانباز و پاكباز و نثارگر و بلندنظر بود. از حقارت و زبونى پرهيز داشت. مرد مردانه و دلير و از خود گذشته بود. پشتيبان حق و حقيقت بود. خادمان امر را در هر صفى و صنفى ستايش مى كرد. تعصّب نمى شناخت. شرق و غرب و تازى و پارسى و سياه و سپيد در چشم او يكسان بودند. قدر هر كسى را مى دانست و مراتب را مى شناخت، ولى به همه كس مهربان و متواضع بود. عاشق بى قرار كودكان بود. با اين همه خصلت هاى زيباى روحانى، مردى متفكّر و دانشمند و باذوق و صاحب قلم و شعردوست و هنرشناس بود. از ظرافت وشوخ طبعى نيز بهره اى وافر داشت. دمش گرم و محضرش شیرين و آواى سخنش جانبخش و روح نواز بود. هرچه بود حقيقت و راستى بود. هرگز كسى از فيضى سخنى نشنيد و حركتى نديد و عادتى نشناخت كه نقض كمالات انسانى و اصول روحانى به شمار مى رفت. هرگز خاطرى را نيازرد وغم بر دلى ننشاند. چهره ی نازنينش غم زداى دردمندان و تسلّاى دل افسردگان بود. من هر وقت به او مى رسيدم، خود را صفر مطلق مى ديدم و خطّ بطلان بر هستى گناه آلود بر باد رفته ی خويش مى كشيدم. شمّه اى از اين صفات ملكوتى فيضى را كه همه ی دوستانش مى شناخته اند، بايد با بسطى بيشتر به ياد بياوريم. حضرت فيضى با تمام جان و روانش مطلقاً محو در امر بود و نفسى جز در فضاى امر نمى كشيد. همان گونه كه ماهى غرق در آب است، فيضى غريق درياى امر بود. ماهى نمى داند كه در آب زند گى مى كند، فيضى مى دانست كه نمى تواند جدا از اين منشأ هستى بخش خود زنده بماند، زنده ی روحانى البتّه، همان زنده ی بيدارى كه او بود و كمتر كسى هست. وجود فيضى را از خمير محبّت سرشته بودند، محبّتى شامل و كامل و پايدار كه حدّى و سدّى نمى شناخت و لغزش و گناه ديگران از شدّت آن نمى كاست. سياه و سفيد، غربى و شرقى، فقير و غنى، و عالم و عامى همه را دوست مى داشت. دست تقدير هرگز كسى را به اين سرچشمه ی مهر و نيكویى دلالت نكرد كه از زلال آن سيراب نشد. فيضى هرچه داشت نثار دوستان مى كرد. هديه هاى زيباى مناسب مى فرستاد. كتاب خوبى كه مى خواند نگه نمى داشت، آن را براى عزيزى كه آن كتاب را مناسب ذوق وعلاقه اش مى پنداشت مى فرستاد. بسته هاى كاغذهاى لطيف، قلم هاى ارزشمندى كه گاهى ديگران تقديم حضورش كرده بودند، عكس هاى ديدنى، كارهاى دستى و هر نوع يادگارى با ارزش ديگر. اگر طرف نيازمند بود لوازم زندگى، قواره هاى نفيس پارچه، و خدا مى داند چه تحفه هاى ديگر كه براى هر دوست و آشنا و حتّى كسانى كه نامشان را فقط يک بار خوانده يا شنيده بود مى فرستاد. از جمله ی موارد بسيار فراوانى كه بنده خود شاهد بودم، يكى چند سالى پس از پايان جنگ جهانى بود. يک دختر و پسر آلمانى تهى دست مى خواستند عروسى كنند. دختر لباس نداشت و پول لازم براى خريد پارچه هم نداشت. جناب فيضى و سركار گلوريا خانم پارچه ی لباس عروسى را با هداياى ديگر براى آنها فرستادند. (از گلوريا خانم معذرت مى طلبم كه در حضور خودشان مطلبى را كه نمى خواسته اند و نمى خواهند گفته شود بازگو مى كنم.) امّا براى اهل دل و دوستان فيضى خوش تر از هر تحفه اى نامه هاى حضرتش بود كه انشا و عباراتى زيبا و دلنشين داشت. هم خط و كاغذ و آرايش آن، حكايت