مترجم سایت

English Arabic Bulgarian Chinese (Traditional) French German Hindi Italian Japanese Korean Norwegian Polish Portuguese Russian Spanish Swedish Turkish Persian

شهدای بهائی ایران

ابوالفضائل گلپایگانی

نویسندگان و کتب امری

اسماعیل زهتاب
شهدای ایران - شرح حال

پدرم، دکتر اسماعیل زهتاب جدید، در سال 1300 در شهر تبریز در محلّه ی چرنداب در یک خانواده ی بسیار مذهبی و مؤمن به دیانت اسلام به دنیا آمدند. مادرشان از بانوان مؤمنه و بسیار معروف زمان خود بودند. پدرم تا زمان جوانی مراسم مذهبی دیانت اسلام را به طور کامل انجام می دادند. در سنّ هجده سالگی به وسیله ی عموی محترم خود، جناب منیر دیوان که از شعرای قرن اوّل بهائی هستند، امر مبارک را شناختند و در بیست سالگی تصدیق نمودند. بنا به دستور محفل مقدّس روحانی تبریز برای امر مهاجرت عازم اردبیل شدند و سپس عازم خلخال گردیدند. در سنّ بیست و هفت سالگی با خانم منیره مشینچی ازدواج نمودند و از این اقتران چهار فرزند، دو دختر و دو پسر، به وجود آمدند. در زمان ضوضای فلسفی در منطقه ی مهاجرتی مدّت سه ماه در خانه ی مسکونی زندانی گردیدند. بعد از چندی به وسیله ی دوستان غیربهائی مخفیانه آزاد شدند و به بندر پهلوی و سپس تبریز رفتند. در تمام زندگی خود عاشقانه خدمت می کردند. بعد از سال ها خدمت و کسب معرفت به مشهد فدا شتافتند که آرزوی ایشان بود.

پدرم در بیست و هفتم مهرماه 1358 در حمله ای که سپاه پاسداران به جلسه ی محفل روحانی تبریز نمودند، همراه شهید جناب یدالله آستانی دستگیر گردیدند. در بیست و دوم فروردین ماه 1359 آزاد شدند و مجدّداً در بیست و هفتم تیرماه همان سال، یک روز پس از شهادت جنابان دکتر سمندری و یداالله آستانی، دستگیر شدند. در این وقت همراه جناب حسین اسدالله زاده بوند و تعداد زندانیان بهائی تبریز به پنج نفر رسید. چون خود ساکن اصفهان بودم، وقتی از دستگیری پدرم آگاه شدم بلافاصله برای ملاقاتشان به تبریز رفتم. در جلسه ی اوّل اعلام کردند که این دفعه امیدی نیست و یکی از جرم هایشان بردن بیانیّه ی محفل مقدّس روحانی ملّی به حضور جناب شریعتمداری بود. وقتی برای دیدار ایشان و سایر احبّا به زندان می رفتم، پدرم بودند که ما را دلداری می دادند. بعد از مدّتی تعداد زندانیان به هفت نفر رسید. در این مدّت هفت ماه پدرم در بهداری قسمت دندانپزشکی زندان به کار مشغول بودند. روز سه شنبه پنجم مرداد ماه همراه با تمام خانواده ی زندانیان به زندان رفتیم. از همان بدو ورودمان سپاه پاسداران اعلام کردند که سه نفر از عزیزانمان در طیّ محاکمه ای که دیروز انجام شده محکوم به اعدام شده اند. ما تنها خانواده ای بودیم که موفّق به گرفتن ملاقات حضوری شدیم. پدرم آمد، مثل یک فرشته، مثل یک روح، اصلاً انسان نبود، یک پارچه نور بود. آرام از کنار دیوار به داخل آمد، نگاهی به ما کرد و دستی به سرمان کشید. من بی اختیار شروع به حرف زدن کردم، کلماتی از قبیل اینکه پدر شما سرباز جمال مبارک هستید و من افتخار می کنم که فرزند شما هستم... بعد دقیقاً مثل یک سایه به ما پشت کردند و ناپدید شدند. ما ماندیم و دنیایی از غم و نگرانی... فردا صبح ساعت نه، یکی از خانم های احبّا به منزل ما آمده خبر دادند که هر سه نفر را دیشب در حیاط زندان تیرباران کرده اند... هر یک از شهدای عزیز ما با سه تیر در قلب خود شهید شده بودند. مراسم تشییع جنازه ها و دفن در سکوت کامل انجام شد. کارکنان زندان تعریف کردند که شبی که این قربانیان کعبه ی عشق را برای پوشیدن خلعت شهادت به میدان فدا می بردند، مسجونین همه باهم چراغ های سلول ها را خاموش کرده و فریاد می زدند الله اکبر، الله اکبر و عاشقان جمال ابهی یک صدا بانگ بر می آوردند الله ابهی، الله ابهی. بعد همه باهم، چه بهائی و چه غیربهائی، فریاد می زدند الله ابهی، الله ابهی. یادشان گرامی و روحشان شاد باد.

اقتباس و تلخیص از نوشته ی خانم بهشید زهتاب، دختر جناب اسماعیل زهتاب.

پیام بهائی، شماره ی 105، اوت 1988.

 

پروازها و یادگارها، صفحه 84، تألیف ماه مهر گلستانه.