مترجم سایت

English Arabic Bulgarian Chinese (Traditional) French German Hindi Italian Japanese Korean Norwegian Polish Portuguese Russian Spanish Swedish Turkish Persian

شهدای بهائی ایران

ابوالفضائل گلپایگانی

جوانی وایمان
حیدرعلی اصفهانی - دوران زندگی

جناب میرزا حیدر علی اصفهانی فرزند جناب میرزا حسین تاجر و ادیب وشاعر معروف در دوران قاجاریه است . ایشان (میرزاحسین) از مریدان جناب شیخ احمداحسائی و سیدکاظم رشتی بودند و از طایفه شیخیه محسوب می شدند . جناب میرزا حسین به جهت خط زیبا و علم و دانش بی نظیری که داشتند به خدمت والی کرمان درآمدند و به عنوان جناب منشی باشی به کرمان رفتند و در آنجا با حاجی میرزا کریم خان کرمانی که خود را جانشین جناب سیدکاظم رشتی ورکن رابع شیعه می دانست آشنا شدند واز مریدان محکم واستوار اوگشته و به خدمتش درآمدند . بعد از آن به اصفهان بازگشتند و به اتفاق خانواده به کرمان رفتند و در آن شهر اقامت کردند و در دستگاه والی کرمان از جاه و مقام و منزلت خاصی هم بهره مند گردیدند .

فرزند ایشان ، جناب میرزا حیدرعلی هم که کودکی بسیار باهوش و با استعداد بود اغلب همراه پدر به حضور جناب حاجی کریم خان می رفتند و مورد توجه خاص حاجی کربم خان قرار گرفتند لذا حاجی کریم خان از میرزا حسین خواست که پسرش (میرزا حیدرعلی) درمحضراو باشد و به خدمات خصوصی او از جمله روشن نگه داشتن آتش به جهت ساخت کیمیا و امثال آن مشغول گردد . گوئی خدا می خواست که میرزا حیدرعلی ازهمان دوران کودکی حاجی میرزا کریم خان را بشناسد و از فریبکاری های او مطلع گردد . خوشبختانه این کودک نوجوان متوجه ضعف نفس وخوف وهراس حاجی کریم خان گردیده وبا خود فکرمی کرد که چگونه ممکن است کسی که خود را نایب امام می داند اینقدر تزویر و ریا در کارها داشته باشد.؟! این کودک به چشم خود می دید که حاجی کریم خان گاهی آنقدردر حوادث هراسان و لرزان می شود که مثلاً در هنگام خواندن نماز اشتباه می کند و مجبور به تکرار نمازش می گردد ویا درحین خواندن نماز آیات را اشتباهی می خواند و یا فراموش می نماید !! تا این که مرض وبا درکرمان شایع شد وحاجی کریم خان فوراً برای حفظ خود به خارج از شهر کرمان رفت واجازه ورود هیچ کس را به خیمه وخرگاه خود نمی داد که مبادا به این بیماری مبتلا شود . ودر همین حال بود که میرزا حیدر علی بر خودخواهی و خودکامگی حاجی کریم خان پی برد و در صدد خلاصی خود از نزد اوگردید . لذا با خواهش و التماس از پدر خواست که جهت تحصیل علوم به اصفهان برود و بالاخره هم موفق شد .

جناب میرزا حیدرعلی که دوران کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته و به سن جوانی رسیده بود از مطالعه کتاب های جناب شیخ احمد احسائی و جناب سید کاظم رشتی به این نتیجه رسید که عالم استعداد یک ظهور عظیم و احکام جدید را پیدا نموده و وقت آن رسیده که قائم موعود از پس پرده غیب ظاهر شود و عالم را نورانی نماید . وگرنه تمام نوشته های آن دو عالم بزرگ به صورت الفاظی بی معنی و مفهوم خواهد بود. بدین منظور مدت سه سال به شهرهای مختلف طهران و مشهد و شیراز مسافرت کرد و با هر طایفه ای معاشرت نمود اما اثری ازگمشده خود نیافت تا این که روزی در باغی میهمان بود . به مناسبتی سخن از نام حضرت باب شد . میرزا حیدرعلی اظهار داشت که این شخص ( حضرت باب) دواشتباه بزرگ کرد . اول این که با دولت مخالفت نمود ودوم هم مخالفت او با ملت بود . به نظر من بهتر بود که اول با یکی مخالفت می کرد تا بتواند عده ای را اطراف خود جمع کند و بعد با دیگری . از میان جمع شخصی جواب داد : جناب میرزا این اشتباه را کلیه انبیاء واولیاء وائمه اطهار صلوات الله علیه نموده اند وبعد یکی یکی را مثال زد بطوری که ایشان متوجه اشتباه خود شد وضمناً با خود گفت : احتمالاً این شخص بابی است که چنین جوابی را داد .