از ذوق و هنرمندى مى كرد و هم محتواى آن خواننده را منقلب مى نمود. اين نامه ها آينه هاى صادق عواطف و حالات و اتّفاقات ساده ی زندگانى آن بزرگ سروران بود. يک حرف آن، اگرچه ابراز عنايت و محض تشويق بود، نشان از تعارف هاى خشک ساختگى نداشت. حكايت مهاجران را مى نوشت، خدمات و مشقّاتشان را با نهايت خلوص مى ستود. از استقامتى كه در تحمّل بادهاى سوزان ريگستان عربستان نشان مى دادند و در راه حق بيمارى و زخم را بر پيكر خود و اطفال نازک بدنشان تحمّل مى كردند و دم نمى زدند مى نوشت، سلوک عاشقانه شان را در عين فقر و بلا به ياد مى آورد و مى ستود و هجران و خون جگرشان را براى «سينه هاى شرحه شرحه از فراق» شرح مى داد. براى نمونه چند خطّ مختصر را كه در تابستان 1951 از صولت گرما و بلايایى كه احبّا مى كشند نوشته است بخوانيد، هرچند كه قطره اى است از دريا: « ... ابداً از جهت شمال كه مطمح نظر گرماخورده هاست، بادى نمى وزد و آنچه مى وزد يا ازعربستان است كه داغ و سموم و مملو از شن و خاک كه هوا را تيره مى سازد و يا از جهت درياست كه رطوبت مى آورد كه اين بيشتر از هر چيز موجب بدبختى است. اثر اين گرما در جمع مردم اين است كه يک سر از بزرگ و كوچک بدن هایشان مملو از جوش و سوز و دمل است... نيسان دمل هاى بزرگى درآورد، يكى در پيشانى، چند عدد زير بازو... ا گر گل محمّدى را هر وقت در خيابان يا در خانه ملاحظه فرماييد تمام بدنش را مملو از عرق مى بينيد. هرچه مى گويم عزيزم، تو حالا ديگر صاحب پسرى دو ماهه هستى، اسمش نعيم است، اين قدر عرق نريز، قبول نمى كند...» (ياد دوست، صفحات 47- 49) فيضى عزيز طبعى لطيف و نكته ياب و شوخ داشت و اثر آن را در بسيارى از نامه هاى او مى توان ديد. در يكى از نامه ها ذكر خير جناب شاپور مركزى را نموده مى نويسد: « ... اكنون داراى ماشين تحريرى هستند كه اغلب مكاتيب خود را با آن مرقوم مى فرمايند. ولى اين ماشين عجيبى است، چنانچه چلوى خوب را جلوى خوب مى زند و ژاله را زاله و پير را بير و گره را كره مى زند. با اين حال بسيارى از دوستان كه از خواندن خطّ ايشان دچار عذاب بودند از اين حادثه بسيار مسرورند، زيرا اكنون تمام مكاتيب ايشان را به خوبى مى خوانند و حالا اگر چيزى مى فهمند يا خير، با خداست...» (ياد دوست، صفحه ی 44) فيضى هرچه را شيرين و بانمک بود مى پسنديد. خنده هايش چقدر فرح انگيز و لذّت بخش بود. هر جا شعرى مى خواند كه به دلش مى نشست عين آن يا سوادش را كه بر برگى ظريف يا پشت كتابى نوشته بود براى يكى از دوستانش مى فرستاد. در مكاتبه بى نهايت سخاوت داشت، احدى را محروم نمى گذاشت. محال بود كه در اين داد و ستد به كسى مديون بماند. مسلّماً دائماً طلبكار بود. اگر از دوستى خبرى نمى رسيد فيضى نمى رنجيد، ترک محبّت نمى گفت، گله نمى كرد، حدّ اكثر گله اش كه آن نيز بيان اشتياق بود، بيت شعرى بود كه «جانا تو را که گفت كه احوال ما مپرس...»