علیمراد داوودی
ابوالقاسم فیضی
رحمت الله مهاجر
شهدای بهائی ایران
ابوالفضائل گلپایگانی
حیدرعلی اصفهانی
مری ماکسول
| از ادرنه تا عکّا |
| ابوالقاسم فیضی - سخنرانی ها |
|
سخنرانی ایادی امرالله جناب ابوالقاسم فیضی درکنفرانس دریای، پالرمو، سیسیل، اوت ۱۹۶۸ مقدّمه شمس حقیقت در نهایت شکوه و جلالت از وطنش طلوع نمود، در مدار خود اوج گرفت، و در سالهی تبعید در ادرنه به وسط السّماء عظمت و قدرت، مظفّر و منصور رسید. وقتی که حضرت بهاالله بر مسند قدرت و عظمت جالس شدند، احبّاء از کلّیّه طبقات اجتماع منازل و اوطان خود را ترک کرند و در مجاورت حضرتش مسکن و مأوی جستند. آنها در حین مواجهه با امواج امتحانات، افتتانات و مصائب، نه تنها ترک ایمان و عقیده نکردند و تبرّی نجستند، بلکه ملتمزین حقیقی بهاء، خود را به حدّاقل لوازم زندگی قانع ساختند، بر شدّت و حدّت شور و شوق روحانی، افزودند، از هر بلایی در سبیل ابهی استقبال ننمودند و با قبول مصاعب و تحمّل شداید و مضایق جان خویش را به مثابهء هدیهء خاضعانهء محبّتشان به محراب سلطان عصر و زمان تقدیم نمودند. نفوسی نیز بودند که مستغرق در امور جزئی و بی ارزش زندگی، نفرتشان کاهش نیافته بردهء تمایلات فاسد خویش و مویّد به نفوس مست ومخمور از غرور و قدرت، با تمام قوا و شرارت و تلخی انفس گناه آلود خویش، به مبارزه با امر نوزاد الهی که با شور و نشاط در حال رشد و نمو بود قیام کردند. اثرات ویرانگر چنین اعمالی غمام ظنّ، نفرت و خشم را پدید آورد که سیمای درخشان اسم اعظم را تیره و تار ساخت. هرگز این اندیشه را به مخیّلهء خویش راه ندهیم که حضرت بهاالله یکی در زمرهء نفوس کثیره است. اگرچه حضرتش در هیکل عنصری بشری ظهور فرمود، امّا همیشه به مراتب متعالی، بسیار متعالی تر از آن است که طیر فکرت بشری به آستانش واصل گردد یا قوّهء درّاکهء انسانی به لمحه ای از عظمتش پی برد. هیچ طوفانی نتواند قمیص حضرتش را حرکتی دهد و هیچ موجی از امواج بلایا و مصائب نتواند قط ای در ساحت آرام و ساکنش بیفشاند. چگونه تواند انسان فانی چهره خورشید را با حجاب دسیسه های شریرانه اش بپوشاند؟ هیهات، شمس در اعلی مدارج خود، فراتر از کلّیّه ابرها بتابد و نهایتاً غمام را زائل سازد این بود رسالت مقدر جمال قدم در سراسر حیات پر حادثه و ماجرایش. گرچه حضرتش را به تلخی آزمودند امّا او ثابت و قویم در اوج تعالی باقی ماند. گرچه بی رحمانه هر افترا و بهتانی روا داشتند، حضرتش هرگز نفرت نورزید و کینه به دل راه نداد. اعمال شریرانه عالم هرگز با اشتیاق عظیمش به نجات ابنا بشر، رستگار کردن نفوس انسانی، و هدایت آنها به سبیل مستقیم الهی، برابری نتواند و هماوردی نداند. هیچ ناسپاسی، هیچ بی فضیلتی نتوانست ذرّه ای از محبّت عظیمش بکاهد. هیچ رذالت و پستی هرقدر ژرف و انتها ناپیدا نتوانست، عالم انسانی را که به ظاهر درماننده و عاری از هرگونه احساس ندامت بود از دریافت کنوز آشکار عفو و بخشایشش و شفقت و عنایتش محروم نماید. در اعماق ضریح مقدّس وجود مبارکش، آرام و ساکن باقی ماند و همچنان به سطوع انوار و تابیدن اشعهء رستگاری بخشنده اش از ورای ابرهای شرارت متکائفهء متراکمه که انفس به گناه آلودهء انسان ها را در بر گرفته ادامه می دهد. حال با این اندیشه در دل و جان، نگاهی به رویدادهایی بیندازیم که مراحل مختلف تبعید حضرت بهاالله را از ادرنه تا قلعهء عکّا رقم زد. ابتدا به آخرین روزهای ادرنه بپردازیم، پس آنگاه وقایعی را مشاهده کنیم که قبل از تبعیدش رخ داد، و سپس از عظیمتش به گالی پولی و واقعهء ذبیح (معروف به انیس) سخنی به میان آوریم تا به اسمیرنا برسیم و اسم الله منیب را ببینیم و از آنجا به حیفا برویم و به عکّا برسیم. ۱- آخرین روزهای ادرنه پیروان ازل، دشمنان دیرین حضرت بهاالله چون دریافتند که تمامی کوشش هایشان برای نابودی امر الهی نقش بر آب گشته و بی ثمر و عقیم مانده سعی کردند سیمای منیر امر حضرتش را، نورانتی که به برکت وجود حضرتش، عائله مبارکه اش و پیروانش یافته بود، کدر سازند. ابتدا نفوسی را به دربار گسیل داشتند تا زبان به شکایت گشایند که از وسائل زندگی که آنها را تکافو کنند بی بهره اند، و در این میان جمال مبارک را مقصر جلوه دهند. سپس، آقاجان کج کلاه به تحریک سیّد محمّد، نامه ها با اولیاء امور و نمایندگان دولت نوشت، آکنده از اتهامّات خود درآورده تا به تنها هدفش که فتح اسلامبول است نائل گردد. سفیر ایران در اسلامبول، که همواره مهیّای آن بود که از هر دسیسه ای علیه حضرت بهاالله و پیروان حضرتش حمایت کند یا خود بنفسه توطئه ای را آغاز نماید، از آشفتگی در ترکیه سود جست و بلافاصله کنسول های ایران در مصر و عراق را آگاه ساخت که حکومت ترکیه دست از حمایت فرقه بابی برداشته است. این خبر هر دو کشور را قرین هرج و مرج ساخت و قوای پنهان خباثت و شرارت را رها ساخت. عبدالرّسول قمی از نفوس استثنائی و محبّ حقیقی و عاشق پرشور و اشتیاق جمال قدم، که سال های زیادی مرارت حبس را در طهران چشیده و بعد از رهایی اش از زندان به زیارت مولایش در ادرنه فائز گشته اینک در بغداد سکونت اختیار کرده بود. هر روز مشکی از آب از دجله پر می کرد و گلهای زیبای حدیقهء مولای محبوبش را آبیاری می نمود. به این ترتیب شهرتی یافته و هدف حملات وحشیانهء مسلمانان گشته بود. یک روز، بامدادان، هنگام طلوع فجر، تعدادی از این نفوس، از کمینگاهان برون جستند و خنجرهای خود را از هر سوی بر بدنش فرو بردند. هرچند مجروح بود و زخم های مرگبار برداشته و خون به وفور از جراحاتش بیرون می زد، توانست مهاجمینش را پراکنده سازد، تعادل را محفوظ نگاه دارد و خود را به سوی حدیقهء حضرت محبوب بکشد وبرای آخرین بار گلهای بیت را آبیاری کند، پس آنگاه شیرمردانه آخرین نفس از بن جان برآورد. تقریباً در همین آخرین ایّام بود که نبیل بعد از سفر تبلیغی بسیار طولانی، جامع و