مترجم سایت

English Arabic Bulgarian Chinese (Traditional) French German Hindi Italian Japanese Korean Norwegian Polish Portuguese Russian Spanish Swedish Turkish Persian

شهدای بهائی ایران

ابوالفضائل گلپایگانی

خطاب به يكی از دوستان ايرانی مقيم آلمان- از بحرين- 25 اوت 1951
ابوالقاسم فیضی - نامه ها

«... چند روز قبل از آقای ضياءالله شمسی كه نور چشم عزيز من در قزوين بود و تمام كلاس های درس اخلاق در منزل ايشان تشکیل می گرديد، كارتی از اشتوتگارت داشتم. جواب فوراً نوشتم كه به هر وسيله ای هست حضرتت را بيابد تا به فيوضات عظيمه ی امريّه واصل گردد. خدمتشان نوشتم چنين موهبتی در نفس طهران هم ميسّر نمي گرديد كه با حضرت مؤيّد محشور گردی و از فيض حضورشان محظوظ و برخوردار شوی. اميد است به نهايت آمال دل و جان خود و مادر مهربانش واصل گردد و آستان مقدّس را بنده ای صادق و عزيز شود. زندگاني اين طفل و مادرش داستانی عجيب دارد كه به نحو اختصار حضورتان می نگارم: پدر اين طفل در قزوين بود و با صاحب كتابخانه ی مظفرّی در طهران شريک بوده است ولی اين آقا قبوض اين مرد را در بخاری آتش انداخته می سوزاند و بيچاره مجبور می گردد به قزوين رفته در آنجا ساكن شود و به واسطه ی حسن معامله ی احبّای عزيز صاحب ثروت گشته و ايمان مي آورد. در امور خانه بی اندازه سختگير بوده است به نحوی كه مي گويند حتّی چوب كبريت ها را جمع آوری می نموده است، ولی اگر موقعی الواح او را زيارت فرماييد ملاحظه می فرماييد كه هزار هزار براي مقام اعلی و حقوق الله و غيره تقديم مي داشته. از او فقط خانمش طوبی خانم و اين طفل، ضياءالله، كه ما او را شمس قزوينی در برابر شمس تبريزی مي ناميديم باقی مانده اند. نصف دروس اخلاقيّه ی قزوين در منزل آنها تشكيل می شد و به قدری دارای روح و ريحان و سرور و شادمانی بود كه حد و وصف نتوانم. از ساعت چهار بعد از ظهر تا ده شب مرتّباً در آنجا به سر می بردند و دل نداشتند كه رها كنند. تازه بچّه های كوچک كه می رفتند بزرگ ها می ماندند و از طوبی خانم چائی می خواستند، حلوا می خواستند، شيربرنج می خواستند.

ياد دارم روزی تمام شاگردان بزرگ در آنجا مجتمع بودند و حضرت اشراق نور مجلس بود. در پايان مجلس شهاب عزيز، زهرائی روحی لاستقامته الفداء، به طور شوخی خدمت حضرت اشراق عرض كرد حال تشريف داشته باشيد، طوبی خانم رفته اند چائی تهيّه ديده اند. اشراق هم قبول فرموده و جالس شد. تازه طوبی خانم ملتفت شوخی شد و فوراً برخاست چای درست كرده و مدّت ها مجلس طول كشيد و شبی بسيار نورانی در محضر حضرت اشراق خاوری گذرانديم. از اين قبيل ليالی بسيار داشتيم. حتّی روزی در منزل آقای اشراق خاوری بوديم و طوبي خانم برای ديدن آمده بودند. باز شهاب محبوب خدمت آقای اشراق عرض كرد طوبی خانم تشريف آورده اند كه شما و جميع تلاميذ را فردا شب به شام دعوت نمايند. طوبي خانم هم كه بی خيال نشسته بود وقتی ملتفت شد كه آقای اشراق اظهار تشكّر و امتنان می نمايند اعتراضی نفرموده و به نهايت شادمانی پذيرايی جميع را پذيرفت و بر عدّه ی ليالی سرور و افراح افزود.

باری، اين است مختصری از خدمات اين خانواده ی كوچک و عزيز... اميد است در ظلّ فضل و رحمت الهی و در پناه تربيت ها و اعانت های مخصوص آن برادر روحانی عزيز، اين جوان محفوظ و مؤيّد بماند و به منتهی آمال دل و جان والده ی خدوم و عزيزش نائل و سرافراز شود... با تأييدات غيبيّه ی الهيّه وسائل جور گرديد كه فانی برای يک ماه حضور احبّای عزيز لبنان مشرّف گردم. روز اوّل سپتامبر عازم خواهم بود. در مواقع طواف بيت الله و زيارت باغ رضوان و احبّای مهربان ياد آن محبوب دل و جان  بوده و خواهم بود...»

 

منبع: خوشه هائی از خرمن ادب و هنر جلد دهم صفحۀ 248

دانلود با فرمت PDF