، يا دو بيت زير را زينت ورقى مى كرد ومى فرستاد: كى رفته اى ز دل كه تمنّا كنم تو را/ كـى بوده اى نهفته كه پيدا كنـم تو را غيبت نكرده اى كه شوم طالب حضور/ پنهان نگشته اى كه هويدا كنم تو را اين نكته ها كه عرض مى كنم براى عبارت پردازى نيست، اغراق و صرفاً ناشى از دلبستگى هم نيست. همه ی دوستان آن فقيد جاويد شواهد و يادگارهايى از اين محاسن دارند، ولى نبايد گمان برد كه محبّت عام و بى دريغ فيضى در نسبت با لياقت ها و مقامات روحانى و معنوى گيرندگان بى تفاوت و يكسان بود، حتّى تكريمى كه وى نسبت به بزرگانى همچون حضرات فاضل مازندرانى و اشراق خاورى داشت، طبعاً همان شور و شيفتگى نبود كه در برخورد با يک مهاجر صميمى ساده دل او را بى قرار مى ساخت. رأفت او به يک بهائى بى درد و مخمود با مراتب احترام و محبّتش نسبت به كسى مانند حضرت سمندرى يا جناب نورالدّين خان فتح اعظم از ثرى تا به ثريّا تفاوت داشت. گمان مى كنم كه سويداى قلب پاكش حضرت مصباح يعنى آن مجمع تمام خصائل و فضائل بهائى در چنان پيكرى نحيف و ظريف بود. مقاله هاى او درباره ی حضرت بديع و جناب محمود قصّابچى و استاد اسمعيل عبوديّت و خليل قمر و توماس بِرِک وِل نمونه هاى گويايى از عواطف آن جان پاک نسبت به بندگان صادق و مخلص درگاه پروردگار است. دو كلمه ی وقور و غيور را در وصف اين نوع مردان رشيد با شهامت امر مكرّر به كار برده است. صفت جوانمردى كه از شرايط پهلوانان زورخانه ى سنّتى قديم است، کشش خاصّى براى فيضى عزيز داشته است و همين گريز از زبونى و ذلّت و جاذبه ی حق خواهى و عصمت و ضعيف نوازى كه جملگى از شرايط سرسپردگان مسلک فتوّت و اخوّت است، فيضى عزيز ما را از نوجوانى به زورخانه مى كشيده است. حضرت فيضى هرچه لطف و احترام بود نثار ياران مخلص مى كرد و از يادشان لذّت مى برد و به طرب مى آمد، امّا هرگز من نمى گفت و از خدمات تاريخى خود و همسر گراميش كلمه اى بر زبان نمى آورد، همان صفت محويّت صادقانه اى كه حضرت مولى الورى آن را در وجود مبارک ابوالفضائل با چنان تأكيد و تمجيد كم نظيرى ستوده اند. نمونه ی اين محويّت را در رساله ی چهار سال و نيم در نجف آباد مى توان ديد. يادم است در بحرين يک شب كه تنها در خدمت او بودم، نسخه ی اين رساله را كه مربوط به سال هاى افسانه وار اقامت ايشان در نجف آباد است، نشان دادند و با چشمان اشک آلود حكايت كردند كه چگونه اطفال نازنين جيب ايشان را قلّک تبرّعات خود كرده بودند و گاهى در كوچه و محلّه آهسته از پشت سر جناب فيضى مى آمدند و يک شاهى و صنّار خود را در جيب ايشان مى ريختند و درمى رفتند كه جناب فيضى ندانند تبرّع از كيست، يعنى تبرّع خود را خالصاً لوجه الله داده باشند. آن شب فرمودند كه يک نسخه از اين رساله را به ساحت قدس حضرت ولى امرالله و يک نسخه ی ديگر آن را به محفل مقدّس ملّى ايران تقديم نموده اند. بنده كه شمّه اى از اين گونه حكايات دلدوز در آن شب شنيده بودم، گمان مى كردم كه آن رساله شرح خدمات و جانفشانى هاى خودشان را به صورت تاريخچه در بر دارد. اخيراً (در زمستان 1998) كه نسخه ی آن از ارض اقدس براى درج در كتاب «به ياد دوست» رسيد و خواندم، ديدم كه راجع به خودشان به ندرت يک كلمه نوشته اند. هرچه نوشته اند سرود عشق و مهرورزى نسبت به ياران جانفشان نجف آباد و بعضى حوادث تاريخى بهائيان آن قصبه در صد سال اوّل امر مبارک است و به ندرت يک كلمه درباره