موفّقیّت آمیز در ایران و عراق، به ادرنه وارد شد. وقتی نگاهی به سیمای جمال قدم انداخت غرق دریای اندوه شد. حضرتش را دید که گویی در فضایی بی کران معلّق مانده تمام عالم با شمشیرها و نیزه ها به ایشان مهاجم گشتند. حضرت بهاالله هیچ ملجأ و پناهی نداشتند مگر غصن اعظمش که مانند پرگار، لحظه ای از حرکت باز نمی ایستاد و همواره طائف حول حضرتش بود. میرزا موسی، برادر حقیقی و وفادار حضرت بهاالله با اجازه آن حضرت، در اسمیرنا سکونت اختیار کرده بود، یحیی در ادرنه می زیست و بدون دلیل به علّت عظمت و قدرتی که الواح سلاطین عزّ نزول یافته بود، خوف احاطه اش کرده بود. چنان مرعوب بود که به خود جسارت داد که به حضرت بهاالله پیشنهاد کند خطاب حضرت بهاالله به سلطان چنان باشد که گویی پیام الهی عبارت از زادوتوشه ای حقیر است که تقدیم به حضور سلطانی کبیر است. حضرت بهاالله در جوابش فرمودند اگر ایشان رسول الهی هستند پیام خداوندی را هدیه ای عظیم توصیف خواهند فرمود. نبیل مأمور شد لوح حضرت بهاالله را به برادر هیکل مبارک، میرزا موسی، که به آقای کلیم نیز شهرت داشت، برساند. نبیل چون به اسمیرنا رسید لوح مبارک را تسلیم او نمود و جناب کلیم آن را زیارت کرده گفت، ایّام شداد نزدیک است. در زمان احاطه بلایا مایل نیستم از حضور مبارک دور باشم پس نبیل را در مراجعتش به ادرنه همراهی کرد. در راه بازگشت خبر رسید که تنی چند از احباء دستگیر شدند کلیم چون خبرها را شنید بلافاصله گفت اینها اولین امواج مصائب و بلایا هستند. در بحبوحهء زمستان و ریزش برف و باران، و کوه و دشت پوشیده از برف سپید بود که این دو مسافر گران قدر به ارض سرّ رسیدند و آشفتگی و پریشانی را حاکم دیدند. حضرت بهاالله علناً یاران را تشویق فرموده بودند که متفرّق گردند چه که مایل نبودند آنها در شداید بیشتری گرفتار آیند و نمی خواستند آنها نیز سرنگون یا مسجون شوند. بلکه مایل بودند که در اطراف و اکناف عالم پراکنده شوند و به ترویج کلمةالله و نشر نفحات الله بپردازند و برای امر مبارکش که مبتلا به مشقّات شده بود در اقالیم مختلفه کسب فتوحات و انتصارات نمایند. امّا نفوسی که در مجاورت حضرتش زیسته بودند آنچنان مجذوب و شیفتهء حبّ حضرتش بودند که بی اعتناء به هشدارهایش در موقف خود باقی ماندند و تحمّل شداید را بر فراق از حضرتش ترجیح دادند. حضرت بهاالله به نبیل فرمودند به مصر عزیمت نماید و از طرف احبّا که غیر منصفانه با آنها معامله شده بود خدیو متوسّل گردد. در این احیان بود که قلب مشحون از محبّت مظهر ظهور کلّی الهی به سوی یاران مبتلایش در اراضی و اقالیم مختلفهء عالم متوجّه شد. سایهء ایّام مظلمی که در پیش بود تدریجاً نزدیک می شد و هیکل مبارک می توانستند احزان و آلام حبیبان خود را ببینند، احبّایی که هر از گاهی بالمرّه از دریافت هرگونه خبری از ایشان و عائلهء مبارکه محروم می شدند. لذا چند لوح کوتاه عزّ نزول یافت تا برای یاران ارسال گردد. این الواح بی نهایت موثّر، صمیمانه و روح بخش است. مقصود از آنها تقویت احبّای ستم دیده بود تا اگر مدّتی طولانی از ایشان خبری دریافت نکردند روحیه خود را از دست ندهند و مرعوب نشوند. محتوای این الواح منبع بهجت و شور و شوق برای جمیع یاران تا ابدالاباد است. هیکل مبارک در این الواح به مدح و ثنای الهی می پردازند و به علبت تضییغات بیشتری که در سبیل امر الهی نصیب می گردد به حمد و سپاس خداوند لسان می گشایند. در یک مورد ایشان خود را مخاطب قرار داده می فرمایند: همیشه خداوند را به خاطر خواهند داشت و هرگز فراموش نخواهند کرد که وعده فرموده همیشه در کنار ایشان خواهد ماند و در جمیع شرایط و احوال ممد و مویّد آن حضرت خواهد بود. جمال مبارک در یکی از این الواح اهل ارض را مخاطب قرار می دهند و با لحنی حاکی از تاسّف سوال می کنند که چگونه و چه زمان آنها می توانند غلام الهی را از ذکر خداوند علیم باز دارند. ایشان بر عجز صرف کلّیّه قوای متّحد عالم برای انطفاء شعله امرشان تصریح می فرمایند. ایشان طالب بیدار کردن آگاهی و هشیاری نسبت به این موضوع در قلوب آدمیانند که هیچ قوّه ای در سراسر گیتی نمی تواند اریاح را از هبوب منع نماید و نفس مبارک، مانند ورقی از اوراق شجر، ناتوان از هر حرکتی است مگر زمانی که اریاح مشیّت الهیه به هبوب آید. در مواضع مختلف یاران را تشویق می فرمایند هرگز حضرتش را فراموش نکنند حتّی اگر ظالمان ارض آن حضرت را در حفره های عمیق اندازند، چه که در چنین حالتی نار حبّ الهی اشدّ از قبل شعله می کشد و می سوزاند. این آتش از چنان ماهیتی برخوردار بود که اگر کلّیّه دریاها را بر آن می ریختی همچنان شعله می کشید و می سوزاند. در بعضی مواضع بالصّراحه ذکر می فرمایند که زندانی ادرنه می فرماید که محلّ سجنش قلعهء عکّاست، با هوای متعفّنش و آب بدبوی کثیفش. ایشان باز هم خاطر نشان می فرمایند که اگر چه تنها هدف چنین سرگونی ای تحقیر و توهین به مظهر ظهور الهی است، یاران نباید تحت هیچ شرایطی حزن را به خود راه دهند یا افسرده و دلمرده گردند، چه که این بلایا در سبیل خدا مانند سیلاب باران بر پهنه دشت و بیابان است و مصباح الهی را دهنی است برای افروختن و روشنی بخشیدن. اگر رأس مبارک زینت سنان گردد، لسان حضرتش همچنان به اعلای اسم رحمان مشغول خواهد بود. در انتهای یکی از این الواح، می فرمایند که غلام الهی را از تحریر باز داشتند. اعداء حضرتش و قلمش را حبس کرده اند. تحمّل حبس قلم برای هیکل اطهر سخت تر از حبس خودشان بود. اگر این محدودیت حاکم نبود برای هریک از آحاد احبّاء در سراسر عالم لوحی نازل می شد و پیامی ارسال می گشت. اینگونه الواح را نازل فرمودند و آنگونه یاران را متفرق و پراکنده ساختند. زائران را گسیل داشتند تا بروند، قلوب عاشقانشد در کلّیّه اقالیم را قوّه ای جدید بخشیدند، و چون همیشه راضی به رضای الهی و مهیّای استقبال از