علیمراد داوودی
ابوالقاسم فیضی
رحمت الله مهاجر
شهدای بهائی ایران
ابوالفضائل گلپایگانی
حیدرعلی اصفهانی
مری ماکسول (روحیه خانم)
نویسندگان و کتب امری
| هاشم فرنوش |
| شهدای ایران - شرح حال |
|
هاشم فرنوش در سال 1317 شمسی در شهرستان کرج به دنیا آمد. پدرش عطاءالله (فرزند محمّدهاشم که در لوحی حضرت عبدالبهاء او را ملقّب به قارداشم فرموده اند) نام فرزندش را به یاد پدر مؤمن و فداکارش هاشم گذارد. وی تحصیلات ابتدایی و متوسّطه را در کرج گذراند و با روحیّه ای قوی که از مادر و پدر اخذ کرده بود، هیچ گاه دچار یأس و ناامیدی نشد و با همه ی مشکلات به تحصیلات خود ادامه داد و به دانشگاه رفت و در رشته ی ادبیّات فارسی لیسانس گرفت. در این ایّام ضمن تحصیل اوقات فراغت خویش را به شرکت در کلاس های امری و تشکیلات بهائی اختصاص داد و به عضویّت لجنه ی جوانان کرج منصوب گردید. او در هر فرصتی به دانشکده ی کشاورزی کرج می رفت و به معاشرت با دانشجویان بهائی می پرداخت و آنها را به منزل خود و شرکت در تشکیلات امری دعوت می کرد و با پختگی و درایت و محبّت و مهربانی تمام در جلب و جذب آنها می کوشید. وی بعد از اخذ لیسانس مدّتی به رشت رفت و به تدریس ادبیّات فارسی پرداخت، ولی همیشه میل داشت برای خودش مستقل کار کند و ایّام فراغتش را به خدمت امر بپردازد. لذا مجدّداً به کرج بازگشت و کار آزاد را شروع کرد و در این ایّام به عضویّت لجنه ی ملّی جوانان منصوب شد و تمام ایّام فراغت را به فعّالیّت های امری و مسافرت های تشویقی و شرکت در کلاس های عالی تبلیغ و سایر کلاس های امری پرداخت. او شاگردی و تلمّذ را به نهایت درجه ی خود می رسانید و در ضمن مطالعه ی الواح و آثار و انجام تکالیف هر استاد، بقیّه ی اوقات را نیز در خدمت وی و انجام بعضی از کارهای شخصی او می پرداخت. از جمله ی این اساتید جنابان علوی، یزدانی، اشراق خاوری و بخت آور بودند. هاشم تا آخر ایّام حیات بعضی از این اساتید چون جناب اشراق خاوری و یزدانی، به خدمت آنها می رفت و گویی جزو خانواده ی آنها شده بود و در انجام کارهای مربوط به آنان کمک می کرد و به مقابله ی کتب و تألیف آنها می پرداخت و در صورت لزوم، مطالعات و تحقیقات مورد نیاز را انجام می داد. از جمله به یاد دارم یکی از اساتید معتبر دانشگاه چند سالی در حال اغما و در بیمارستان بستری بود. چون وی مدّتی حقّ استادی به گردن جناب فرنوش داشت، وی هفته ای یک روز به دیدار او می رفت و در کنار بستر او می نشست و در واقع عضو خانواده ی این شخص دانشمند شده بود و بعد از صعود هر یک از این نفوس نیز مدّت ها افسرده و ناراحت بود. او در کرج زندگی می کرد و عضو محفل روحانی بهائیان کرج و در ضمن لجنۀ ملّی مهاجرت خارجه بود. وی کلاس سخنوری را به پایان رسانده بود و بعد خود نیز در تشکیل و ادامه ی این کلاس ها همکاری مؤثّری داشت. او در سال 1351 شمسی با ژینوس خانم جدّی ازدواج کرد و پس از این ازدواج پر عشق و علاقه و بعداً با دارا شدن دو فرزند با همه ی گرفتاری ها و مشکلات با همکاری همسر عزیزش شب و روز به خدمت امر جمال مبارک می پرداخت. جناب فرنوش در روز دهم آبان ماه 1359 توسّط شخصی به نام شیخ رهنما که گاه و بیگاه مزاحم زندگی او می شد و از دیوار خانه ی او بالا آمده و شرکت او را مهر و موم نموده بود، دستگیر گردید. شیخ مزبور درِ منزل را شکست و بدون اجازه و بدون داشتن حکم، آن وجود عزیز را توقیف نمود. در وصیّت نامه ی خویش می نویسد: « ... ژینوس عزیز هر طور است باید دل پاک و چون گلش را قانع سازد که زوجش در حالی از او جدا شده که تمامی وجودش به یاد اوست...» او به مقام رفیع شهادت رسید و روح پدربزرگش را شاد نمود، زیرا زمانی که محمّدهاشم با مرارت زیاد و پس از یک سال رنج و سختی به ارض اقدس و به محضر مولای مهربان حضرت عبدالبهاء مشرّف شد، اجازه یافت که یک سال در حضور مبارک بماند. در یکی از ایّام به او فرمودند: « محمّدهاشم با لبه ی تیز شمشیر چطوری؟...» او سکوت نمود و سر به زیر افکند. حضرت مولی الوری فرمودند: « نمی دانی از چه موهبتی خود را محروم ساختی.» ولی پس از سال ها این موهبت نصیب نواده های او شد و به فاصله های کمی دو تن از نوه هایش، جناب هاشم فرنوش و بدیع الله حق پیکر، به مقام شهادت رسیدند. جناب فرنوش در موقع گرفتاری عضو هیئت معاونت بود. در تاریخ اوّل تیرماه 1360 در مقابل جوخه ی آتش قرار گرفت و سینه ی بی کینه اش تیرباران شد. اقتباس و تخلیص از پیام بهائی، شماره -
پروازها و یادگارها، صفحه 68، تألیف ماه مهر گلستانه. |