ی خودشان نوشته اند. چقدر آرزومند بودم كه شرحى از روابط انس و محبّتى كه با يار و اغيار برقرار ساخته بودند در آن رساله بخوانم، ولى شرط محويّت، مجال تاريخ نويسى را هم از آن قلم فصيح شيرين نگار گرفته است. سال ها بعد گذر اين بنده به نجف آباد افتاد و از احبّا شنيدم كه يک چوپان مسلمان چنان گرفتار کمند محبّت فيضى بوده است كه وقتى ايشان نجف آباد را ترک فرمودند با گلّه ی خود به كوه و بيابان مى رفته و به ياد ايشان و درغم فراقشان نى مى زده و مى گريسته است. ياران نجف آباد فيضى را همان گونه به ياد مى آوردند كه قدماى نسل دوم امر، لابد حروف حى و شهيدان شيخ طبرسى و طهران و ديگر بلاد را به خاطر مى آورده اند. كسى كه روايات بهائيان نجف آباد را مى شنيد اگر شخصاً فيضى را نديده و نشناخته بود، او را چهره اى افسانه اى و پرداخته ی خواب و خيال هاى ساده دلان مى پنداشت. امّا هر كه بختش يارى كرد و در مسير زندگانى خويش لحظه اى با وى تلاقى يافت، ديد و دانست كه درک حقيقت فيضى حتّى در تخيّل دوستانش نمى گنجيد. همان قدر كه دوستى و يگانگى، گل وجود فيضى را شكفته مى كرد، آثار كينه و ناهماهنگى و اختلاف، صافى قلبش را مكدّر وچهره اش را پژمرده مى ساخت. فيضى غيبت نمى كرد و نمى شنيد. در نخستين سفرى كه به اروپا آمده بود، همان سفر سرنوشت ساز سال 1957، وقتى از يكى از شهرهاى شمال آلمان به فرانكفورت برگشت تعريف كرد كه يك شب در خانه اى به شام دعوت داشته است. ميزبان ايرانى كه از رفتار ناهنجار برخى از ياران دل پرى داشته، فرصت را غنيمت شمرده بوده و ساعتى تمام بدى ها و تقصيرات ديگران را برشمرده و لابد مى خواسته است رنج روحى خود را تخفيف بدهد. حضرت فيضى مى فرموده چنان معذّب وناراحت بودم كه ناچار به دستشويى پناه بردم و يک ساعت تمام بيرون نيامدم. حضرت فيضى از تظاهر و ريا پرهيز داشت. روى و ريا تعبير ديگرى از دروغ است. اين كه حضرت مولى الورى فرموده اند: « راست گو و كفر گو، بهتر از آن است كه دروغ گويى و كلمه ی ايمان بر زبان رانى»، در حقيقت انگشت روى امّ الخبائث گذاشته اند. تظاهر و ريا، جلوه هاى دروغ در رفتار و كردارند. ريا و تظاهر ريشه ی دين و ايمان را خشک مى كند. حافظ چه درست فرموده است كه «آتش زرق و ريا خرمن دين خواهد سوخت» (يا به روايت درست تر «آتش زهد ريا»، يعنى زهدى كه ريائى، ساختگى و عارى از حقيقت باشد.) خدا كند كه جامعه ی ما آدم هاى ريائى و جاه طلب كه چه بسا در زى خدمتگزارى و با اظهار اشتعال سرگرم مردم فريبى هستند، پر و بال بيشترى نيابند و عرصه ی بندگى آستان جمال كبريا را جولانگاه هوس هاى خود نكنند. برگرديم به ذكر فيضى محبوب كه بزرگ تر و پاک تر و برتر از اين وسوسه هاى در خور آدم هاى حقير و كم ارزش بود. در تمام عمر حتماً يک آن هوس جاه طلبى و خودنمایى در قلبش رخنه نكرده است. كسى كه چون آفتاب بلند معنوى مى درخشيد، خفّاشان رذيلت هاى اخلاقى مجال پرزدن در ساحت ضميرش نمى يافتند. وى مثل ممتاز همان قومى بود كه در وصفشان گفته اند «ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند». فيضى زنده به اسم اعظم بود، سينه اش گنج آيات و كلمات الهى بود، دمى