سهام کین و بغضا اعداء باقی ماندند. ۲- وقایع مقدّم بر سرگونی نفوسی که در ترکیه بودند، به خصوص کسانی که افتخار داشتند در مجاورت حضرت بهاالله زندگی کنند مانند سکنه ادرنه، نهایت احترام و تکریم را نسبت به آن حضرت مرعی می داشتند و به مرور زمان نسبت به ایشان شناخت پیدا کرده و محبّت آن حضرت را در اعماق قلوب خود جای دادند. والیان متوالی محلّی شهر، یکی بعد از دیگری نسبت به جمال مبارک ادای احترام می کردند. از جمله این والیان شخصی شریف و صدیق به نام خورسید پاشا بود که چون شمس تایان از افق وفا می تابد. در جواب گزارش های واصله از اسلامبول او در نهایت شهامت اتّهامات غیر منصفانه علیه حضرت بهاالله در ردّ می کرد. مادام که او والی شهر بود، در ایّام اعیاد به ملاقات آن حضرت می آمد و هر زمان که به حضور مبارک تشرّف می یافت، علناً اعلام می کرد که از آن حضرت به جز کلمان مبارکه و اعمال مقدّسه ظاهر نمی گردد. او هرگز با اعمال گستاخانه حکّام بی انصاف پایتخت موافق نبود و آنها را تأیید نمی کرد. حضرت بهاالله در یکی از الواح مبارکه او را به عنوان یکی از قویترین ارکان حکومت عثمانی که قلبش مشحون از محبّتی عظیم است، مورد مدح و ستایش قرار دادند. معهذا، حضرت بهاالله در ادامه می فرماید که حتّی نزد او کلامی در مورد امور شخصی بیان نشد. در نظر حضرت بهاالله چنین کاری از جمله پست ترین اعمال بود. وقتی اولیاء حکومت در اسلامبول به امور مربوط به حضرت بهاالله یا با عدل و انصاف نمی پرداختند، خورشید پاشا قرین حزن و الم می شد. وقتی میقات فرارسید و او دریافت که زمام امور از دست او خارج است، از رفتاری چنین ظالمانه در حقّ نفسی چنان عظیم آنقدر شرمنده شد که مسئولیّت های رسمی اش را وا گذاشت و همه چیز را به دست منشی خود سپرد. ساکنان ادرنه یاران را خیلی خوب می شناختند و از نحوهء زندگی توأم با انقطاعی که آنها داشتند خیلی خول آگاه بودند. مردم واقعاً آنها را دوست داشتند و خیلی مایل بودند که به آنها اجازه داده شود به زندگی در شهر آنها ادامه دهند. لذا، خبر احکام غیر منتظره همه را غرق در حیرت و قرین حزن و اندوه نمود. چون در مساجد، قهوه خانه ها یا بازارها اجتماع می کردند، بدون استثناء از یکدیگر می پرسیدند، چرا باید این نفوس قربانی چنین رفتار ظالمانه ای شوند؟ ما جز امانت و صداقت از آنها عملی مشاهده نکرده ایم. وقتی آنها دریافتند که حضرت بهاالله با اصحاب باید بالاجبار عزیمت نمایند، همه ناله و زاری می نمودند. نه تنها مردم، محترمین شهر و اولیا حکومت در ادرنه غم و اندوه خود را ابراز می داشتند، بلکه نمایندگان ممالک بیگانه نیز ابراز تاثر و شگفتی می نمودند. بعضی از آنها به حضور حضرت بهاالله می آمدند و التماس کردند که اگر به یک کلمه تفوه نمایند آنها به مساعدت ایشان و یارانشان قیام خواهند کرد و آنها را از مشکلاتشان نجات خواهند بخشید. آنها حتّی می گفتند که به دول متبوعهء خود اطلاع می دهند و درخواست می کنند که قاطعانه از ارتکاب چنین اعمال نامردمی ممانعت نمایند. حضرت بهاالله به کلّیّه آنها پاسخ دادند که ایشان هیچ مفرجی جز خدای نجویند و از احدی به جز خداوند برای رفع مشکلات مدد نخواهند و به هیچ مکانی جز آستان حضرت حق توجه ننمایند. بعد اطار محبّت را بر آنها می باریدند و مشمول فیوضات خویش می ساختند و آنها را راضی و بردبار از حضور مرخص می فرمودند. در این ضمن شایعات متناقض انتشار یافته بود که ه آشفتگی و پریشانی اوضاع می افزود برخی می گفتند فقط کسانی که نامشان در دفاتر حکومت ثبت شده می توانند با مولایشان همراه باشند. دیگران گزارش می کردند که حضرت بهاالله و اخوان و عائلهء مبارکه به نقاط مختلف اعزام خواهند شد و بقیه به ممالک خود برگردانده می شوند. یکی از اصحاب می گفت، “بلیّه تازه ای را که در آن مستغرق شدیم به خاطر دارم، گویی همین دیروز بود؛ باید از محبوبمان جدا می شدیم و آن حضرت، نمی دانم چه بلای جدیدی برای ابشان مقدّر شده بود. هیکل مبارک کلّیّه فراز و نشیب ها را با آرامش، با لبخندی زیبا می پذیرفتند و با کلمات جانبخش خود ما را تسلّی می دادند و مسرور می فرمودند.” نفوسی که روز و شب در بیت مبارک یا در مجاورت آن زیسته بودند، فراق را از کلّیّه رنج ها و آلام غیر قابل نحمّل تر یافتند. بنابراین تصمیم گرفتند که هرگونه امتحان شدیدی را تحمّل کنند و از لقای مبارک کحروم نگردند. شبی احبا دریکی ازخانه ها گرد آمدند وشایعات رواج یافته در شهررا مورد بحث قراردادند.حاجی جعفر تبریزی ،یکی از احبا باوفا وثابت قدم حضرت بهاالله نیز آنجا بود. در میانهء صحبت آنها صدای ضعیفی را از زیر پنجره ای شنیدند – صدای کسی که به سختی نفس می کشید. آنها شتابان بیرون دویدند و حاجی جعفر را در وضعیت اسفناکی یافتند. او با تیغ گلویش را ریده بود و خون فوران می زد. احبّاء ابتدا حضرت مولی الوری را مطلع کردند که بلافاصله شخصی را فرستادند تا جرّاح و قاضی بیاورد. خانهء جرّاح نزدیک بود و خوشبختانه فوراً آمد، جراحت را درمان کرد و حاجی جعفر توانست صحبت کند. وقتی قاضی وارد صحنه شد، سوال کرد که چه کسی مسئول این قضیه است. چندین مرتبه از حاجی جعفر سوال کرد، و هر دفعه او پاسخ داد، “وقتی فهمیدم از همراهی با مولای محبوبم محرومم، دیگر میل نداشتم در این دنیا بمانم.” وقتی که مجدداً سوال شد، او تصدیق کرد، “احساس تنهایی و فراق از آن حضرت مرا وا داشت که جان خویش فدا کنم.” نفوسی که بهاییان را دوست می داشتند و به آنها احترام می گذاشتند وقتی چنین اعمال عاشقانه ای را مشاهده کردند و انقطاع و تقدس روحانی را دیدند حیرت بر حیرت افزودند. آنها اظهار می داشتند که بهاییان می دانند که به سرگونی و زندان محکومند و با این همه آماده اند تا شداید بیشتر را تحمّل کنند، زندگی خود را فدا کنند، و حتّی از مرگ استقبال نمایند، چه که نمی توانند فکر جدایی از محبوبشان را تحمّل نمایند. چه امری آنها را اینگونه به هم پیوند می دهد؟ آنها چگونه آن پیوندهای محبّت آمیزی را که فرا تر از مفاهیم و موازین افراد بشر بود، درک می کردند؟ به حاجی جعفر اطمینان داده شد، تحت معالجه قرار گرفت و بهبود یافت. یک روز دیگر، اندکی بعد، حضرت بهاالله او را به حضور پذیرفتند و وعده دادند که او نهایتاً به مقصود قلبی خود نایل خواهد شد و او را تشویق کردند که حزن و اندوه به خود راه ندهد. او باید صبور باشد، ناظر به خداوند باشد، احساس مسرّت کند و به مشیّت و اراده او تسلیم گردد. ۳- عزیمت هیکل مبارک به گالی پولی و واقعه ذبیح (ملقّب به انیس) یک روز سربازان بر در محلّ اقامت حضرت بهاالله گماشته شدند تا از بیت مبارک محافظت کرده احدی را اجازه دخول و خروج ندهند. اصحاب را نیز دستگیر کردند،به دفتر والی برده یک شب محبوس ساختند. در جریان استنطاق از آنها سوال شد که آیا از پیروان حضرت بها،الله اند، که بلا استثنا، با کمال شهامت و جسارت جواب دادند که به آن حضرت ایمان دارند. پس به آنها امر شد اموال خود را بفروشند و آماده عزیمت گردند. لزومی به ذکر نیست که یاران اموال خود را به حراج گذاشتند و تقریباً هر آنچه که داشتند از دست دادند، با این همه ثابت و راسخ ایستادند و مصمم بودند که تا آخر کره ارض با محبوبشان همراه باشند. روز عزیمت تعیین شد. درشکه ها را به بیت آوردند، واحبا در بار کردن وسایل و لوازم کمک کردند. اینها اوّل راهی شدند. میرزا سیّد محمّد و میرزا یحیی نیز در همان روز عزیمت کردند. یک هفته گذشت تا نوبت به حضرت بهاالله رسید. صبح روز حرکت، اعضاء عائله در درشکه ها جای گرفتند. قریب ظهر بود که حضرت بهاالله از بیت مبارک خارج شدند. انبوه جمعیّت دم در بیت ازدحام کرده بودند تا با آن حضرت وداع کنند و برای آخرین بار وجه مبارک را زیارت نمایند. حزن و اندوه آنها را پایانی نبود. آثار غم و اسف بر چهرهء آنها مشهود گردید. به جمال مبارک نزدیک شدند، دستهای ایشان را بوسه زدند و زانو زده لبهء ردای ایشان را لمس کرده با احترام تمام بوسیدند. به کلامی زبان باز کردند که گویای غم و اندوه عظیم و محرومیّت جسیم آنها بود. فی الحقیقه روز عجیبی بود. به نظر می رسید که حتّی دیوارها و دروازه های شهر هم به نوحه و ندبه در آمده اند. در بحبوحهء ظهور چنین عشق و احترام عمیقی، حضرت بهاالله ظهرگاهان آخرین مرحله از سرگونی خود را شروع کردند و در زیر هر درخت و سنگی ودیعه ای سپردند که به زودی خداوند به قوّت حقّ و حقیقت، آنها را به ظهور و بروز خواهد رساند. به این ترتیب شمس حقیقت مسیر خود را به سوی نقطهء غروب در پیش گرفت. چهار روز ره سپردند تا به گالی پولی رسیدند، شهری بود که در ساحل دریای مرمره قرار داشت. کلّیّه اسیران می بایست در این شهر گرد می آمدند تا سفری دیگر را در دریا شروع کنند. جناب ذبیح، که بعدها انیس نامیده شد، و دوستانش، که در آخرین روزهای اقامت حضرت بهاالله در ادرنه به این شهر رفته بودند هدایت شدند که به گالی پولی بروند. آنها قبلاً به آنجا رسیده و در این زمان به حضور مولای خود رسیدند در اینجا نیز اصحاب حضرت بهاالله با استماع گزارش های ضدّ و نقیض در مورد احتمال پراکنده کردند احباب و اعدام حضرت بهاالله در معرض امتحانات تازه ای قرار گرفتند. حسن افندی، افسر ترک که حضرت بهاالله و اصحاب را تا بندرگاه همراهی کرده بود، در کمال خضوع و خشوع به حضور مبارک آمد تا وداع کند. حضرت بهاالله توسط او پیامی برای سلطان به اسلامبول فرستادند که “سوف تبدّل الارض و مادونها و تخرج من ید الملک و یظهر الزلزال و یرتفع العویل و یظهر الفساد فی القطار.” بعد از اتمام کلمات منیعه هیکل قدم به او فرمودن، “آنچه می گویم خدا می گویم” بعد به افسر مزبور فرمودندمنصفانه تر آن بود که سلطان مجمعی از روحانیون را فراهم می آورد تا حضرت بهاالله در آن حاضر شوند و ادلّه و براهین دالّ یر حقانیّت خود را بیان فمایند. اگر سلطان می توانست در جامعهء بهائی چیزی بیابد که موجد فساد یا آشوب در اقالیم تحت حاکمیتش باشد، در این صورت عادلانه بود که با آنها اینگونه رفتار کند که رفتار کرد. ایشان تأکید فرمودند، آنچه انجام شده منطبق با امیال نفوسی است که در قلوبشان کینه و نفرت را جای دادنده اند و به جای آن که در طریق حقّ و حقیقت سلوک کنند، از هواجس نفیانی و امیال پست خود پیروی می نمایند. آنها بدون ادنی دلیل و برهانی به اعمال ناروا و توجیه ناپذیر دست زده اند. افسر قول داد پیام حضرت بهاالله را به سلطان برساند. به این ترتیب حسن افندی بهاسلامبول رجوع کرد. افسر دیگری به نام عمر افندی جایگزین او شد. او به آشفتگی ناشی از شایعات پایان داد و اعلام کرد که نفوسی که نامشان در دفاتر حکومتی ثبت نشده نمی توانند سوار کشتی شوند، مگر آن که خودشان ترتیبی برای خود بیندیشند. حضرت بهاالله قبل از ترک گالی پولی به یاران فرمودند که روزهای سختی برای آنها در پیش است و هشدار دادند که امتحانات الهیه یکایک آنها را احاطه خواهد کرد و هریک از اصحاب محاط به بلایا خواهد شد. هیکل مبارک از آنها خواستند که بر کلام آن حضرت تأمّل و تفکّر کنند و اگر خود را آمادهء رویارویی با افتتانات نمی بینند، مراجعت کنند. ایشان حتّی در مور مستحیل بودن مراجعت در صورت ندامت هشدار دادند. برای رسیدن به کشتی اتریشی که دور از ساحل لنگر انداخته بود، مسافران مجبور بودند بر قایق های کوچک سوار شوند و این مسافت را طیّ کنند. در همان زمانی که حضرت بهاالله وارد یکی از این قایق ها می شدند لسان مبارک به نزول آیات مشغول بود. جناب انیس و همراهانشان در ساحل ایستاده و به محبوب خود ناظر بودند که به سوی مقصدی که هنوز مکشوف نشده بود عزیمت می فرمود؛ حزنی عمیق و دردی شدید قلوب آنها را در هم فشرد و اشک از چشمانشان فرو ریخت و گونه ها را مرطوب ساخت. حضرت بهاالله آنها را چنین محزون مشاهده