مترجم سایت

English Arabic Bulgarian Chinese (Traditional) French German Hindi Italian Japanese Korean Norwegian Polish Portuguese Russian Spanish Swedish Turkish Persian

شهدای بهائی ایران

ابوالفضائل گلپایگانی

حسین مطلق
شهدای ایران - شرح حال

خبر شهادت هفت نفر از اعضای محفل روحانی همدان در تاریخ بیست و سوم خرداد ماه ۱۳۶۰ قلب احبّای عالم را جریحه دار و سرشک حسرت از دیدگانشان جاری ساخت. آقای حسین مطلق ارانی از جمله ی این هفت عزیز شهید بود.

وی در سال ۱۳۱۴ در شهر اران از توابع کاشان چشم به جهان گشود. پدرش جناب شکرالله مطلق در جوانی تصدیق امر مبارک نمود و سبب اقبال راضیه خانم که از خانواده ی مسلمان متعصّب بود به امر مبارک گشت. جناب مطلق پس از اخذ دیپلم برای شروع کار در کاشان تلاش بسیار نمود ولی کارشکنی افراد مغرض امکان هر موفّقیّتی را سلب نمود و به ناچار به طهران آمد. از همان اوان ورود در تشکیلات امری عضو شد. ابتدا چند سالی در بانک و سپس در شرکتی مشغول به کار گردید. او اخلاقی خوش و ملایم و قیافه ای محجوب و دوست داشتنی داشت. به گفته ی دوستان با سیاست و مدبّر بود، قلمی شیوا و خطّی خوش داشت و نظم و ترتیب در همه ی امور از خصوصیّات بارز او بود. در سال ۱۳۳۸ با خانم باهره حیاتی ازدواج نمود. حاصل آن وصلت یک پسر و دو دختر می باشد که در اسپانیا به تحصیل مشغول هستند. در ابتدای نقشه ی پنج ساله تصمیم به خروج از طهران گرفت و به شهر همدان نقل مکان نمود. در آنجا با ورود به تشکیلات به کلّی سرگرم و پایبند گردید. فرصتی یافت که غرق در مطالعه ی آثار و کتب امری گردد. برنامه های موفّق برای دانستنی های احبّا به وجود آورد. در سال ۱۳۵۶ به عضویّت و بعد به عنوان منشی محفل روحانی همدان انتخاب گردید. در اوائل انقلاب، شرکتی که جناب مطلق در آنجا به کار مشغول بود به آتش کشیده شد و او فارغ از هر کاری، تمام وقت به خدمت در امر و تشکیلات مشغول بود. در تاریخ بیست و چهارم تیر ماه ۱۳۵۸ نیمه شب عدّه ای مأمور مسلّح به منزل او وارد شدند و پس از جستجو و به هم ریختن وسائل، مقداری از آرشیو محفل و کتب و نوشتجات را همراه با جناب مطلق به دادسرای انقلاب بردند و پس از هشت روز بازپرسی و تشکیل پرونده ای به نام بهائیان و گرفتن ودیعه، آزادش نمودند. در دی ماه آن سال برای دیدار فرزندان به اسپانیا سفر نمود. در جواب دوستانی که او را از بازگشت به ایران منبع می نمودند نوشت: « با اینکه مطمئن هستم گرفتاری ها و خطراتی در پیش است ولی احساسم به من می گوید به ایران برگرد و مرد باش.» در تاریخ بیست و سوم تیر ماه ۱۳۵۹ در طهران بود که شنید اعضای محفل روحانی همدان دستگیر شده اند. فوراً عازم حرکت به همدان شد و در همان لحظه خبر شهادت دو عزیز، جنابان دکتر سمندری و آستانی، از رادیو اعلان گردید. با وجود تأثّر شدید اطرافیان به همدان رفت تا به سایر اعضای محفل ملحق گردد. در بیست و یک مرداد ماه ۱۳۵۹، هفت نفر از اعضای محفل به وسیله ی مأمورین بازداشت و در زندان شهربانی در بند سارقین، قائلین و معتادین جا داده شدند.

داستان این سلحشوران و جانبازان در این صفحات نمی گنجد. در زندان هشتصد صفحه یادداشت حاکی از تمام مراحل که طی نموده و وقایعی که در اطرافشان می گذشت باقی است. خانمش می نویسد: « در روز آخر دیدار در زندان، در تمام لحظات دختر کوچکمان را در آغوش داشت و می بوسید و به سینه اش می فشرد. بالاخره ساعت ملاقات تمام شد و هر کسی به نحوی با عزیزش و بقیّه ی عزیزان مسجون خداحافظی کرد. روز بعد در گلستان جاوید به دیدنش نائل گشتم و برای آخرین وداع بوسه ای بر گلویش زدم که همواره آوای عشق سرداد و پیوسته این شعر را زمزمه نمود:

در این فصل گل هرچه داری به من ده

مبادا که دیگر بهاری نبینی

یادش گرامی و خاطرش عزیز.

 

اقتباس و تلخیص از پیام بهائی شماره ی ۱۱۹.

نوشته ی سرکار خانم باهره مطلق (حیاتی).

پروازها و یادگارها، صفحه ۶۵، تألیف ماه مهر گلستانه.

دانلود با فرمت PDF