بى ياد حق و فارغ از حالت مناجات سپرى نمى كرد. ديو پندار و گفتار و كردار ناروا البتّه از او گريزان بود. فيضى با تكبّر و تفرعن بيگانه بود. رشيد و «وقور و غيور» و سربلند بود، امّا خصال ممتاز خود را كالاى كبر و غرور و سرمايه ی دكّان خودفروشى نمى كرد. خضوع و صميميّت جوهر ذاتى او بود. گرد ظواهر نمى گشت. خود را برتر و بهتر از ديگران نمى شمرد و فخر نمى فروخت. خاطره اى را عرض مى كنم تا به مصداق «تعرف الاشياء باضدادها» شخصيّت فيضى عزيز را در قياس با آن نشان بدهم. در يكى از مدارس تابستانه چند نفر گرد يكى از نفوس محترم جامعه حلقه زده بوديم. ايشان فرمود كه من حدّ اكثر هر دو روز يک بار كفشم را واكس مى زنم و اينجا چند روز است دسترسى به واكسى ندارم. يكى از خانم ها فوراً خم شد و با دستمال خود به گردگيرى كفش ايشان پرداخت. حضرتش ابداً مانع نشد و وقتى يک كفش پاک شد، پاى ديگر را جلو گذاشت و آن زن مهربان آن راهم پاک كرد، در حالى كه آن مرد محترم همچنان به بيانات خود ادامه مى داد. كفش ايشان تميز شد، ولى دل هاى كسانى كه شاهد بودند چركين و آزرده گشت. به قول مولانا رومى «ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ». اگر همه مانند فيضى بودند، ديگر فيضى تنها نبود، بى همتا نبود، ديگر فيضى نبود. آيات مباركه ی مكنونه يک به يک در زندگى فيضى تجسّم مى يافت. غمخوار فقيران و بيماران بود و آنها را واقعاً امانت جمال قدم مى دانست. به آنها بيش از حدّ مقدور خود رسيدگى مى كرد. از يتيمان دلجويى مى نمود. به بيچارگان دوا و درمان و مدد مالى مى رساند. در زاغه هاى سر تا سر گل ولاى و آلوده و عفن بحرين آمد و شد مى كرد و ساكنان فلک زده ی آن ويرانه ها را به اسم و رسم مى شناخت. در اين صفت هم سرمشق او رفتار ملكوتى طلعت ميثاق بود. كسانى كه چند روزى شاهد زندگانى خانواده ی مبارک فيضى در بحرين بوده اند، البتّه داستان هاى غريبى از دلسوزى و يارى اين زوج فرشته خصال به افراد بى كس وبى سامان ديده اند و مى توانند نقل كنند. فيضى به راستى شفّافيّت جام بلور را داشت. هركس كه دمى با وى نشسته و شيوه ی چشمان نافذ و دلفريبش را مى شناخته است به ياد مى آورد كه هر احساس نيک و بدى در كيفيّت نگاهش و حالت چهره اش هويدا مى شد. ديدگان او آينه ی بى حفاظ اسرار قلبش بود. اگر شاد مى شد برق شادى در چشمانش مى درخشيد. اگر غمگين و آزرده مى گشت، غبار اندوه گل رويش را مكدّر مى ساخت. صفا و پاكى كودكان را داشت. صفا و پاكى كودكان انگيزه ی عشق بى پايان وصف ناپذير او به اطفال بود. من كسى را به كودكان عاشق تر و بى قرارتر از فيضى نديده ام. يادم است شبى در مشرق الاذكار شيكاگو هنگامى كه حضرت فيضى در برابر شايد پانصد نفر صحبت مى فرمود، دختركى كوچولو از مادر جدا شد و آرام و بى صدا به صحنه رسيد، با زحمت زياد خود را بالا كشيد، روى صحنه رفت، به فيضى نزديک شد، سرش را بالا كرد و بازوان ظريفش را دور پاى ايشان حلقه زد. فيضى او را بلند كرد، در آغوش فشرد و بوئيد و بوسيد و از غلبه ی احساس چندين لحظه قادر به تكلّم نبود. وصف آن منظره ممكن نيست. گمان مى كنم كه خوش ترين دقايق زندگى فيضى