فرمودند، آنها را تسلّی دادند و با هطول امطار محبّت و شفقت بر آنها قلوبشان را قوّت بخشیدند. حضرتش به این ترتیب دلهای بریان و قلوب سوزان حبیبانش در سراسر جهن را در لحظات فراق و احزان قرین بهجت و مسرّت می ساخت. هیکل مبارک فرمودند حتّی اگر امواج سهمگین بر قایق ها مهاجم شوند و قوی ترین طوفانها بر آن بوزند، ایشان و همراهان به سلامت به مقصد خواهند رسید. چون بر عرشهء کشتی بخار اتریشی سوار شدند، مسافران را که شامل برخی ایرانیان بودند، مشاهده کردند. حضرت بهاالله با احدی صحبت نکردن، بلکه به مکان وسیعی که چندین صندلی در آنجا نهاده شده بود، رفتند. بر یکی از صندلی ها جالس شدند و به احبّاء اجازه دادند که آنها نیز جالس شوند. یکی از زندانیان حکایت می کرد، “در این کشتی ما، هفتادو دو نفر، در شرایطی ناگفتنی مدّت یازده روز پر خوف و هراس جمع بودیم. ده سرباز و دو افسر مراقب ما بودند. بوی مشمئز کننده ای در کشتی به مشام می رسید، و اکثر ما مسلّماً مریض شدیم. ما آنقدر با عجله سوار شده بودیم که نتوانسته بودیم خود را برای سفر آماده کنیم و چند قرص نان و پنیر… تمام غذایی که برای آن روزهای وصف ناکردنی در اختیار داشتیم… هیچ ظرفی وجود نداشت… فقدان غذا وضعیت صحّی ما را به شدّت تحلیل برد. کشتی بخار شامگاهان حرکت کرد و بامداد روز بعد، قرب طلوع آفتاب، به سواحل اسمیرنا رسید. ۴- اسمیرنا و اسم الله المنیب جناب منیر، ملقّب به اسم الله المنیب، جوانی بسیار وجیه و نورانی از شهر کاشان بود. او قبل از اقبال به امر مبارک، زندگی راحتی داشت و، با برخورداری از امکانات تحصیل و مطالعه در بسیاری از آراء و افکار زمان خود از تبحّر کافی برخوردار گشته بود. او در خوش نویسی که هنر متعالی تلقّی می شد، یکی از معدود اساتید شناخته شده بود. او صدایی آهنگین و خوشنوا و نافذ داشت و از خلقی نیکو بهره مند بود. قلبش مشحون از محبّتی بی انتهی بود. نفس بزرگی بود. وقتی حضرت بهاالله در بغداد تشریف داشتند، او مواهب خداداده اش را آورد و دز محراب حضرت محبوب تقدیم او نمود. به این ترتیب وقتی کاروان تبعیدیان سفر خود را با “عزّت و حشمت” از بغداد به اسلامبول شروع کرد، او داوطلبانه در کنار مرکوب حضرت محبوب پیاده طیّ طریق می نمود. افتخاری که به او عنایت شد عظیم و بسیار شگفت انگیز بود، و رنجها و آلامی که به طیب خاطر در کمال سرّت، تسلیم و رضا پذیرفت نیز بس شگفت بود. حضرت عبدالبهاء فرمودند که این نفس شریف فاصله بین بغداد و اسلامبول را پای پیاده پیمود و در سراسر سفر در کمال سرور بود. شب و روز در حالت دعا و تبتّل بود. حضرت عبدالبهاء او را به عنوان “این عبد مونس دل و جان بود” توصیف فرموده اند. بعضی شبها حضرت مولی الوری در دو سوی مرکوب حضرت بهاالله پیاده طیّ طریق می کردند. بعضی شبها منیب با صدای پر طنین خود شعار و غزل های شعرای بزرگ ایرانی مانند حافظ را می خواند. صدای او در سکوت آن شبهای فراموش نشدنی طنین می افکند. وقتی که آنها به اسلامبول رسیدند، به منیب فرمودند که برای تبلیغ به صفحات ایران و عراق عزیمت کند. او این کار را به نحوی عالی و ممتاز انجام داد و بعد از سفری طولانی و پر مشقّت در آخرین روزهای اقمت حضرت بهاالله در ادرنه به ترکیه مراجعت کرد. امّا، سفر تبلیغی بسیار سخت و طاقت فرسا بود، امّا اگر چه وضعیت صحّی او در مرحلهء خاطره آمیزی بود، از حضرت بهاالله استدعا کرد او را در زمرهء نفوسی قرار دهند که از افتخار همراهی ایشان در تبعید و سرگونی برخوردارند. او حتّی حاضر نبود به مخیّله خود راه بدهد که در ادرنه بماند و تحت مراقبت طبّی و درمانی قرار گیرد؛ تنها هدف و میل قلبی اش فدا کردن جان در ره جانان بود. اجابت شد. او آنقدر ضعیف شده بود که سه نفر او را به عرشهء کشتی حمل کردند و موقعی که به اسمیرنا رسیدند، وضعیت منیب به مراتب وخیم تر شده بود. او مانند شمعی ذوب می شد و نور محبّتی را که درونش بود به هر سوی می تابید؛ او حتّی قادر نبود به کلامی زبان بگشاید. ناخدای کشتی او را مجبور کرد که به ساحل باز گردد. وقتی که لحظهء اجتناب ناپذیر فراق فرا رسید، او هیکل نحیفش را روی زمین کشید تا به پای حضرت بهاالله رسید و اشک حسرت از چشم فرو ریخت. در آن لحظه آثار حزن شدید از وجنات جمال قدیم الهی ظاهر شد. وتضح بود که آنجا و در آن لحظه منیب به جنّت متعالی اش، یعنی فدای جان، رسیده و محبوبش هدیهء زندگی اش را از او پذیرفته بود. حضرت عبدالبهاء حکایت کرده اند که ایشان و نفوسی دیگر در معیت آن حضرت او را به بیمارستانی در اسمیرنا بردند و یک ساعت ر با او سپری کردند و سپس یه کشتی بازگشتند. هیکل مبارکش را در بستر نهادند و بر سر تا پایش را بوسه زدند، امّا می بایست او را ترک گویند چه که افسران کشتی امر به بازگشت دادند. آنها غرقهء دریای اندوه او را تنها در بیمارستان ترک کردند. ۵- اسکندریه و جناب نبیل سه روز جمال مبارک بر آبهای مدیترانه سفر کردند تا از اسمیرنا به اسکندریه رسیدند. در اسکندریه کشتی، را می بایستی عوض می کردند و به بعضی ها اجازه داده شد برای خرید آذوقه به ساحل بروند. محمّد ابراهیم، یکی از اصحاب که برای همراهان حضرت بهاالله غذا فراهم می آورد در زمرهء کسانی بود که به ساحل رفتند. این ارادهء الهی بود، چه که یکی از جالب ترین وقایع زندگی نبیل در نتیجهء آن رخ داد. به خاطر داریم که حضرت بهاالله به نبیل دستور دادند به مصر برود. او اطاعت کرد و به آنجا رفت، امّا بعد از مدّتی دستگیر شد به زندان افتاد. در زندان با شخصی مسیحی که طبیب و کشیش بود، به نام فارس افندی، آشنا شد که به اتّهام ارتکاب جرمی در معاملات مالی به زندان افتاده بود. نبیل امر مبارک را به او ابلاغ کرد و در مدّت کوتاهی او از پیروان بسیار پر شور و مشتاق حضرت بهاالله شد. به این علّت، حزن زندانی بودن به سرور موفور تبدیل شد و هر دو بی نهایت احساس وجد و