در آن زمان بقدری با بابیان بد رفتار می شد که کسی جرأت نداشت نام بابی را به زبان بیاورد زیرا به محض این که کسی را با این نام معرفی می کردند ویا شناخته می شد ، به اذیت و آزار او پرداخته و حتی قتل و زندان نصیبش می گردید . به همین جهت جناب میرزا حیدرعلی سعی کرد که باب دوستی را با آن شخص آغاز نماید . تا این که بر حسب تصادف ، روزی از میدان شاه اصفهان می گذشت ، دید که فراشان حکومتی پنج نفر مرد سید و ملا وتاجر را گرفته اند وگوشهای آنان را با میخ به تخته ای کوبیده وبه طنابی متصل کرده اند وآن بندگان خدارا با چوب می زنند و می گویند لعن کنید .

آن افراد اسیر هم با کمال صبر و بردباری می گویند چگونه لعن کنیم کسی را که نامش علی محمد است ؟ مگر حضرت رسول اکرم نفرمودند : انا مدینه العلم وعلی بابها؟ عنی ( من شهر علم هستم وعلی درب آن ) و فراشان باز هم آنان را کتک می زدند .

با دیدن این صحنه حال میرزا حیدرعلی دگرگون شد . نزد همان مرد بابی رفت وجریان رابرایش تعریف نمود و از اوخواست که درباره حضرت باب و دیانت جدید برایش صحبت کند . آن مرد هم وقتی کاملاٌ مطمئن شدکه این شخص طالب است با کمال احتیاط او را به خانه خود دعوت نمود ودرباره دیانت جدید بابی با اوصحبت کرد و از او خواست که با احتیاط کامل نزد او برود و از آنچه صحبت می کنند با کسی سخن نگوید . رفت وآمد به خانه اوهم بسیار مشکل بوده چنانچه به او دستور می دهند که درتاریکی شب وارد خانه بشود ودر محلی مخفی گردد تا همه اهالی خانه بخوابند آنوقت او از مخفی گاه بیرون بیآید و سپس هر دو درگوشه ای ازحیاط و یا درون مطبخ با هم صحبت کنند . گاهی اوقات هم جهت مطالعه آثار مبارک نیاز به روشنائی داشتند. چراغ یا شمع را در تنور می گذاشتند و از نور کم آن استفاده می کردند . مدتها طول کشید تا ایمان آوردند . درباره چگونگی ایمان آوردن خود چنین می فرمایند:

... وقتی الواح وآیات را زیارت می کردیم کاملا بر بزرگی و عظمت کلام و حجت و قاطعیت آن پی می بردم و به حقانیت آن اعتراف داشتم . اما وقتی تنها می شدم دچار وسوسه وموهومات شده ، متزلزل و پریشان می گشتم . و دوباره وقتی به ملاقات دوست بابی می رفتم و الواح مبارکه را زیارت می نمودیم شرمنده و شرمسارگشته و استغفار می کردم . اما باز هم....وخدا عالم است که چقدر گریه کردم و چه شبها که تا صبح نخوابیدم وچه روزها که از ناراحتی ، خوردن وآشامیدن را هم فراموش می کردم . به هر وسیله ای برای فرار از این حالت متوسل می شدم اما باز امکان نداشت و مکرر مؤمن و موقن می شدم ودوباره مضطرب وپریسشان می گشتم . تا این که یک شب خواب دیدم که جارچی در بازار قنادی اصفهان به صدای بلند ندا می کند و می گوید :" ایها الناس حضرت خاتم النبیین در فلان خانه تشریف دارند واجازه داده ا ند که هرکس می خواهد برود و مشرف شود ویک نظر زیارت آن حضرت اعظم از عبادت ثقلین است . من هم به سوی آن خانه شتافتم و وارد بیت شدم . چنین عمارتی ندیده بودم . به طبقه فوقانی منزل رفتم فضائی سرپوشیده دیدم که اطرافش را اطاق ها و غرفه هائی پوشانده بود در آنجا مظهر ذی الجلال در حال مشی بودند و راه می رفتند به محض تشرف بی اختیار به پای مبارک افتادم . آن حضرت به دست لطف ومحبت مرا بلند نموده و فرمودند : کسی می تواند بگوید که لله وفی الله وخالصاً لوجه الله رفتم و وارد شدم وزیارت نمودم که همه عالم شمشیر کشیده باشند و بخواهند او را بکشند که چرا داخل شده ای . واگراین قسم نباشد به حقیقت نمی تواند بگوید که مقصودی جز خدا نداشتم " ناگهان ازخواب بیدارشدم. و خود را مسرور و مطمئن و شاکر احساس نمودم وتمام وسوسه ها وموهومات از ذهنم بیرون رفت ."

منبع: عشق و ایمان تهیه و تألیف م.وحدت حق (حقیقت جو) صفحه 20