دقايقى بود كه با كودكان معصوم مى گذشت. با آنها شوخى مى كرد و با آنها مى خنديد. ترجيح مى داد كه يک ساعت تمام راهى طولانى را در صندلى تنگ عقب اتومبيل بنشيند و عمارات و آسمان خراش ها و پارک هاى دو سوى راه را نبيند، در عوض دو طفل شوخ و شنگ از سر و كول او بالا بروند و هر سه باهم غش غش بخندند. ناراحت نمى شد اگر طفلى از خودنمایى تحميلى پدر و مادرش سرپيچى مى كرد به جاى آنكه ربّى ربّى بخواند، اداى عرق خورهاى بارها را دربياورد و ليوان آب را مثل ليوان آبجو به تقليد آنها روى ميز بكوبد و كف آبجو را با آستين از لب خود پاک كند. يک وقت عكس هاى 10- 15 كودک را حلقه وار روى كاغذ چيده و از مجموع عكسى گرفته بود. از اين عكس يک قطعه مرحمت فرموده براى ما فرستاد و نوشت كه اين عكس را هر روز به مقام اعلى مى برم و براى يک يک اطفال بهائى دعا مى كنم. اين رفتار فيضى دل سنگ را نرم مى كرد. نظير آن را با آن صداقت مطلق از كسى ديگر نديده ام. امّا عكس آن را ديده ام كه باز به مصداق «تعرف الاشياء باضدادها» با عذرخواهى از دوستان آن را نقل مى كنم. در يک اجتماع 30- 40 نفرى، در صف اوّل دو صندلى براى يكى از اكابر احباب و همسرش گذاشته بودند و مى خواستند عكس بگيرند. در همين حين دختركى دويد و جلوى پاى آنها روى قالى نشست. واكنش آن دو وجود گرامى در برابر حركت معصومانه ی اين دخترک شوخ و شيرين شباهتى به شيفتگى فيضى در صحنه ی مشرق الاذكار نداشت. آنها البتّه در اين انديشه بودند كه اين عكس هم براى ضبط در تاريخ است. با دست دخترک را كنار زده، به پدر و مادرش پرخاش كردند كه اين چه وضعى است! بياييد بچّه تان را برداريد، نظم احتفال را رعايت كنيد، مگر نمى بينيد مى خواهند عكس بگيرند! شکّى نيست كه اين خاطره هاى ناچيز نمايانگر فقط لحظه هايى گذرنده از زندگانى پربركت كسانى است كه خدمات ارزنده شان لابد زينت اوراق تاريخ خواهد بود. ولى چه مى توان كرد كه حقيقت پنهان در هويّت اشخاص در همين لحظه هاى كوتاه بروز مى كند. همان گونه كه يک جرعه آب شور طعم شور تمام دريا را فاش مى كند، برق شادى در چشم فيضى عزيز و پرخاش خشم آلود آن بانوى خدوم، افشاگر درون هاى ناهماهنگ دو فرد شاخص جامعه است. بى جهت نيست كه عالمى دل در گروی عشق فيضى بسته اند و نام مباركش جاذبه اى افسانه اى يافته و چنان شهرت ومحبوبيّتى يافته است. كوشش بنده در اين گفتار تقلّايى است براى توجيه آن پديده ی قابل ادراک ولى وصف ناپذيرى كه فيضى را در قلب من- و حتماً قلوب هزاران بهائى ديگر- عزيزترين كسى ساخت كه فضل پروردگار، مرا لحظه هایی كوتاه به خاک قدم او نزديک كرد. همين انديشه ها و كشمكش هاى درونى بارها اين پرسش را تلقين كرده است و مى كند كه اين نفوس برازنده اى كه يد قدرت سلطان ولايت آنها را بلند كرد و بر كرسى رفيع ايادى امرالله نشانيد، چه امتياز خاصّى و چه صفات ممتازى داشتند كه شايسته ی چنين موهبتى گشتند. اين بحث مجالى فراخ مى طلبد كه شايد آسان فراهم نگردد. امّا به گمان بنده طرح آن لازم است، اگر نه امسال و نه سال ديگر، در آينده اى نه چندان دور، شايد به عنوان محور خطابه ها و گفتگوها در يكى از دوره هاى همين