مسرّت می کردند. گاهی اوقات کنار پنجرهء سلول می نشستند و به عابران نگاه می کردند. یک روز وقتی نبیل تنها کنار پنجره نشسته بود در کمال تعجّب دید محمّد ابراهیم عبور می کند. او را صدا زد. وقتی محمّد ابراهیم نبیل را دید سخت متحیّر شد. نبیل پرسید چه امری سبب شده که او به آنجا بیاید. محمّد ابراهیم حکایت تبعید حضرت بهاالله را بیان و به کشتی بخار حاما حضرت بهاالله اشاره کرد. احزان نبیل حدّ و مرزی نمی شناخت. اینقدر نزدیک بودن و آنقدر ظالمانه محروم شدن از زیارت وجه منیر مقدّسی که مورد حبّ و پرستش بود! باور کردنی نبود. بعد از اندکی، فارس افندی به سلول بازگشت و متوجّه شد سرور نبیل در دریای احزان مفقود شده است. وقتی علّت را دانست، از نبیل هم محزون تر شد. مشتاق بود نظری کوتاه به وجه منیر حضرتش بیندازد، امّا بالمرّه محال بود. تنها یک کار می توانست انجام دهد، و آن این که پیامی از عشق و وفاداری تقدیم حضرتش نماید. رقیمه ای بلافاصله نوشت؛ امّا ارسالش فی النفسه مسأله ای بود. خداوند همیشه راه های خاصّ خودش را برای نفوسی که از صمیم دل و جان به درگاهش ملتمس می شوند و استغاثه می کنند، دارد. ابداً آنها را ترک نمی کند. از کنار پنجره سلّول مرد جوانی به نام کنستانتین (قسطنطین) که فارس افندی او را می شناخت، عبور می کرد. فارس افندی بلافاصله از کنستانتین پرسید که آیا می تواند نامه ای را برای کسی که بر عرشهء کشتی اتریشی سوار است برساند. کاری غیر منتظره و بسیار مشکل بود. امّا مرد جوان پذیرفت؛ نامه ها را گرفت و به سوی کشتی بخار عزیمت کرد. نبیل و فارس مشتاقانه از سلّول زندان نگاه می کردند. آنها حتّی دیدند که مرد جوان بر قایق کوچکی سوار شد و به سوی کشتی بخار روانه گشت. امّا در کمال نومیدی و اندوه صدای سوت کشتی را شنیدند و دیدند که قبل از رسیدن قایق کوچک، کشتی به راه افتاد. چه نومیدی بزرگی برای دو زندانی بود که نامه هایشان به محبوبشان نرسید! بعد آنچه کاملاً محال به نظرمی رسید، اتّفاق افتاد. کشتی بخار، بعد از طیّ مسافتی ایستاد. قایق کوچک به آن رسید. کنستانتین بعد از ظهر به سوی زندان برگشت و فریاد زد، “والله رأیتُ آبا المسیح.” او در حالی که با هیجان حرف می زد، بستهء کوچکی را به نبیل و فارس داد. بعدها اصحاب حضرت بهاالله تعریف کردند که اگرچه وقایع خارق العادهء بسیاری را در حضور حضرتش مشاهده کرده بودند، امّا رویداد کشتی بخار در اسکندریه از همه حیرت آورتر بود. وقتی که کشتی بخار حرکت کرد که دور شود، ناخدای کشتی قایق کوچک را دید که شتابان به سوی کشتی می آید. بلافاصله لنگر انداخت. همه از توقّفی غیرمنتظره برای چنین دلیلی متحیّر شدند. مسافرین مبهوت ایستادند. مرد جوانی را دیدند که از پلّکان بین دو عرشهء کشتی بالا آمد و طبق نشانه هایی که نبیل به او داده بود مستقیماً به سوی حضرت بهاالله و ملتزمین ایشان رفت. حضرت بهاالله بعد از آنکه نامه را به دقّت خواندند؛ بلافاصله لوحی نازل فرمودند ه کاتب مرقوم داشت؛ چه که فرصتی وجود نداشت تا با خطّ خود مرقوم فرمایند. حضرت مولی الوری و جناب غصن اطهر دستمال، گل و عطر به عنوان هدیه برای نبیل و هم سجنش فرستادند. وقتی کنستانتین مراجعت کرد، کشتی بخار دیگر بار سفرش را از سر گرفت. فارس افندی در نامه اش از حضرت بهاالله تقاضا کرده بود که او را به عنوان یکی از بندگان مخلص خود بپذیرند و او را مویّد فرمایند که به تبلیغ امرالله بپردازد. دریافت این نامه آنقدر حضرت بهاالله را مسرور ساخت که این داستان را در یکی از الواح مبارکه برای یاران تعریف کردند و در انتهای لوح، نامهء فارس افندی را نقل فرمودند. مطالعهء دقیق چنین کلماتی به ما می آموزد که آثار مبارکه را با چشم بصیرت و موشکاف روح بخوانیم و بررسی کنیم. وضعیت حضرت بهاالله را در هنگام دریافت این مکتوب در نظر بگیریم. اگرچه در دست ظالمان اسیر بودند، امّا در ابن لوح مبارک اعلام فرمودند که تبعید ایشان خبر از طلوع فجر یومی می دهد که نفحات الهی در سراسر شرق و غرب به هبوب آمد، و دراری حکمت در ذیل هر حجری به ودیعه گذاشته شد تا در میقات معیّن فریاد بر آورند، “هو المحبوب العالمین.” بعد می فرمایند که وقتی کشتی به بند رسید، یکی از ملأ ابن نامه ای برای ایشان آورد که نفحات تقدیس از آن به مشام می رسید و نویسنده اش به نار محبّت خدایش مشتعل شده بود. هر نفسی که نامهء او را بخواند در می یابد که حیّ قدیر قلوب انسانها را تقلیب می فرماید. بعضی از فقرات نامهء مزبور این است: یا بهیِ الابهی و علیّ الاعلی… مفتخرم که این عریضه را به ساحت حضرتش بنویسم و ارسال دارم… آنها بر حضرتت همان روا داشتند که بر مسیح، حکمت الهی، روا داشتند… آنها در ارض متفرّق و گوسفندان گم شدهء گلّه شدند… ملتمس از درگاهت هستم که امّت من و خود مرا در زمرهء مفوس موهوب به فیوضات بحر فضلت قرار دهی… تویی خدای ازلی و ابدی، چشمهء همیشه جوشان تقدیس و تنزیه… به سرّ مکنونت، به حضرت کلیمت، به ابنت و به حبیبت و به مبشّرت که به حبّ تو صلیب را در آغوش گرفت تو را قسم می دهم… که مرا و عائلهء مسکین مرا از مشاهدهء نور وجه منیرت محروم نسازی… ایمان ما را کامل فرما، ما را انتخاب فرما تا در زمرهء عبادت به خدمت اصفیائت مشغول گردیم، و ما را شهیدانی قبول فرما که خون خود را به حبّ تو بر زمین ریختند… ما ضعیفیم، غافلیم و لاشی؛ ما را به خسران مبتلا مفرما… ما را از فیض کحبّت، ایمان و امید بهر مند کن . ما را قدرتی بخش تا قلوب خود را از هر آنچه موجب رضای تو نیست منزّه سازیم… و خود را بالمرّه فراموش کنیم. ما هیچ آسایشی نجوییم مگر در آنچه که خشنودی تو در آن است. تویی واقف بر اسرار قلوب… سفینه ای چوبین حامل تست. چقدر مشتاقم که ای کاش در زمرهء همراهانت بودم… ای بحر، تو را چه شده است؟ آشفته ات می بینم. از خوف ربّ اعظم است؟ ای اسکندریه از فراق پروردگار حیّ و صبورت محزونت می یابم. مدینهؤ مخروبهء عکّا مسرور است که با مسرّت عظیم از تو استقبال کند. ابراز وجد و شعف می کند چه که می تواند با اعظم الابهی خوشامد گوید. ۶- حیفا بعداز توقف درپورت سعید و یافا، کشتی بخار به حیفا رسید. در اینجا به علت تصمیم ظا لمانه برای جدا کردن بعضی از احبّاء از حضرت بهاالله و اعزام اجباری آنها به قبرس با میرزا یحیی، اضطراب و خوف بسیار گروه مسافران را فرا گرفت. خبر چون صاعقه بعتةً بر احبّاء فرود آمد و آنها از هراس خود را کنار کشیدند. یکی از اصحاب گزارش کرده که “احبّاء گرچه از کسالت درمانده شده و از مشقّت سفر از پا درآمده و از این ضربهء جدید خرد شده بودند، تصمیم گرفتند که سرپیچی نمایند.” گرمای آن ماه طاقت فرسا بود. ما را در قایق های باربانی قرار دادند؛ نسیمی نمی وزید و برای فرار از اشعهء سوزان خورشید پناهی نداشتیم. هشت ساعت در نهایت سختی گذراندیم. قایق بادبانی آماده بود که حضرت بهاالله را از حیفا به آن سوی خلیج به عکّا ببرد. یکی از احبّاء به نام عبدالغفّار به جدایی از هیکل مبارک محکوم شد. وقتی که مشاهده کرد که دست افسر بلند شد که او را از محبوبش جدا سازد، فریاد “یا بهاءالابهی” از بُن جان برکشید و خود را به دریا انداخت. حضرت بهاالله با لحنی محزون افسران مسئول را برای چنین رفتاری که لزومی هم نداشت سرزنش کردند و به آنها فرمودند که نتیجهء حکم ظالمانه این قبیل اوضاع اسف انگیز است. بعد از آنها خواستند که بی درنگ عبدالغفّار را نجات دهند. او نجات یافت، امّا او را بی رحمانه به قبرس فرستادند که مدّتی در آنجا ماند. امّا به محض فراهم شدن امکانات، به عکّا سفر کرد و در ظلّ عنایت مولایش به زندگی ادامه داد. ۷- عکّا گروهی که ابن آنها را “افعی زدگان” می خواند، بر ساحل دریا جمع شده بودند تا آب را مشاهده کنند. آنها روی دیوارهای قلعه جمع شده و در کوچه پس کوچه های پر پیچ و خم شهر ازدحام کرده بودند. آنها اگرچه در بدبختی و سرنوشت نکبت بار خود مستغرق بودند، امّا وقتی که هیکل با شکوه و عظمت حضرت بهاالله از ابحر بلایا و مصائب نمودار شد، از باب بحری گذشت و به آخرین مرحله از تبعید خود در ارض موعود وارد شد، بی شرمانه صدای خود را بلند کرده فریاد می زدند “اله الایرانیین.” اعضاء عائله مبارکه و یاران و همراهان بر اثر اَقدام محبوب خود حرکت می کردند و در نهایت آرامش و غرور گام بر می داشتند. افسران مسئول آنها را شمارش کردند. به کلام یکی از زندانیان، آنها را چنان “می شمردند که گویی اغنامند.” “تمام مردم شهر برای مشاهده ورود مسجونین گرد آمده بودند. به آنان گفته شده بود که ما کافر، مجرم و فتنه جو هستیم. رفتار جمعیّت تهدید آمیز بود. فریادهای لعنو نفرین آنها ما را با مشقّت تازه ای مواجه ساخت. از ناشناخته ها هراس داشتیم. از سرنوشت خود، احبّاء و خودمان، اطلّاع نداشتیم… ما را معاند با خدا، به عنوان بدترین مجرمین و جانیان توصیف کرده بودند. به مردم توصیه شده بود از این افراد بدخواه و فرومایه دوری کنند.” آن جمع ربّانی از شوارع مظلم، پر پیچ و خم و کثیف عکّا عبور داده شدند؛ خنده های استهزاء مردم آنها را همراهی می کرد، تا آن که به قشلهء عسکریه رسیدند. لحظه ای که حضرت بهاالله وارد قلعه شدند، توقّف کردند و به کلامی نفوّق فرمودند که الی الابدالآباد در قلوب متمسّکین به عروة الوقای امر مبارکش طنین خواهد افکند. هیکل مبارک به کلیّه کسانی که ایشان را تا سجن اعظم همراهی کردند، مقام و موقف متعالی را که برای آنها مقدّر بود خاطر نشان فرمودند. آنها را متذکّر داشتند که از آن به بعد زندگی آنها شکل دیگری به خود خواهد گرفت و اهمّیّت و ارزشی به مراتب عمیق تر خواهد یافت. حتّی نفسی که در آن هوا بر می آورد و قدمی که در آن راه بر می داشتند جاودانه می شد. ایشان شاخهء شکسته ای نزدیک پای مبارک مشاهده کردند. نگاهی به آن انداختند و فرمودند که حتّی این شاخهء شکسته هم در شرق و غرب ذکر خواهد شد. به این ت ایشان از عائلهء مبارک و پیروان خود صداقت و شرافتی تزلزل ناپذیر و تعلّق تام و تمام به امر الهی را خواستند، به طوری که کلّیّه اعمال و اقوال آنها ارزش ابدیت را داشته باشد. هیکل مبارک وارد سجن شدند و سرنوشت عالم انسانی را در وضعیتی مخاطره آمیز قرار دادند. با مطالعهء آثار مبارکهء ایشان ما به اهمّیّت تبعیدها و مسجونیت ایشان پی می بریم. در آثار مبارک چشم اندازهای ورای این صحنه ها را مشاهده می کنیم. طلعت ابهی پذیرفتند که در مخروبه ترین شهر عالم سکونت اختیار کنند تا دژ قلوب انسانی پاک و طاهر و قرین سعادت گردد. هیکل مبارک ثقل عظیم ذلّت ظاهره را پذیرفتند تا ابناء بشر به جلال و عظمت برسند و از حقارت و ذلّت رهایی یابند. طلعت عظمت سلاسل اسارت را تحمّل فرمودند تا کلّیّه زنجیرهای بردگی و بندگی پاره شوند. حضرت بهاالله مستغرق در طوفان های تهمت و افترا و گرفتار دام یأس و حرمان ظاهره در صور دمیدند و قلوب پیروان ستمدیدهء خود را در سراسر عالم قوّت و قدرت بخشیدند. به آنها اطمینان دادند که قطرات خون شهدا، مشقّات و مصاعب مبلّغین و مهاجرین، و شدایدی را که هر یک از احبّاء در سبیل حضرتش تحمّل نموده آنطور که باید و شاید مأجور خواهد بود. در مرآت علم الهی قطره بمثابهء دریا و ذرّه همانند جبل مشاهده خواهد شد. به این ترتیب هیکل مبارک اعلام فرمودند که امر ایشان جمیع اقالیم، دریاها و جزایر را در بر خواهد گرفت. آن حضرت به یاران اطمینان دادند که عنقریب آنها فریاد “لبّیک لبّیک” را از جمیع اطراف و اکناف استماع خواهند کرد. جمال قدم با دادن بشارت طلوع با شکوه فجر یومی که هیچ صدایی جز حمد و ثنای الهی در میان زمین و آسمان بلند نخواهد شد، آلام و اوجاع آنها را تسکین می بخشیدند. تحقّق وعود به این ترتیب مشاهده می کنیم وقتی که حضرت بهاالله وارد سجن اعظم شدند، وعود جمیع اعصار و ادیان سالفه تحقّق یافت. شهر