مترجم سایت

English Arabic Bulgarian Chinese (Traditional) French German Hindi Italian Japanese Korean Norwegian Polish Portuguese Russian Spanish Swedish Turkish Persian

شهدای بهائی ایران

ابوالفضائل گلپایگانی

یدالله محمودنژاد
شهدای ایران - شرح حال

جناب یدالله محمودنژاد از اهالی آذربایجان و تنها فرد از فامیل خود بودند که به شرف ایمان فائز شدند و یکی از خادمین برازنده ی امر الهی در منطقه ی شیراز به شمار می رفتند. در سفرهای تبلیغی و تشویقی همیشه پیش قدم بودند. بیشتر ایّام زندگی ایشان در مهاجرت می گذشت. به اتّفاق خانواده به کشورهای عربی قطر و یمن هجرت نمودند. در ایّام سختی و گرفتاری که از آتش سوزی در منزل احبّا در شیراز شروع شد و به تخریب بیت مبارک رسید و با مسجونیّت یاران ادامه یافت، همه جا یار و معین و مصاحب احبّا بودند. در سال های 1360 و 1361 به عضویّت هیأت معاونت در منطقه ی وسیع فارس منتصب و همچنین به سمت منشی محفل مقدّس روحانی شیراز منتخب شدند. در نهایت جدّیّت مسئولیّت امور انتصابی و انتخابی را انجام می دادند. چون دشمنان امرالله، افراد تشکیلات را زیر نظر گرفته و رفت و آمد آنها را کنترل می کردند، جناب محمودنژاد با درایت و هوشیاری، برای ملاقات احبّا، فامیل خود را نیز به همراه می بردند. علی الخصوص که در آن زمان تشکیلات امری به صورت محدود برگزار می شد، در شب های ضیافت، فقط دو خانواده ی بهائی که باهم همسایه بودند، می توانستند گرد هم آیند.

جناب محمودنژاد به نمایندگی از طرف محفل شیراز، مسئولیّت امور روحانی و اداری احبّای شیراز را به عهده داشتند. در کلاس های مخصوص فراگیری الواح و آثار به استادی ایشان، بیش از همه مونای عزیز، فرزند ایشان که در آن وقت پانزده ساله بود، علاقه نشان می داد و هرچه پدر بزرگوار تدریس می نمود یادداشت برمی داشت. کلاس ها در سطح عالی تدریس می شد و یادگیری مباحث مشکل بود، ولی هوش و استعداد مونا چنان بود که مانع از شرکت او در کلاس نمی شد.

در تاریخ اوّل آبان ماه 1361، چند تن از اعضای فعّال تشکیلات امری شیراز، از پیر و جوان و زن و مرد که در حدود چهل نفر بودند، در یک شب گرفتار شدند. جناب محمودنژاد در زندان سپاه پاسداران و در سلول انفرادی تحت آزار و شكنجه ی بسيار قرار گرفتند. برای آنكه خانواده های مسجونين متوجّه نشوند كه چه به روز آن مظلومين وارد مي آيد، و مأمورین از طرف دیگر می خواستند خانواده ها را تحت شکنجه ی روحی قرار دهند، مسجونین و از جمله جناب محمودنژاد را برای مدّتی مدید ممنوع الملاقات کردند. با وجود این، همسر جناب محمودنژاد و ترانه، دختر دیگر ایشان، با روحیّه ای بسیار عالی در روزهای ملاقاتی در پشت در زندان همه نوع توهین و تحقیر و ناسزا را متحمّل می شدند. ترانه به خانواده های مسجونین دلداری می داد و می‌گفت باید به قدری مستقیم و شجاع باشید که اگر السّاعه مأمورین زندان جسد مطهّر پدرم و یا خواهرم مونای عزیز را از همین در زندان به ما تحویل دهند، با روحیّه ای خوب و بدون ضعف در مقابل پاسداران، اراده ی الهی را پذیرا باشیم.

مونای عزیز شرح دستگیری پدر خود را برای خانم روحی زادگان چنین تعریف نموده است: « ساعت هفت و نیم روز شنبه 1/8/1361 بود که در منزل به سختی زده شد. پدرم در خانه را گشود و مشاهده نمودم که چهار پاسدار وارد خانه شدند.  پدرم پرسید شما؟ پاسداران گفتند که ما پاسدار سپاه دادگاه انقلاب شیراز هستیم که از طرف دادستانی مأموریّت داریم که وارد منزل شما شویم و خانه را مورد بررسی قرار دهیم. پدرم در نهایت خونسردی گفت لطفاً حکم دادستانی را به من نشان دهید.  پاسداران وقتی حکم را به پدرم نشان دادند پدرم با رویی گشاده فرمودند بفرمایید!  پاسداران مدّت سه ساعت تمام اسباب و اثاثیّه ی منزل را زیر و رو نمودند و توجّه آنها به آلبومی که در آن تعدادی از عکس های شهدای ایران بود جلب شد. از پدر سؤال کردند این چیست؟ پدرم در نهایت آرامش و صداقت به سؤال های آنها جواب داد. در آن موقع مادرم از حمّام آمد، کنار من روی مبل نشست، در قلب خود به تلاوت « هل من مفرّج غیرالله...» مشغول شدیم.

بالاخره در روز بیست و دوم اسفند ماه 1361، جناب یدالله محمودنژاد را در حالی که روزه دار بودند، به دار آویختند و دو روز بعد طفل نازنین او، مونا را که شانزده سال بیشتر نداشت، شهید نمودند.

 

مأخذ: دارالانشای بیت العدل اعظم الهی و نامه ی سرکار خانم علیا روحی زادگان.

 

پروازها و یادگارها، صفحه 136، تألیف ماه مهر گلستانه.