مترجم سایت

English Arabic Bulgarian Chinese (Traditional) French German Hindi Italian Japanese Korean Norwegian Polish Portuguese Russian Spanish Swedish Turkish Persian

شهدای بهائی ایران

ابوالفضائل گلپایگانی

نصرت الله ضیائی
شهدای ایران - شرح حال

جناب نصرت الله ضیائی در ظلّ توجّهات پدر و مادری مهربان و فوق العاده باایمان پرورش یافت. ایشان دومین فرزند خانواده بود. چون پدر و مادر هر دو کارمند وزارت پست و تلگراف و تلفن بودند، همه ی فرزندان نیز در همان وزارتخانه به خدمت مشغول شدند و در بین یار و اغیار به نام بهائی مشهور بودند. جناب ضیائی سال ها در شهرستان های جیرفت، بافت، ورامین و سیرجان رئیس پست تلگراف و تلفن بود و اغلب بیوت تبلیغی و جلسات محفل روحانی در منزل ایشان برگزار می شد. بیشتر احبّای آن نقاط که به امر مبارک اقبال نموده بودند، هادی و راهنمایشان، جناب ضیائی بود.

آقای مهران ضیائی، فرزند شهید مجید، در نامه ی خود به مهاجر عزیز آفریقا، جناب عزیزالله ایزدی نیا، چنین نگاشته اند: « در روز دهم دی ماه 1362، من و پدرم توّسط سپاه بافت دستگیر شدیم و حدود یک ماه و نیم من، و دو ماه و نیم پدرم و مادرم در زندان با سخت ترین شرایط به سر بردیم. پدرم پس از دو ماه و نیم اذیّت و آزار و شکنجه ی جسم و روح و توهین و تحقیر، آن قدر رنج کشید تا منجر به شهادتش گردید. در دوران اوّلیّه ی زندان، سلول من و پدرم روبروی یکدیگر بود. سلول ها به طول و عرض یک در دو متر بود و به هیچ وجه نور در اتاق نمی تابید. یک تشک و یک متکّا و یک پتو در اتاق بود که همیشه مرطوب یا بهتر بگویم خیس بودند. علّت این بود که زندانیان قبل از ما چون در موقع ضروری در را به رویشان باز نمی کردند مجبور بودند در داخل سلول ادرار کنند. اتاق ها بسیار سرد بود. زندانبانان شب ها از ساعت یک بعد از نیمه شب کارشان این بود که در سلول را باز می کردند. اگر ما می توانستیم با امکاناتی که عرض شد بخوابیم، با لگد بیدارمان می کردند و چشم ها را می بستند و کشان کشان و به در و دیوارزنان، به اتاق بازجویی که همان اتاق شکنجه بود می بردند. چشم بسته رو به دیوار روی زمین می نشستیم و شخص بازجو سؤال ها را شروع می کرد. در مورد دیانت بهائی که سؤال می کرد، حرف های ما را قبول نداشت. فقط می خواست حرف های لاطائل و توهینات خودش را قبول کنیم. همین که مخالف میل او سخن می گفتیم با جسم سختی از پشت سر توی سرمان می کوبید... این بازجویی ها سه الی چهار ساعت طول می کشید و دوباره به سلول برمی گشتیم. من دیگر در سلول نمی دانستم بایستم، بنشینم، بخوابم، یا فریاد بزنم. سر و کمرم به شدّت درد می کرد و تا صبح بیدار می نشستم. تا پنج روز به همین منوال بود. چون مغرضین در بافت گزارش داده بودند که پدر گنبد نمای بهائیان است و زندانیان بهائی توسّط او بهائی شده اند و دیگر اینکه متوجّه شده بودند که پدرم به اسرائیل و انگلیس سفر نموده و زمانی رئیس پست و تلفن بود، بیشتر به اذیّت او می پرداختند... آن قدر لگد در پهلوی پدرم کوبیده بودند که قسمت پهلوی چپ به کلّی متورم و کبود شده بود... حدود یک ماه که گذشت صدای ناله ی پدرم از دور شنیده می شد. سپاه چون وضع را وخیم دید ایشان را به بیمارستان انتقال داد و از من نیز تعهّد گرفتند که پرستار پدرم باشم. یک هفته بعد ما را باز به سپاه برگرداندند. من با تعهّد از زندان آزاد شدم... ولی پدر را دوباره به بیمارستان انتقال دادند که این مصائب در روز سیزدهم اسفند ماه 1363 بالاخره منجر به شهادت پدر عزیزمان شد. مادرم را پس از یک هفته از شهادت پدر آزاد نمودند.»

از نامه ی خانم خسروانی مشکی.

اقتباس و تلخیص از پیام بهائی، شماره ی 81.

 

پروازها و یادگارها، صفحه 164، تألیف ماه مهر گلستانه.