مترجم سایت

English Arabic Bulgarian Chinese (Traditional) French German Hindi Italian Japanese Korean Norwegian Polish Portuguese Russian Spanish Swedish Turkish Persian

شهدای بهائی ایران

ابوالفضائل گلپایگانی

نویسندگان و کتب امری

بهار وجدانی
شهدای ایران - شرح حال

جناب بهار وجدانی، در حدود سال ۱۳۰۱ شمسی چشم به جهان گشودند. در سال ۱۳۳۳ از میاندوآب به مهاباد مهاجرت کردند. سال های طولانی در انجمن شور ملّی عضویّت داشت. از چهار فرزند ایشان دو دختر ازدواج نموده اند و در خارج از ایران زندگی می کنند. جریان دستگیری و بازجویی این فرد مؤمن و خدوم که توسّط خود ایشان برای جناب عبداللّهی (از اعضای محفل روحانی مهاباد) بیان شده، به این شرح است:

روز ۴/۷/۱۳۵۸ ساعت پنج بعدازظهر دو پاسبان ایشان را به شهربانی مهاباد می برند و از آنجا به پادگان نظامی (محلّ دادستانی انقلاب) منتقل می نمایند. وارد اتاق دادستان (آقای حسن آرمان کرد و اهل نقده) می شوند و معاون استانداری را هم حاضر می بینند. بعد از چند لحظه شیخ صادق خلخالی، قاضی شرع هم وارد می شود. آقای آرمان می گوید که آقای وجدانی از محترمین مهاباد و مورد احترام و علاقه ی اکراد و مردم شهر هستند. آقای خلخالی دستور چای می دهد و مرتّب به معاون استاندار می گوید: « این کارها چیست که می کنید؟ عدّه ای در خیابان ها ریخته اند و شما چنین اقداماتی می کنید؟» صدای تیراندازی بیشتر می شود و عصبانیّت آقای خلخالی فزونی می گیرد و پرونده های روی میز را به شدّت ورق می زند… . دادستان از آقای وجدانی راجع به تخریب خانه های میاندوآب در سال گذشته می پرسد. آقای وجدانی می گوید: « به کلّی بی اطّلاعم.»، دادستان می گوید: « در اطاق آقای افتخاری رئیس دادگستری بودم که او به شما تلفن نمود.»، وجدانی می گوید: «من بهائی هستم و دروغ نمی گویم.»، خلخالی می گوید: « شما بهائی هستید؟ چه بهائیتی!…». کاغذی در مقابل جناب وجدانی می اندازد و می گوید: « بنویس من مسلمان هستم، مرخّصت می کنم.»، وجدانی می گوید: « شما شخص فاضل و دانشمندی هستید و می دانید مسأله ی دین و اعتقادات قلبی مسأله ای نیست که هر ساعت آن را بتوان تغییر داد.»، بلافاصله آقای خلخالی می گوید: « پس باید یک میلیون تومان به صندوق مستضعفان بدهی تا آزادت کنم.»، وجدانی می گوید: « من چنین ثروتی ندارم.»، خلخالی باز می گوید: « پانصد هزار تومان بده.»، وجدانی می گوید: « ندارم.»، می پرسد: « شغلتان چیست؟»، وجدانی می گوید: « لوازم منزل می فروشم، مغازه دارم.»، آقای آرمان می گوید: « تاجر هستید؟»، وجدانی می گوید: « تاجر نیستم، مغازه دار هستم.»، آقای خلخالی می گوید: « خانه داری؟ چند اتاق دارد؟»، وجدانی می گوید: « سه اطاق»، می گوید: « دیگر چه داری؟» می گوید: « یک انبار که در آن دو دست مبل برای فروش موجود است.». آقای خلخالی به هشتاد هزار تومان راضی می شود. آقای وجدانی می گوید: « ندارم.»، آقای خلخالی می گوید: « اگر پول نمی دهی بنویس مسلمانم تا آزادت کنم.». در این موقع سر و صدای خارج از ساختمان زیادتر می شود و خلخالی با عصبانیّت دستور خروج آقای وجدانی را از اطاق می دهد. او ساعت هفت شب مرخّص می شود و بلافاصله به حضور آقای عبداللّهی که در جلسه ی محفل روحانی بوده اند جریان را توضیح می دهد. در آن شب تیراندازی ملاقات این دو نفر میسّر نمی شود و صبح ساعت شش یکدیگر را دیدار می نمایند و آقای وجدانی مطالب بالا را به آقای عبداللّهی بیان می فرمایند. در ضمن اضافه می کنند که چون محفل مقدّس ملّی پرداخت وجوه را منع نموده اند، من موافقت نکرده ام. امّا چون مورد مطالبه هشتاد هزار تومان است و نقطه ی ضعفی ندارم، ساعت ده شب خواهم رفت تا ببینم چه می شود. تا ساعت دوازده شب از ایشان به فامیل مضطرب خبری نمی رسد… . ساعت ده صبح گفته می شود که ایشان به اعدام محکوم شده اند. یکی از جوانان بهائی می گفت که در جلوی در اطاق زندان نوشته بودند سه نفر به نام های ….. و ….. و ….. مفسد فی الارض شناخته شدند. در مقابل اسم آقای بهار وجدانی نوشته شده بود : « مذهب بهائی ». مأمورین در همان روز دستور تحویل جسد را از شیر و خورشید سرخ به خانواده ی داغدار می دهند. سرجناب وجدانی را تراشیده بودند. در ساعت ده صبح روز ۶/۷/۱۳۵۸ با حضور یاران الهی و حدود دو هزار نفر از مردم مهاباد با تشریفات کامل بهائی آن وجود مقدّس به خاک سپرده شدند… تشییع کنندگان فریاد می زدند: « وجدانی چرا؟؟؟…»

 

تلخیص و اقتباس از توضیحات جناب عبداللّهی در جلسه ی محفل مقدّس روحانی مهاباد در تاریخ ۷/۸/۱۳۵۸.

مأخذ: دارالانشای بیت العدل اعظم الهی.

 

پروازها و یادگارها، صفحه ۱۲، تألیف ماه مهر گلستانه.

دانلود با فرمت PDF