علیمراد داوودی
ابوالقاسم فیضی
رحمت الله مهاجر
شهدای بهائی ایران
ابوالفضائل گلپایگانی
حیدرعلی اصفهانی
نویسندگان و کتب امری
| اولین ابلاغ امر |
| حیدرعلی اصفهانی - دوران زندگی |
|
بعد از ایمان نامه ای به پدر بزرگوار خود نوشتند وبشارت ظهور جدید را به ایشان دادند واضافه نمودند که جای شعف وخوشبختی بود اگر شما با آن همه علم و دانش تحقیق می کردید ومرا هم هدایت می نمودید اما متأسفانه همیشه صاحبان ثروت ومقام وریاست وعزت وعیش دنیااز درک حقایق الهی محروم می مانند که امیدوارم شما از آن دسته نباشید و به تحقیق در این امربپردازید . پدر نامه او را جواب داد ونصیحت نمود وسئوالاتی کرد . ایشان هم با آیات قرآن واحادیث ائمه اطهار جواب نوشتند وچندین مرتبه بین آنان مکاتبه برقرار شد تا این که پدر به ظاهر جهت ملاقات با دوست خودآقا سیدمحمد خان که مردی فاضل وادیب بود به نائین (شهرکی بین یزد واصفهان) تشریف بردند وایشان را نیز جهت هدایت وتنبیه به نائین خواستند . جناب میرزا حیدر علی هم از دستور پدر اطاعت کردند وبسوی نائین شتافتند . پدر قدری نصیحت فرمودند وایشان هم بحول وقوه الهی در جمع آنان بطوری صحبت کردند که همه مرحبا گویان بودند. وبرخی هم می گفتند که البته حاجی کریم خان دست ایشان را گرفت که به این رتبه از علم وکمال رسیدند !! ایشان هم برای اثبات مدعای خود تدبیری اندیشیدند که بسیار جالب و به این قرار است : " من هر روز صبح در حین تلاوت قرآن کریم در بین هر چند آیه مقداری از آثار مبارک حضرت اعلی را که از حفظ داشتم می خواندم وحتی گاهی معنی بعضی از لغات را هم از آنان می پرسیدم اما هیچ کدام از افراد آن جمع متوجه نمی شدند . در بین دوستان مردی درویش مسلک و صندوقدار جناب والا بود . با او دوست شدم وبعد از چند روزکه از دوستی اومطمئن گردیدم به اوگفتم که آیا می توانی مرا چند روزی در محلی مخفی کنی وبعد هم مخفیانه به اصفهان بفرستی ؟ قبول کرد و اطمینان داد . آنوقت یک روز که تمام حضرات در تالار جمع بودند وارد شدم ومقابل پدر نشستم وعرض کردم : سئوالی دارم . گفتند : بپرس گفتم : اگر کور مادرزاد متولد شده بودم مسلماً نمی توانستم پدرم را ببینم اما با گوش صدای پدر را شنیده ومحبتش را احساس می نمودم . اینطور نیست ؟. گفتند : منظورت چیست ؟ گفتم : اجازه بدهید سخنم تمام شود آنوقت متوجه می شوید. و ادامه دادم . گفتم : با آن حالت اگر پدرم به مسافرت می رفت و بعد از چند سال برمی گشت مسلماً به محض شنیدن صدای او به طرفش می رفتم و او را در آغوش می گرفتم و احساس محبت وشفقت پدری باعث می شد که مطمئن شوم که ایشان پدر من است . یعنی به دلیل علم وعقل بدون دیدن ایشان پی به وجودشان می بردم . همه گفتند : صحیح است . و این موضوع بدیهی وحسی است . گفتم : در این ایام که من هرروز تلاوت قرآن می کردم بسیاری از آیات حضرت باب را هم تلاوت می کردم اگر صوت و صدا همان صوت و صدای حضرت رسول اکرم (ص) نبود چرا هیچ کدام متوجه نشدید ؟! وچرا اظهاری نداشتید؟! همه مات ومبهوت وساکت بودند. دراین هنگام به بهانه ای از تالار خارج شدم وبه خانه میرزا محمد علی صندوقدار رفتم و او هم طبق قولی که داده بود مدت یک ماه مرا در خانه خود مخفی ساخت وبعد از بیراهه به اصفهان فرستاد . دراین فاصله پدر و سایرین به حکام اصفهان نامه ها نوشته بودند وبر قتل ونفی من تأکید کرده بودند اما علماء اصفهان که با حاجی میرزا کریم خان کرمانی وپیروان او مخالف بودند از من حمایت کردند ومحفوظ ماندم " با تمام این تفاصیل پدرشان ایمان نیآورد و از میراث خودنیز فرزند دانا ومؤمن خود را محروم ساخت و از آن همه اموال فانیه بهره ای برای ایشان منظور ننمود وجناب میرزا حیدرعلی را از ارث خود محروم ساخت . جناب میرزاحیدرعلی هم متوکلاً علی الله بانوشتن کتاب و خطاطی امور میگذراندند و بی نهایت هم خوشحال ومسرور بودند و ایام حیات خود را به خدمت مشغول گردیدند . مردی باهوش و دانا و شوخ طبع و زیرک بودند و اغلب با مخالفان خود طوری رفتارمی کردندکه آنها نمی توانستندآسیبی به ایشان برسانند . اما دوستان دائماً نگران بودند و از ایشان می خواستند که ایمان خود را مخفی سازند ولی جناب میرزا هرگز قادر به این کار نشدند . منبع: عشق و ایمان تهیه و تألیف م.وحدت حق (حقیقت جو) - صفحه 22 |