مخروبهء عکّا از ورای حجاب های قرن ها گمنامی خارج گشت و “وادی امید” برای نوع بشر شد. حرکت زائران به طرف آن شروع شد. برکات پروردگار بر اراضی واقع در محدودهء اورشلیم، آنچنان که در متاب قرآن پیش بینی شده برای همه مشهود گشت. نفس مقدّسی که مقدّر بود دشت عکّا را به وجود خود مزیّن سازد و آن ره به “مأدبهء” الهی مبدّل سازد، به حکم خلیفه به این مکان آورده و در قلعهء آن محبوس شد. “حضرت عبدالبهاء… می فرمایند که وقوع این کیفیت و تحقّق این امر یعنی نفی مبارک به اراضی مقدّسه در دو سه هزار سال پیش از لسان انبیاء بشارت داده شده بود و خداوند به وعده وفا نمود، زیرا به بعضی انبیاء وحی فرموده و بشارت به ارض مقدّس داده که ربّ الجنود در تو ظاهر خواهد شد. اشعیای نبی راجع به ظهور موعود در اراضی مقدّسه “علی جبل عال اصعدی یا مبشّرة صهیون ارفعی صوتک بقوّة یا مبشّرة اورشلیم ارفعی لاتخافی قولی لمدن یهوذا هو ذا الهک هو ذا السّیّد الرّبّ بقوّةٍ یأتی و ذراعه تحکم له” و حضرت داود در مزامیر خویش می فرماید، “ارفعن ایّتها الارتاج رؤسکنّ و ارفعنها ایّتها الآبواب الدّهریّات فیدخل ملک المجد. من هو هذا ملک المجد ربّ الجنود و الملک المجد” و نیز می فرماید، “من صهیون کمال الجلال الله اشرق یآتی الهنا و لایصمت.” و عاموص نیز اساره به یوم ظهور بدین بیان بشارت می فرماید، انّ الرّبّ یزمجر من صهیونو یآتی صوته من اورشلیم فتنوح مراعی الرّعاة و ییبس رأس الکرمل.” عکّا که “مجد البنان” و “بهاء الکرمل” و اتلال جلیل مهد مسیح صبیح آن را احاطه نموده از لسان داود به “مدینهء محصّنه” موسوم و هوشع آن را “باب امید” نام نهاده. حزقیال در وصف آن می فرماید، “الباب المتجّه نحو الشّرق و اذاً بمجد اله اسرائیل جاء من طریق الشرق و صوته کصوت میاه کثیرة و الارض اضائت من مجده.” حضرت رسول اکرم در توصیف این مدینهء مقدّسه می فرماید، “ان عکّا مدینة بالشّام قد اختصّها الله برحمته… مدینة بین جبلینفی الشّام فی وسط المرج… ان فی السواحل مدینة معلّقة تحت ساق العرش… بیضاء حسن بیاضها عندالله تعالی” و چنان جمال اقدس ابهی تأیید فرموده از رسول اکرم منقول است که می فرماید قوله تبارک و تعالی “طوبی لمن زار عکّا و طوبی لمن زار زائر عکّا” و همچنین “من اذّن فیها کان له مدّ صوته فی الجنّة” و نیز “فقراء عکّا ملوک الجنّة و ساداتها” و “ان شهراً فی عکّا افضل من الف سنة فی غیرها”. بعلاوه حدیث مهمّ دیگری در فتوحات مکّیّه تآلیف شیخ ابن العربی راجع به اصحاب قائم مذکور است که از احادیث مأثورهء نبویّه محسوب و جناب ابوالفضائل آن را در کتاب فرائد نقل نموده و اشاره به ظهور مبارک است که می فرماید “ویُقتَلون کلّهم الآ واحد منهم ینزل فی مرج عکّا فی المآدبة الالهیّة.” کلام آخر حال، بعد از گذشت یک قرن ما می توانیم در حوالی قلعه بایستیم و به پنجره های سلّول آن حضرت در زندان دیده بدوزیم. زائرین متهوّر و بی باکی را به خاطر می آوریم که صحاری و جبال را پای پیاده تنها با هدف زیارت وجه منیر محبوبشان طیّ می کردند. وقتی آنها به سواحل مقدّس می رسیدند از ورود به شهر ممنوع می شدند؛ دیگران وارد می شدند، امّا نه می توانستند سیمای منیر را زیارت کنند، نه قلوبشان با استماع صدای پر نوای ملکوتی اش قرین بهجت و شعف گردد. معدودی فقط معدودی، دست مبارک را می دیدند که از همین پنجره ها برای آنها حرکت می کرد. آنها فقط اندکی مشاهده می کردند و از لحاظ عنصری هیچ دریافتی نداشتند، امّا آنچنان مشحون از روح زیارت می شدند که به وطن مراجعت می کردند و زندگی خود را وقف خدمت به امر مبارک می نمودند. از خود می پرسیم، “کجایند خلفا، سلاطین و وزرای آنها و افسرانشان که دست در دست با تمام قوا سعی کردند شعله امر الهی را خاموش کنند؟ به چشم خود مشاهده می کنیم که انوار خیره کنندهء شکوه و جلال فانی آنها مدّتها قبل خاموش شده و نیست و نابود شده است. صدای آمرانهء آنها با مرگ ننگین و خفّت آورشان سکوت را پذیرفته است. آنها، فراموش شده و از اذهان زدوده شده در ویرانه های طرح، ذسیسه ها و توطئه هایشان فرو خفته اند. بعد، یک بار دیگر کلام شیرین و اطمینان بخش حضرت مولی الوری را به خاطر می آوریم، که در مظلم ترین اوقات زندگی گرانقدرش بیان فرمود که کلّیّه نقشه های اعداء امرالله نهایتاً ثابت خواهد شد که جز نقشی بر آب نبوده است. بعد، هیکل همیشه فاتح و منصور حضرت بهاالله را مشاهده می کنیم که از ورای مه و غبار بحران ها و آشوب های بی شمار مانند تصویر سایه مانند زیبایی در اوج آسمان شامگاهی، به مراتب متعالی تر از آنچه که نفوس انسانی را قدرت طیران بدان جایگاه باشد، ظاهر می گردد. دست پر مهرش را احساس می کنیم که بلند شده و اشک های ما را می زداید، جبین تبدار ما را لمس می کند، قلوب مغموم ما را تسلّی می بخشد، دردهایمان را آرامش می بخشد و نفوس پر تقلّایمان را اطمینانی دیگر عطا می کند. بیایید تا عهد مودّت و محبّت و خلوصمان را که با چنین مولای رؤوفی بستیم تجدید کنیم و عزم را بر آن جزم نماییم که در نهایت رسوخ و ثبوت بدون ادنی تزلزلی به اوطان خود مراجعت نماییم. بیایید در کمال اتّحاد و اتّفاق در حبّ محبوب آفاق، پراکنده شویم، بیایید جایگاه خود را در میان سربازان لشکر حیات در اختیار گیریم و با روحی قوی و مشحون از حیات فرد “یا بهاءالابهی” را در جمیع اقالیم، ممالک، اراضی و صحاری و در کلّیّه دریاها و بر فراز قلل کوهها بلند کنیم. از مصائب فزاینده و طاقت فرسای جهان اطاف خائف و مأیوس نشویم؛ طریق محبّت و ایثار را در پیش گیریم، به ظهور فجر موعود، آنگاه که جهان در نور و حرارت شمس حقیقت طالع از افق جلال الهی مستغرق خواهد شد، ناظر باشیم، یعنی آن زمان که انسان می تواند در صلحی جاودان و اتّحادی پایدار زندگی کند و کرهء ارض مرآت حقیقی ملکوت ابهی شود. ——- منبع: فاتح دلها تالیف شرلی ماسیاس صفحۀ ۲۷۲ |