اجتماع لندگ. يکصد و پنجاه سال از آغاز ظهور گذشته است، بالاخره روزى بايد باب تفكّر و تحقيق را در باب پديده هاى دربسته و سر به مهر نظم روحانى و ادارى امرالله گشود. برگرديم به حضرت فيضى كه در باب او نكته هاى گفتنى و عبرت آميز بسيار است. بنده فقط به اشاره اى كوتاه يادى از مراتب دانش و قدرت سخنورى و حافظه ی بسيار نيرومند و استعداد كم نظير او در هنر نويسندگى مى كنم كه همه در حدّ خود كمياب بود. با آنكه وى فرصت نيافت كه بيشتر به تأليف و تحرير كتاب و مقاله و داستان و خاطره بپردازد، همين مقدار كه نوشت و ترجمه كرد ميراثى سخت گرانبهاست. احدى در امر آنچنان عاشقانه و با احساس قوى درون نگرى درباره ی بعضى از چهره هاى ناشناخته و محبوب جامعه قلم نزده است. نامه هاى بى شمارش بايد گردآورى شود و به طبع برسد. فيضى در تقليب نفوس قدرتى خارق العاده داشت. در فتنه ی ريمى او بود كه ريشه ی نقض را در فرانسه خشک كرد. بنده كسى را سراغ دارم كه در همان ايّام پرامتحان چو بيد بر سر ايمان خويش مى لرزيد، واقعاً به همين معنى، و نمى دانست حلّ مشكلاتش را از چه كسى بخواهد و به كى ملتجى شود. ديدار چند ساعته ی او با فيضى كه از حدود نيمه شب شروع شد، آن مرد لرزان و نگران را به يكى از ستون هاى استوار و عاشقان پربار جامعه ی پيروان حضرت بهاءالله مبدّل كرد. سخن را با نقل يک خاطره ی تاريخى تمام مى كنم كه مربوط به همان مسافرت حضرت فيضى به اروپا در پائيز 1957 است. حضرت فيضى از ايران از راه زمين سفر اختيار كرده و در تركيه شنيده بود كه هيكل مبارک در پيام خويش او را به مقام منيع ايادى برگزيده اند. (سركار خانم فيضى در لندگ پس از استماع همين عرايض بنده، از اين حقير پرسيدند آيا مطمئن هستم كه جناب فيضى اين خبر را در تركيه دريافت فرمود يا پيش تر از آن از منبعى رسمى يا از يكى از دوستانش شنيده بود. بنده پاسخى موثّق ندارم، و به حافظه ی خود اعتماد نمى كنم كه مطلب را قطعاً و محقّقاً در آلمان از شخص جناب فيضى شنيده باشم.) درفرانكفورت چند تن از دوستان ايرانى گاهى در بيت پرمحبّت جناب ضياءالله كاظم زاده جمع مى شديم و ساعاتى به نقل حكايت و شنيدن موسيقى و خواندن شعر مى گذرانديم. حضرت فيضى يادم نيست يک بار يا دو بار به همان اجتماع ما تشريف آوردند. شب چهارم نوامبر ضيافت نوزده روزه بود در محلّ حظيرة القدس ملّى. ضيافت كه تمام شد و دوستان پراكنده شدند فيضى عزيز همراه اين بنده آمدند كه تا عمارت خوابگاه دانشجويان كه منزل من بود باهم باشيم. به محلّ خوابگاه كه رسيديم البتّه بنده براى مشايعت ايشان تمام راه را در خدمتشان به حظيرة القدس برگشتم. در يكى از خيابان هاى حول و حوش حظيرة القدس به يک رستوران يا قهوه خانه ی زيرزمينى رفتيم و تا حدود دو ساعت بعد از نيمه شب نشستيم و گپ زديم. بعد قرار گذاشتيم كه روز بعد طرف ظهر ايشان به همان عمارت دانشجويان بيايند. ميل داشتم روت را كه دانشجو بود و يک سال بعد به همسرى من درآمد، به حضور فيضى محبوب معرّفى كنم. امّا طرف هاى ظهر خانم آنه ليزه بوپ (Anneliese Bopp)، منشى محفل مقدّس ملّى زنگ زد كه جناب فيضى ميل دارند كه فوراً به حظيرة القدس بياييد چون تلگراف رسيده كه حضرت شوقى ربّانى مريض هستند و بندگان درگاهش در همه ی جهان بايد براى سلامت ذات مبارکش دعا كنند. بنده فوراً خود را آماده كردم ولى هنوز نرفته بودم كه خانم منشى زنگ زد و خبر داد كه تلگراف ديگرى رسيده است حاكى از اينكه ديگر همه چيز تمام شده است و حضرت شوقى ربّانى به ملكوت ابدى خويش صعود فرموده اند. شرح دردمندى و بيچارگى آن لحظه و لحظه ها و ساعات و روزهاى بعد امكان پذير نيست. آنها كه در آن روز ماتم، عمق و عظمت و ابعاد و عواقب اين صاعقه ی آسمانى را احساس كرده اند به ياد مى آوردند كه چه مصیبتى بود و چه گذشت. بنده به سرعت به حظيرة القدس رسيدم، مى گريستم و مصرّانه به حضرت فيضى عرض مى كردم كه حتماً اين خبر درست نيست، باور نكرده بودم كه يتيم شده ايم و هنوز البتّه نمى دانستيم كه حضرتش در لندن صعود فرموده اند. خبر برق آسا منتشر شده بود و احبّا گريه كنان مى رسيدند. در اين حين ايادى رشيد جليل القدر امرالله، حضرت دكتر گروسمن، با چمدان بسته و آماده وارد شدند و فرمودند كه عازم لندن هستند و حضرت فيضى هم بايد هرچه زودتر حركت كنند و گفتند كه حضرت ولى امرالله در لندن هستند و توضيح دادند كه صعود در لندن واقع شده است و به خواهش حضرت امة البهاء، ايادى محبوب امر الهى، جناب دكتر موشلگل، براى اجراى غسل هيكل اطهر ولى امر، پيش تر خود را به لندن رسانده است. شرح آن احوال و آن خون جگر اين زمان بگذار تا روزى دگر. حوادث سهمناک وغم انگيزى كه متواتراً در آن روز و روزهاى بعد رخ داد و چون امواج دريا كشتى وجود فيضى را در مسير تاريخى ديگرى انداخت، معلوم دوستان است و بى نياز از توضيح. طرف هاى غروب آن روز ايادى عزيز، حضرت ذكرالله خان خادم، از پاريس رسيده و خبر اين مصيبت هولناک را در حظيرة القدس شنيده بودند. ايشان از قبل با جناب فيضى قرارى نهاده بودند كه متّفقاً با اتومبيل از فرانكفورت راهى طهران شوند كه يد غيب فسخ عزائم نمود و همه را در عزایى بى پايان فروبرد. يادم است بنده در خدمت حضرت فيضى و يكى از دوستان آلمانى به در حظيرة القدس نزديک مى شديم كه ناگهان فيضى عزيز بناى دويدن گذاشت و خود را به جناب خادم كه گريان و نالان سر نازنينش را به در مى كوبيد رسانيد و با اصرار ايشان را به داخل عمارت برد. ما ديگر آن دو وجود مبارک را كه ناچار احساسى سهمگين تر از ديگران داشتند به حال خود گذارديم. آقاى آيف و خانمش كه در حظيرة القدس مى نشستند گفتند كه جناب خادم در اتاق خود را در طبقه ی چهارم عمارت از داخل قفل كرده و حاضر به ديدن كسى و قبول چاى وصبحانه نبوده و بى انقطاع تضرّع و زارى مى كرده است. سخن دراز شد و درد دل تمام نشد. عشق فيضى نه حديثى است كه پايان يابد. امثال من بندگان گنهكار چگونه مى توانند از عهده ی وصف يگانه ی بى همتايى چون فيضى برآيند؟ جامى چه خوش فرموده است:
پاى تا سر اگر زبان گردم/ نتـوانم كـه گـرد آن گـردم همچو اويى سزد معرّف او/ و اين زمان در جهان چو اويى كو؟ قرن ها دور آسمان گردد/ تا چو او اخترى عيان گردد عمرها ابر مكرمت بارد/ تا چو او گوهری پديد آرد
منبع: خوشه هائی از خرمن ادب وهنر جلد دهم صفحۀ 111 |